چهارشنبه 1391/12/23 :: نویسنده : معراج علیزاده
السلام علیک یا فاطمة الزهرا(س)

...عروسی خانواده ای یهودی بود.
دختر محمد را دعوت کردند مجلس عروسی تا فقرش را ببینند، ضایع شود.
وارد مهمانی که شد، چادرش را برداشت.
نور لباس و زیور آلاتش چشم ها را خیره کرده بود.
به عمرشان چنان چیزهایی ندیده بودند.
بوی عطرش هم همه را سرمست کرده بود.
بی اختیار در مقابلش به خاک افتادند.
صدای شهادتین بود که شنیده می شد، یک به یک مسلمان می شدند.
لباس ها و زیور آلات را جبرئیل آورده بود، مال این دنیا نبود...




نوع مطلب : مذهبی، مناسبت ها، 
برچسب ها : حضرت فاطمه، فاطمة الزهرا (س)، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1391/11/29 :: نویسنده : معراج علیزاده

پسر ایستاده بود کنار کوچه و گریه می‌کرد.

مردی از بزرگان سامراء او را دید. آمد. جلو. گفت: "پسرجان! چرا گریه می‌کنی؟ نکند اسباب‌بازی می‌خواهی. گریه ندارد خودم برایت می‌خرم."

پسر بچه نگاهش کرد، گفت: " خدا ما را آفریده که بازی کنیم!؟"

مرد هاج ‌و واج نگاه می‌کرد. گفت: " پس چرا گریه می‌کنی!؟"

گفت:" مادرم داشت نان می‌پخت. دیدم هر کاری می‌کند چوب‌های بزرگ آتش نمی‌گیرد. چند تکه هیزم کوچک برداشت. آتش‌شان زد. گذاشت کنار چوب‌های بزرگ، آن‌ها هم شروع کردند به سوختن با خودم فکر کردم نکند ما از هیزم‌های ریز جهنم باشیم!"





نوع مطلب : پیامک ارزشی، مذهبی، مناسبت ها، 
برچسب ها : امام حسن عسکری (ع)، داستان کوتاه، ولادت، حکایت، ویژه،
لینک های مرتبط :


اهتمام به عبادت
زمانى که امام حسن عسکرى علیه السلام در زندان صالح بن وصیف بسر مى برد عباسیون و صالح بن على و کسانى که از مذهب تشیع منحرف بودند نزد صالح رفتند تا از او بخواهند بر امام حسن علیه السلام سختگیرى کند.
صالح گفت : چه کنم ؟ من دو نفر از شرورترین افراد را بر او گماشتم اما در اثر مشاهده رفتار او هر دو در نماز و عبادت خود بسیار کوشا شدند. به آنها گفتم چه خصلتى در حسن بن على است که این گونه در شما تاثیر گذارده است ؟
گفتند: چه مى گویى درباره مردى که روز را روزه مى گیرد و شب را عبادت مى کند، نه سخن مى گوید و نه به چیزى سر گرم مى شود، وقتى به او نگاه مى کنیم رگهاى گردن ما مى لرزد و حالى به ما دست مى دهد که نمى توانیم خود را نگه داریم .
وقتى این سخنان را از صالح بن وصیف شنیدند ناامید برگشتند.





نوع مطلب : مذهبی، مناسبت ها، پیامک ارزشی، 
برچسب ها : امام حسن عسگری، شهادت، داستان کوتاه، داستان، اهتمام به عبادت،
لینک های مرتبط :


دافعه امام علیه السلام
امام حسن عسکرى علیه السلام وکلیل داشت که در منزل آن حضرت در اتاقى سکونت داشت و خدمتگزارى سفید پوست همراه او بود. روزى وکیل خواست خادم را بر دوش خود حمل کند اما خادم نپذیرفت مگر اینکه براى او شرابى بیاورد.
وکیل با ترفندى که به کار زد شرابى براى او تهیه کرد و نزد وى آورد.
ان اتاق وکیل و اتاق امام حسن عسکرى علیه السلام سه اتاق در بسته فاصله بود. وکیل حضرت گوید: من ناگاه متوجه شدم که درهاى بسته باز مى شود و امام علیه السلام تشریف آورد و درب اتاق ایستاد و فرمود: از خدا پروا کنید، از خدا بترسید، و وقتى صبح شد مرا از خانه بیرون کرد و دستور داد خادم را بفروشند.






نوع مطلب : مذهبی، مناسبت ها، پیامک ارزشی، 
برچسب ها : امام حسن عسگری، شهادت، داستان کوتاه، داستان، داستان کوتاه در مورد امام حسن عسگری2، دافعه امام علیه السلام،
لینک های مرتبط :


افشاى جاسوس

ابوهاشم گوید: من و عده اى از شیعیان در زندان متوکل بسر مى بردیم و شخصى هم که مى گفتند از علویان و شیعیان است با ما بود.
روزى امام حسن عسکرى علیه السلام را به زندان آوردند. آن حضرت التفاتى کرد و فرمود: اگر کسى که از شما نیست در میان شما نبود مى گفتم که هر کدام چه وقت از زندان آزاد مى شوید، آنگاه با دست اشاره به آن مردى که مى گفتند از شیعیان و علویان است کرد که از نزد آنها خارج شود و او هم بیرون رفت .
سپس امام حسن عسکرى علیه السلام فرمود: این مرد از شما نیست از او دورى کنید، او نوشته اى در زیر لباس دارد که سخنان شما در آن نوشته و براى سلطان مى فرستد.
یکى از آنها برخاست و او را تفتیش کرد و دید کاغذى در زیر لباس دارد که همه اخبار زندانیان را در آن نوشته است .





نوع مطلب : مذهبی، مناسبت ها، 
برچسب ها : امام حسن عسگری، شهادت، داستان کوتاه، داستان، جاسوس، افشای جاسوس،
لینک های مرتبط :


به من بگو پدر!

بعضی از مردم مدینه، احترام پیامبر (ص) را نگه نمی داشتند، گاهی آن حضرت را با حرف هایشان آزار می دادند و گاه با رفتار بدشان، قلبش را می رنجاندند، اما یک کار بین آن ها خیلی زیاد شده بود. آن ها هر وقت پیامبر خدا (ص) را می دیدند، صدایش می زدند: «یا محمد!» یا می گفتند: «ای پسر عبدالله!»

یا اسم ها و لقب های دیگر ایشان را در حرف هایشان به کار می بردند. خداوند از این کار آن ها خشنود نبود، چون پیامبر بزرگ و مهربانش، از بهترین بندگانش به حساب می آمد.

روزی خداوند آیه ای (1) به پیامبر(ص) وحی کرد. خداوند در آن آیه، به مردم امر کرد که دیگر پیامبر (ص) را به اسم صدا نزنند، بلکه بگویند: «یا رسول الله!»

فاطمه نگران شد، چون او همیشه پیامبر را صدا می زد: «پدر!»

اما آن روز فکر کرد شاید این کارش هم در نظر خداوند خوب نبوده است. پس تصمیم گرفت پیامبر را پدر صدا نکند.

هفت،داستان،کوتاه،درباره،پیامبر،اعظم،(ع)وقتی پدرش را دید، گفت: یا رسول الله!

این کار فاطمه چند بار تکرار شد. پیامبر گفت: «فاطمه جان! این آیه برای تعلیم مردم عرب است. آن ها اهل جفا و غفلت هستند، اما برای تو و نسل تو نازل نشده است. تو از منی و من از تو. اگر تو بگویی پدر، قلب من با این حرف زنده تر می شود و خدا خشنودتر!» فاطمه شادمان شد.

پی نوشت:

1 . نور، آیه 63 .

منبع:

تفسیر نمونه.





نوع مطلب : پیامک ارزشی، مذهبی، 
برچسب ها : داستان کوتاه، پیامبر اعظم،
لینک های مرتبط :


--«((اندازه مهر و محبّت خدای عالم به بندگانش))»--

 زیارت رسول اكرم حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم آرزوی او بود. برای این کار تصمیم گرفت به «مدینه» برود. در راه، چند جوجه ی پرنده دید. آن ها را برداشت تا به عنوان هدیه برای پیامبر خدا رسول اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم ببرد. مادرِ جوجه ها پرواز كنان از راه رسید. جوجه هایش را در دستِ مرد، اسیر دید. به دنبالِ مرد به راه افتاد. پرنده، پرواز کنان او را دنبال می كرد.

 مرد به مدینه رسید. یك سره به مسجد رفت. پس از زیارت رسول خدا نبیّ اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم، جوجه ها را نزد ایشان گذاشت. پرنده ی مادر كه به دنبالِ جوجه هایش پرواز كرده بود، به سرعت فرود آمد. غذایی را كه به منقار گرفته بود، در دهانِ یكی از جوجه ها گذاشت و دور شد.
 

رسول خدا نبی اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و اصحاب ایشان، این صحنه را می نگریستند. ساعتی گذشت. جوجه ها در وسط مسجد قرار داشتند. مسلمانان دورِ آن ها را گرفته بودند. در همین لحظه، دوباره پرنده ی مادر رسید. فرود آمد. غذایی را تهیّه كرده بود. آن را دهانِ جوجه ی دیگر گذاشت. پرواز كرد و دور شد.

 در این هنگام، رسول گرامی اسلام رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم جوجه ها را آزاد فرمود.
 آن گاه رو به اصحاب كرده و فرمود: « ... مهر و محبّتِ این مادر را نسبتِ به جوجه هایش چگونه دیدید؟!».
 

اصحاب عرض كردند:« بسیار عجیب و شگفت انگیز بود ».

 پیامبر خدا رسول اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: « ... قسم به خداوندی كه مرا به پیامبری برگزید، مهر و محبّت خدای عالم به بندگانش، هزارانِ مرتبه از چیزی كه دیدید، بیشتر است ».
 

منبع:  توحید و نبوّت /شهید دستغیب / ص ۱۳۳-





نوع مطلب :
برچسب ها : پیامبر، پیامبر اسلام، حضرت محمد (ص)، داستان کوتاه، داستان کوتاه در مورد پیامبر (ص)، ویژه،
لینک های مرتبط :




تکتیراندازان
درباره وبلاگ

از کاربران اینترنتی که علاقمند به نویسنده شدن و استفاده از مزایای آن در این سایت هستند به سایت www.cyb24.ir مراجعه کنند




مدیر وبلاگ : رضا فرجی
مطالب اخیر
صفحات جانبی
نظرسنجی
ختم 12000 صلوات با معنیش برای تعجیل در ظهور امام زمان (عج) - خدایا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست






آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic