تبلیغات
تکتیراندازان - مطالب دی 1390
 
آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.... 
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. 
گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی ....


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/10/17 :: نویسنده : افشین علی بالازاده
20صفر
اربعین حسینى
چهلمین روز شهادت امام حسین علیه السلام را اربعین گویند. چهل روز پس از شهادت امام حسین علیه السلام ، جابر بن عبدالله انصارى و عطیه عوفى به زیارت تربت حضرت نائل آمدند. در این كه كاروان اسیران اهل بیت علیهم السلام در اربعین اول به كربلا بازگشتند، اختلاف است . بیشتر عالمان و مورخان بازگشت را صحیح نمى دانند. زیارت امام حسین در این روز معروف به زیارت اربعین بسیار فضیلت دارد و در روایات یكى از نشانه هاى مؤ من شمرده شده است . تكریم این روز، تداوم بخش نهضت عاشوراست .
# اسلام اینقدر براى اجتماع و براى وحدت كلمه هم تبلیغ كرده است و هم عمل كرده است یعنى روزهایى را پیش آورده است كه با خود این روزها و انگیزه این روزها تحكیم وحدت مى شود مثل عاشورا و اربعین .
صحیفه نور جلد 15، ص 262
# این روزهاى بزرگ را بزرگ بشمارید و اربعین ها را، عاشوراها را و امثال اینها را بزرگ بشمارید.
صحیفه نور جلد 15، ص 266




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


26 دى
فرار شاه خائن
با گسترش اعتراضات مردمى و اثبات ناكار آمدى حكومت نظامى و سست شدن پایه هاى سلطنت شاهنشاهى ، در 26 دیماه 1357 محمد رضا پهلوى و همسرش پس از سالها ظلم و جنایت در حق مردم مسمان ایران ، به طور غیر رسمى از تهران به مقصد آسوان مصر خارج شدند،فرار شاه جشن و سرور بزرگى را براى ملت ایران در پى داشت و كمتر از یك ماه پس از آن ، رژیم شاهنشاهى در ایران سقوط كرد.
# فرار محمد رضا پهلوى طلیعه پیروزى ملت و سرلوحه سعادت و دست یافتن به آزادى و استقلال است .
# این ستمگر با دست آغشته به خون جوانان ما و جیب انباشته از ذخایر ملت از دست ما گریخت .
# او رفت و به هم پیمان خود اسرائیل دشمن سرسخت اسلام و مسلمین پیوست و جرائم و آشفتگیهایى را به جاى گذاشت كه ترمیم آن جز به تاءیید خداوند متعال و همت همه طبقات ملت ... مسیر نخواهد شد.
صحیفه نور جلد 4، ص 237
# خروج شاه اولین مرحله پیروزى ملت ماس




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1390/10/10 :: نویسنده : افشین علی بالازاده
19 دى
قیام 19 دى قم
در 17 دیماه 1356 در روزنامه اطلاعات مقاله اى در توهین به امام خمینى چاپ شد. روز 18 دیماه مدرسین حوزه دروس خود را تعطیل كرده و طلاب به طور دسته جمعى به بیت علما رفته و نسبت به این هتك حرمت اعتراض مى كنند. با پیوستن مردم به طلاب در روز 19 دیماه 56 در میدان شهدا مزدوران رژیم آنان را به گلوله مى بندند. بدین صورت اولین تظاهرات مردمى پس از 15 خرداد 42 به خاك و خون كشیده مى شود اما گرامیداشت چهلم این شهدا شعله انقلاب را در شهرهاى دیگر بر مى افروزد.
# باید (پانزده خرداد) و (نوزده دى ) جاوید و زنده نگهداشته شود تا جلادى از خاطره ها نرود و نسل هاى آتیه جرائم شاهان سفاك را بدانند.
صحیفه نور جلد 2، ص 19
# حوزه علمیه قم كه دژ محكم وحى و عدالت و ملجاء مسلمین عدالت خواه است و مردم مسلم محترم قم كه هماره سرباز فداكار اسلام و پشتیبان مكتب قرآن است .
صحیفه نور جلد 2، ص 17
# علم مركزش قم است و از قم دارد نشر مى شود، نه علم ، علم و عمل ...مركز فعالیت اسلامى است ، مركز تحرك اسلامى است ، تحرك از قم ...از توده قم كه سربازهاى وفادار به اسلام هستند، از آنجا تحرك دارد سرایت مى كند به همه جا...
صحیفه نور جلد 2، ص 23
# قم نمونه بود و من مفتخرم كه در قم هستم من 15 سال یا قدرى بیشتر از شما دور بودم لكن دلم اینجا بود با شما بودم ، شما غیرتمندان ، شما پاك جوانان سرمشق همه شدید و الحمدلله تمام ملت ایران ، سرتاسر ملت ایران با هم همصدا شدند و این قدرت الهى بود كه این طاغوت را شكست .
صحیفه نور جلد 5،ص 130
# قم حرم اهل بیت است . قم مركز علم است . قم مركز تقواست . قم مركز شهادت و شهامت است .
# از قم شهادت به همه جا صادر مى شود.
# قم شهرى است كه در آن ایمان و علم و تقوا پرورش یافته .
# از قم تقوا، شجاعت شهامت و همه فضائل به همه جا صادر مى شود و صادر خواهد شد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


13 دى
پیام تاریخى امام قدس سره به گورباچف
امام خمینى قدس سره در 13 دیماه 1367 با اعزام هیاءتى به سرپرستى آیة الله جوادى آملى ، پیام تاریخى مهمى را براى میخائیل گورباچف صدر هیاءت رئیسه اتحاد جماهیر شوروى ارسال داشتند. این پیام در مقطعى از تاریخ فرستاده شد كه شوروى به عنوان زادگاه كمونیسم در حال تجدید نظر در مبانى مكتب خود و امام با استفاده حكیمانه از این فرصت ، نداى توحید و اسلام را به آنان ابلاغ كرد تا مگر در صراط مستقیم الهى آیند.
# مشكل شما عدم اعتقاد به خداست همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشیده و یا خواهد كشید.مشكل اصلى شما مبارزه طولانى و بیهوده با خدا مبداء هستى و آفرینش است .
صحیفه نور جلد 21، ص 66
# از این پس كمونیسم را باید در موزه هاى تاریخ سیاسى جهان جستجو كرد چرا كه ماركسیسم جوابگوى هیچ نیازى از نیازهاى واقعى انسان نیست ، چرا كه مكتبى است مادى و با مادیت نمى تواند بشریت را از بحران عدم اعتقاد به معنویت كه اساسى ترین درد بشرى در غرب و شرق است ، به در آورد.
# از شما جدا مى خواهیم كه در شكستن دیوارهاى خیالات ماركسیسم گرفتار زندان غرب و شیطان بزرگ نشوید.
# آقاى گورباچف ! وقتى از گلدسته هاى مساجد بعضى از جمهورى هاى شماپس از هفتاد سال بانگ الله اكبر و شهادت به رسالت ختمى مرتب - صلى الله علیه و آله - به گوش رسید، تمامى طرفداران اسلام ناب محمدى (ص ) را از شوق به گریه انداخت .
صحیفه نور جلد 21،ص 67
# درباره اسلام به صورت جدى تحقیق و تفحص كنید و این نه به خاطر نیاز اسلام و مسلمین به شما، كه به جهت ارزش هاى والا و جهان شمول اسلام است كه مى تواند وسیله راحتى و نجات همه ملتها باشد و گره مشكلات اساسى بشریت را باز نماید.
صحیفه نور جلد 21،ص 68 و 69
# ... صریحا اعلام مى كنم كه جمهورى اسلامى ایران به عنوان بزرگترین و قدرتمندترین پایگاه جهان اسلام به راحتى مى تواند خلاء اعتقادى نظام شما را پر نماید.
صحیفه نور جلد 21




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بیانات امام خمینى پس از فاجعه كشتار نوزدهم دى
از چه كسانى باید تشكر كرد؟ به چه كسانى باید تسلیت گفت ؟
بسم الله الرحمن الرحمن الرحیم
من متحیرم كه این فاجعه را، این فاجعه بزرگ را به كى باید تسلیت بگویم ؟ آیا به رسول اكرم صلى الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام و به حضرت حجت سلام الله علیه تسلیت بگویم یا به امت اسلام ، به مسلمین ، به مظلومین در تمام اقطار عالم تسلیت بگویم ، یا به ملت مظلوم ایران تسلیت بگویم ، یا به اهالى محترم قم داغدیده تسلیت بدهم ، یا به پدر و مادرهاى مصیبت دیده تسلیت بدهم ، یا به حوزه هاى علم و علماى اعلام تسلیت بگویم ؟ به كى باید تسلیت گفت و از كى باید تشكر كرد در این قضایا كه براى اسلام پیش مى آید و این ملت بیدار ایران در مقابل این مصیبت ها استقامت مى كند، كشته میدهد، هتك مى شود. بى جهت و بدون هیچ مجوزى مردم را به مسلسل بستند و تاكنون آنچه به ما اطلاع دادند گر چه مختلف است لكن بعضى از خبرگزارى ها هفتاد و بعضى صد و غالبا كه به ما تذكر داده اند صد تا دویست و پنجاه نفر و از بعضى تلگرافاتى كه از اروپا آمده است یا از امریكا، عدد را سیصد نوشتند و باز هم معلوم نیست . عدد مجروحین الان معلوم نیست بعد احصائیه لابد پیدا مى كند اگر بتواند، اگر مثل 15 خرداد به دریاچه حوض سلطان مردم را نریخته باشند، اگر بتوانند آمار پیدا كنند. گفته شد، تایید هم شد كه اشخاصى رفتند كه خون خودشان را بدهند به این اشخاصى كه محتاج به خون بودند در مریضخانه ها و آنها را گرفته اند و آنهایى كه خون به آنها نرسیده بعضى مرده اند و كشته ها را ندادند به صاحبانش ، اگر یكى هم اصرار كرده ، مى گوید پانصدتومان گرفتند براى اینكه كشتند او را، اینها را باید ما از كى تشكر كنیم ؟ به كى تسلیت بگوئیم ؟
ایستادگى ها نتیجه خواهد داد
ملت ایران را باید ما از آنها تشكر كنیم ، ملت بیدارى است ، ملت هوشیار و مقاومى است در مقابل ظلم . در عین حالى كه اینهمه ظلم مى بیند، اینهمه كشته میدهد، در عین حال مقاومت مى كند، ایستادگى مى كند و این ایستادگى به نتیجه خواهد رسید. هیچ اشكالى نیست كه بعد از اینكه ملت ها بیدار شدند و بعد از اینكه حتى زن ها قیام كردند بر ضد دولت و بر ضد این جباران ، یك همچنین ملتى پیروز مى شود ان شاءالله .
گرفتن اسلحه از افراد نالایق ، از اهداف انبیاء
من شنیده ام كه در زمان رضاخان ، مرحوم مدرس به رضاخان پدر این خان گفته بوده است كه من شنیدم كه شیخ الرئیس گفته من از گاو مى ترسم براى اینكه اسلحه دارد و عقل ندارد. این حرف اگر از شیخ الرئیس هم مثلا ثابت نباشد یك حرفى است حكیمانه كه اسلحه وقتى در دست اشخاص غیر صالح افتاد و ناشایسته ، چه مفاسدى دارد. از اول بشر مبتلاى به همین مشكل بوده كه اسلحه در دست اشخاص ‍ ناصالح بوده است . از اولى كه بشر تمدن پیدا كرد به خیال خودش ، اسلحه ها در دست ناصالح ها بوده و همه مشكلات بشر همین معناست . تا خلع سلاح نشوند این اسلحه دارهاى ناشایسته ، كار بشر سرانجام پیدا نمى كند. انبیا هم آمدند كه این اسلحه دارهاى بى صلاحیت بى عقل را خلع سلاح كنند و نتوانستند، آنها قلدر بودند. در هر عصرى هم اشخاص لایق كه خواستند این اسلحه را از نالایق ها بگیرند و خود در دست بگیرند موفق نشدند و این اسلحه در دست نالایق ها و بى عقل ها و غیر صالح ها بود. همه این مشكلاتى كه شما ملاحظه مى كنید همین معناست . از اولى كه بشر در دنیا آمده است و باب تنازع بین صالح و غیر صالح پیدا شده است ، در همه این دوره ها اسلحه ها دست غیر صالح ها بوده (مگر بسیار كم بسیار نادر ) و با این اسلحه ها چه جنایت ها كه واقع شده است . حالا ما به آن تاریخ ‌هاى خیلى دور نمى رویم ، این جنگ هایى كه اخیرا" یعنى در این صد سال در دنیا اتفاق افتاده است ، جنگ اول جهانى ، جنگ دوم جهانى ،این جنگ هایى كه در ویتنام در این آخر اتفاق افتاده ، این كشتارهایى كه از مردم شد براى این بود كه اسلحه ها در دست غیر صالح ها بود، ناشایسته ها اسلحه ها را به دست داشتند. جنایات پنجاه سال سلطنت غیر قانونى پهلوى این خونریزى هایى كه در این 50 سالى كه ما یاد داریم و چه تلخى ها در ذائقه ما هست از این 50 سال و كمى از شما یا هیچ یك از شما تمام این قضایایى كه در این 50 سال سلطنت غیرقانونى این روسیاه ها منعقد شده است ، ما كه سنمان به كهولت رسیده است شاهد این سیاه بختى هاى مردم و این جنایات و این كشتارهائى كه این قداره دارهاى غیر صالح انجام دادندبودیم ازاول كه آن كودتاى اول واقع شد و ما آنوقت در اراك بودیم ، این به حسب چیزهایى كه در رادیوهاى آنوقت در بعد از اینكه این جنگ دوم شروع شد، در رادیوهاى آنوقت این مطلب را گفتند، مردم مى دانستند تا یك حدودى لكن درست نه ،تبلیغات سوءنمى گذاشت درست مردم بفهمند لكن بعد از آنكه آن شخص را، آن آدم سیاه رو را، رضاخان را از ایران بیرون كردند در رادیوهاى دهلى گفتند كه ما این را آوردیم سركار وچون خیانت كرد حالا بردیمش . رضاخان را از اول انگلیسى هاى جنایتكار، انگلیسى هاى غیر صالح كه اسلحه در دستشان بود،رضاخان را اسلحه دار كردند واین آدم ناشایسته بى اصل را بااسلحه آوردند و مسلط كردند برمردم وچه جنایاتى ،چه جنایاتى دراین مدتى كه آن مرد سیاه رو روى كار بود، نمى شود تشریح كرد، نمى توانیم تلخى هاى آن روزها را براى شما تشریح كنیم . اینها

به طور اطمینان در تواریخ محفوظ است و ان شاءالله با انقراض این دودمان سیاه رو تاریخ ‌ها بیرون مى آید و نوشته ها بیرون مى آید و ان شاءالله شماها ببینید و اگر ماها و شماها ندیدیم نسلهاى بعد خواهند دید، اگر بتوانند تشریح كنند آن جنایاتى كه آن مرد كرد، چه خون ریخت ، چقدر از علما را اسیر كرد، چقدربه اسم اتحاد شكل به این ملت بیچاره فشارآوردند و چقدر مظلوم ها را كتك زدند و چقدر علما را هتك كردند و چقدر عمامه ها را از سر اهل علم برداشتند این مرد بى صلاحیت وقتى كه تركیه رفت ، آن جا دید كه آتاتورك یك همچون كارها و همچون غلط هایى كرده است ، از همانجا از قرارى كه آن وقت مى گفتند تلگراف كرده است به عمال خودش كه مردم را متحد الشكل كنید. آن وقت منتهى به عذر این كه این زارعین از باب این كه در آفتاب مى خواهند بروند كار بكنند، كلاه لبه دار داشته باشند تا این كه توى آفتاب اذیت نشوند لكن مطلب معلوم بود كه اینها نیست . وقتى هم كه از سفر آمد كه دیگر فشارها شروع شد.
یك رشته فشارهاى زیاد دنبال همین اتحاد شكل بود و جنایات . چقدر علما را در این قضایا اذیت كردند، تبعید كردند، بعضى را كشتند و بهانه دومى كه باز به تقلید از آتاتورك بى صلاحیت ، آتاتورك مسلح غیر صالح باز انجام داد قضیه كشف حجاب با آن فضاحت بوده . خدا مى داند كه به این ملت ایران چه گذشت در این كشف حجاب ، حجاب انسانیت را پاره كردند اینها. خدا مى داند كه چه مخدراتى را اینها هتك كردند و چه اشخاصى را هتك كردند. علما را وادار كردند با سرنیزه كه با زنهایشان در مجالس جشن یك همچو جشنى ، كه با خون دل مردم با گریه تمام مى شد. شركت كنند. مردم دیگر هم به همین ترتیب ، دسته دسته را دعوت مى كردند و الزام مى كردند كه با زن هایتان باید جشن بگیرید. آزادى زن این بود كه الزام مى كردند، اجبار مى كردند با سرنیزه و پلیس ، مردم محترم رابازرگان هاى محترم را، علما را اصناف را به اسم اینكه خودشان جشن گرفتند. در بعضى از جشن ها (به اصطلاح خودشان ) آن قدر گریه كردند مردم كه اینها از آن جشن شاید اگر حیایى داشتند پشیمان مى شدند. یك رشته هم این بود كه خدا مى داند كه چى كردند.
یك رشته هم جلوگیرى از منابر و جلوگیرى از روضه خوانى و خطابه به هر عنوان . در تمام ایران شاید گاهى اتفاق افتاد كه عاشورا یك مجلس نباشد. بعضى از اشخاصى كه یك قدرى مثلا جراءت داشتند، نصف شب ، آخر شب سحر مجلس داشتند كه اول اذان مثلا تمام بشود. همه ایران را از این فیض و از اینكه حتى ذكر مصیبتى بشود، ذكر حدیثى بشود محروم كردند. این جز این است كه اسلحه در دست بى عقل بود؟ افاضل باید اسلحه دار باشند. اگر اسلحه در دست ناصالح باشد، آنوقت این مفاسد از آن پیدا مى شود و آن جنایاتى و كشتار عامى كه در مسجد گوهرشاد واقع شد، دنبال آن علماى خراسان را گرفتند آوردند، به تهران حبس كردند، علماى بزرگ را حبس كردند و بعضى شان را هم محاكمه كردند و بعضى شان را هم كشتند. براى اینكه اسلحه در دست بى عقل بود. علماى اصفهان ، علماى آذربایجان ، اینها به مجرد اینكه كلمه اى گفتند، یك نهضتى كردند، اینها را گرفتند و تبعید كردند و بردند به جاهایى . علماى آذربایجان مدت ها ظاهرا در سنقر بودند مرحوم حاج میرزا صادق آقا رحمة الله
تا آخر هم نرفت به تبریز. یك رشته هم در زمان آن مرد خبیث این رشته ها بود كه چه كردند وقابل ذكر نیست یعنى من كه حافظه ندارم ، كسى هم كه حافظه داشته باشد با یك مجلس و دو مجلس نمى شود این مصایب را ذكر كرد.
تمام كشتارها و جنایات به امر شاه است .
در زمان شماها هم كه مبتلاى به این شاهزاده بى عقل شده اید گمان نكنید كه یك تفنگ انداخته بشود در ایران طرف یك آدم بدون اذن شاه ، هیچ همچو گمانى نكنید كه رئیس نظمیه قم ، رئیس سازمان قم ، پلیس قم یك چنین جراءتى داشته باشد كه تفنگ بزند و مردم كشى كند. گمان این مطلب را هیچ عاقلى نباید ببرد. تمام اینها گزارش داده مى شود كه وضع اینطور است و تصریحا خود این خبیث باید دستور بدهد كه بزنید. 15 خرداد را خود این خبیث از قرارى كه گفتند در طیاره ، در هلیكوپتر چرخ مى زد و فرمان مى داده ، فرمان مى داده كه به لشكرهاى خارجه دنیا، لشكرهایى كه هجوم آوردند به ایران ، به آنها حمله كنند!! این بیعرضه كه در مقابل سلاطین یا در مقابل رئیس جمهورها خصوصا رئیس جمهور آمریكائى بالفعل اینقدر خاضعند و اینقدر چاپلوسند و خودشان را وابسته و پیوسته به اینها مى دانند، همین بیعرضه ها - بیعرضگى شان - وقتى كه وارد مى شوند در جمعیت خودشان چون مسلط هستند اینها را اذیت مى كنند. آنجا دستبوسى مى كنند و چاپلوسى ، وقتى كه مى رسند به مملكت خودشان شروع مى كنند به كارهاى هرزگى . من قبلا، كه مى گفتند آزادى هایى داده اند، همین جا این مطلب را به آقایان عرض كردم كه اگراین آدم نوكرى خودش را تحكیم كند با این كارتر خبیث - این - این دفعه یك سیلى به صورت مردم بزند كه بالاتر از همیشه باشد.لكن ما نمى دانستیم به این زودى همچو دنبال این كه ، دنبال این معنا كه با كارتر حسابش را تمام كرد و نوكریش را تثبیت كرد بهانه درست كند كه ضرب شست نشان بدهد. بهانه درست كردند در قم و الا قم آنطورى كه همه نقل مى كنند، آن طورى كه اشخاص نقل مى كنند، غیر مطبوعات خودشان آنهایى كه بودن در آن جا، باآرامش مردم مى آمدند و مى خواستند عرض حالشان را به علما بكنند، یكى از بین آنها (از خودشان وادار مى كردند آنها) یك سنگى زده یك جایى را شكسته ، هجوم كردند و تیراندازى كردند. 15 خرداد هم همین بود، 15 خرداد هم مردم البته خودشان براى فرض كنید كه مصالحى قیام كرده بودند لكن شلوغ كارى نبود در كار.
اینها یك دسته اى خودشان در تهران چیز كردند، كتابخانه اى را آتش زدند و جایى را، دكانى را غارت كردند و بهانه درست كردند، با بهانه مردم را به مسلسل بستند، بهانه درست كردند. این جنایت اخیر هم كه با بهانه واقع شد و الا مردم كه نمى خواستند جنگ بكنند. كسى كه اسلحه ندارد با یك گاو اسلحه دار نمى تواند جنگ بكند، جنگى در كار نبوده است .
(همه به من راى دادند! همه با من موافقند!)
لكن ایشان باید بفهماند كه من دیگر، آن آدمى كه قبلا بود، نرفته ملاقات نكرده بود، نیستم ، من ملاقات كردم ، من كارم را
درست كردم . من تحكیم كردم نوكرى را، دیگر شما حق ندارید كه خیال كنید كه من نخیر دیگر وابسته نیستم ، من وابسته ام ، من مى كشم . این اشتلم ها و الدرم ها براى همین معناست كه مى خواهد به مردم ضرب شست نشان بدهد كه مبادا یك وقتى یك چیزى ، یك كسى خیال بكند، لكن بدخوانده بود، نمى دانست كه با این كشتار چه فضاحتى به سرش در مى آید. آدمى كه مى گوید یك ملت همه بامن موافقند، همه راى دادند به اینكه مثلا این انقلاب سفید خونین ، همه راءى به من دادند، مردم سرتاسر ایران بر ضد ایشان قیام كرده اند، از قم و تهران شروع شد و رفت تا خراسان و آذربایجان و از آن طرف تا كرمان و از آن طرف تا اهواز و - عرض مى كنم كه - آبادان ، سرتاسر ایران قیام كردند بر ضد ایشان . این اشخاصى كه ایشان ادعا مى كرد كه همه با من موافقند، ما همه هستیم ، ما را مى خواهند، ملت من را مى خواهد، اگر یك روز این سرنیزه امریكا از سر این برداشته بشود، در خود دربار پوست این آدم را مى كنند، خود دربار. یك روز، یك همچون تجربه اى آقاى كارتر بكند، رها كند این ملت ضعیف را، رها كند این مردم را. این سازمانهایى كه گوش ما مى رسد سازمان مثلا چه وكذا همه اش بازى است ،امنیتى در كار نیست كه سازمان امنیت این جا باشد یا امنیت عمومى باشد اینها همه براى بازى دادن مردم است .
كمونیستى مخدر جامعه است .
مى خواهند مردم را نظیر كمونیستى تخدیر كنند، كمونیستى یك مخدرى است براى مردم ، نه این است كه یك چیزى ، یك حل عقده اى مى كند، مگر مى شود كسى كه خودش آدم نیست براى آدم ها كار بكند. مگر مى شود كه یك مسلح غیر صالح براى مردم ضعیف كار بكند؟ من خودم شاهد این قضیه بودم كه وقتى كه در همین جنگ عمومى كه بنا بود سران لشكرها، سران دول در ایران با هم ملاقات بكنند، استالین آنوقت رئیس شوروى بود، این استالینى كه حالا هم عكس هایش را مى اندازند و چه میكنند، گرچه اخیرا دیگر آبرویى ندارد لكن ایشان رئیس شوروى بود، آن دو تاى دیگرى كه یكى از آن آمریكا بود و یكى دیگر از انگلستان بود، اینها با امر عادى آمدند و رفتند (آنطور كه نقل مى كردند آنوقت ) به سفارتخانه هاى خودشان و بنا بود در تهران یك جلسه اى داشته باشند لكن استالین كه همه به او برادر مى گفتند و همه مى گفتند ما همه با هم مثل هم هستیم و براى مردم دلسوزى مى كرد و قارداش به او مى گفتند، ایشان ، مى گفتند حتى گاوى كه از آن شیر مى خواهد بخورد آورده اند همراهش كه مبادا از گاوهاى ایران شیر بخورد، گاو را با طیاره اى كه حامل خودش بوده ، حامل یك گاو هم بوده ، هم گاو اسلحه دار بى عقل و هم خودش اسلحه دار بى عقل ، بلكه خدا مى داند كه او بدتر از آن رفیقش (گاو) بود، خدا مى داند كه اینطور بود. ایشان كه این آدم با حتى گاو شیرده آمد و وارد شد و این را دیگر خودم با چشمم دیدم كه در بین راه خراسان از شاهرود یا یك قدر جلوتر این دیگر منطقه آنها بود، منطقه شوروى بود، ایران را به چند منطقه قسمت كرده بودند، آن منطقه شوروى بود، من خودم دیدم كه ما در اتوبوس مى رفتیم براى زیارت ،این سربازهاى آنها مى آمدند گدایى مى كردند
جلوى اتومبیل و یك دانه سیگار وقتى كه به یكى مى دادند آن قدر خوشحال مى شد كه دستش راپشتش مى گذاشت و شروع مى كرد به سوت زدن كمونیستى براى این است كه مردم را بازى بدهند. مگر مى شود كسى به مبادى غیبى اعتقاد نداشته باشد و در فكر مردم باشد و در فكر اصلاحات ؟ بازى است همه اش . همه این اسلحه دارها گاهى با كتك و گاهى با تبلیغات و گاهى با كتك و تبلیغات تواءم با هم كار خود را از پیش مى برند. الان هم مى بینید كه زده اند مردم را كشته اند، اینهمه جنایت وارد كردند.حالا تبلیغات را ببینید چه مى كند، تبلیغات دست خودشان است ، همه گناه ها را گردن مردم مى اندازند و (كشته ها هم 6 تا بودند كه چندتاش زیر پاى مردم رفته ، یك بچه 13 ساله ، یك چیزى از طرف آنها جنایتى واقع نشده ) اینها تبلیغات دست خودشان است ، از آن طرف اینطور تبلیغات مى كنند،از آن طرف این طور كشتار مى كنند. تمام این مفاسد براى اسلحه دار بودن غیر صلحاست ، صلحا باید اسلحه داشته باشند.
اگر عدالت بین زمامداران باشد این مفاسد پیش نمى آید.
اسلام خدایش عادل است ، پیغمبرش هم عادل است و معصوم ، امامش هم عادل و معصوم است ، قاضى اش هم معتبر است كه عادل باشد، فقهیش هم معتبر است كه عادل باشد، شاهد طلاقش هم معتبر است كه عادل باشد، امام جماعتش هم معتبر است كه عادل باشد، امام جمعه اش هم باید عادل باشد، از ذات مقدس كبریا گرفته تا آن آخر زمامدار باید عادل باشد ولات آن هم باید عادل باشند، این ولاتى كه در اسلام مى فرستادند، والى هایى كه مى فرستادند به این طرف و آن طرف امام جماعت آنها هم بوده اند، باید عادل باشد، اگر عادل نباشد، اگر عدالت در بین زمامداران نباشد، این مفاسدى است كه دارید مى بینید، اسلحه دست اشخاص غیر صالح ، اسلحه دست اشخاص ناصالح اشخاص بى انصاف ، بیعدالت . اینها از این طرف آدمكشى مى كنند، از آن طرف (عدالت اجتماعى ، عدالت اجتماعى ) از آن طرف فشار مى آورند به زنها كه باید بى حجاب بشوید، از آن طرف (آزادى نسوان ، آزادى نسوان ) اینها مضحكه است ، آزادى نیست . از آن طرف (اصلاحات ، اصلاحات ارضى چه ) از آن طرف بازار براى امریكا درست مى كنند. تمام اصلاحات ارضى ما این شد كه ما یك گوشه اى از مملكت مان براى تمام مملكت مان آذوقه داشت باقیش باید مى رفت بیرون و پول مى گرفتند، حالا به هر چه دست مى زنى مى گویند از خارج باید بیاید آنوقت هم افتخار مى كنند به این كه ما آنیم كه گندم از خارج آوردیم ، جو از خارج آوردیم ، پرتقال از خارج آوردیم ، تخم مرغ از خارج آوردیم . گریه دارد این و حیا در كار نیست . اصلاحاتشان هم یك همچنین اصلاحاتى است كه همه آن مفسده است
تنها معممین ساختگى شاه با او موافقند.
آنوقت مى گویند كه همه علما موافق با اصلاحاتى است كه ما كردیم و با انقلاب سفید در تمام ایران اگر یك عالم تو پیدا كردى كه موافق با انقلاب خونین تو باشد حق دارى بگویى همه علما، این معممى كه خودت درست كردى را بگذار كنار، این كه عالم نیست . معممى كه خودت عمامه سرش گذاشتى و مى رقصانیش هر
جورى دلت مى خواهد، خوب البته در هر جا یك همچو چیزى یكى دو تا هم هست اما تو در ائمه جماعت تهران یك امام جماعت پیدا كن كه موافق با تو باشد، كه بگوید من موافقم ، در تمام ائمه جماعت ولایات یك امام جماعت پیدا كن كه بگوید من با تو موافقم ، در قم تو یك ملا پیدا كن كه بگوید من با تو موافقم . حیا در كار نیست . همه مفسده ها را انجام مى دهند، همه كارهاى خلاف را انجام مى دهند و بعد براى اینكه مردم را بازى بدهند مى گویند (كه بامن ، همه علما موافقند، یكى هم كه اهل اینجا نیست مخالف است ).
اسلحه قلم
اسلحه دست بى اصل و دست غیر صالح است ، همه اسلحه ها را ملاحظه كنید، یك نظر عمومى بكنید، قلم خودش یكى از اسلحه هاست ، این قلم باید دست اشخاص صالح و دست افاضل باشد، وقتى كه قلم دست اراذل افتاد، مفسده زیاد خواهد شد. الان قلم دست اراذل است در یك محیطهایى و در یك جنبه هایى و این اراذل هر چه آن رذل انجام مى دهد، به یك صورت زیبایى با یك قلم شیوایى اینها خوب بزك كرده نشان مى دهند. این جنایتى است كه از قلم به این ملت مى خورد. مفسده هایى كه آنها مى كنند، جنایاتى كه آنها مى كنند، خونریزى هایى كه آنها مى كنند، این اهل قلم غیرصالح كه این حربه در دستش ‍ است ، این با قلمفرسایى خودش و مى نشینند توى خانه اش و قلمفرسایى مى كند و همه چیزها را وارونه نشان مى دهد، هر مطلبى شده باشد عكسش مى كند. این هم یك رشته است كه قلم باید دست اشخاص ‍ صالح باشد.
فرهنگ ، مبداء همه بدبختى ها و خوشبختى هاست .
فرهنگ مبداء همه خوشبختى و بدبختى هاى ملت است . اگر فرهنگ ناصالح شد این جوان هایى كه تربیت مى شوند به این تربیت هاى فرهنگ ناصالح ، اینها در آتیه فساد ایجاد مى كنند. فرهنگ استعمارى ، جوان استعمارى تحویل مملكت مى دهد. فرهنگى كه با نقشه دیگران درست مى شود و اجانب براى ما نقشه كشى مى كنند و با صورت فرهنگ مى خواهند تحویل جامعه ما بدهند، این فرهنگ ، فرهنگ استعمارى و انگلى است و این فرهنگ از همه چیزها حتى از این اسلحه این قلدرها بدتر است . این قلدرها اسلحه شان بعد از چند وقت مى شكند و حالا هم شكسته اما وقتى فرهنگ فاسد شد جوان هاى ما كه زیر بناى تاءسیس همه چیز هستند، از دست ما مى روند و انگل بار مى آیند، غربزده بار مى آیند، اینها را از همان اول ، همان كلاس هاى اول توى ذهنهایشان هى مطالبى مى كنند تا برسند به آن بالا. اگر فرهنگ ، فرهنگ صحیح باشد جوان هاى ما صحیح بار مى آیند. اگرفرهنگ ، فرهنگ حق باشد، فرهنگ الهى باشد، فرهنگى باشد كه براى منفعت اهل ملت ، براى منفعت مسلمین باشد، این افرادى كه مى بینید كه الان سر كار هستند،اینها ازآن بیرون نمى آمد. فرهنگ ما یك فرهنگ استعمارى است ، فرهنگ ما در دست صلحا نیست ، صالح اداره اش نمى كند.
دانشگاه استقلالى و استعمارى
اگر دانشگاه ما یك دانشگاه صحیح استقلالى بود، مستقل بود و اشخاصى كه در آن جا (اگر صالحى هم در آنجا باشد) مى توانستند كه كارى را كه مى خواهند و صلاح است انجام بدهند، روزگار مملكت ما به اینجا نمى رسید و به بدتراز این براى نسل آتیه شاید خداى نخواسته بشود. دانشگاه ما را اشخاصى قبضه كردند كه اینها خودشان انگل هستند و خودشان استعمارى هستند و خودشان نوكرمآب هستند و تمام اینها سرچشمه اش همان یك نفر آدم است حالا مگر در دانشگاه اگر یك معلمى ، یك استادى بخواهد یك چیزى بگوید قدرت دارد، مگر سازمان امنیت به امر اعلیحضرت مى گذارد كه یك چنین حرفى بشود.اگر دانشگاه ما یك دانشگاه صحیحى بود،این جوان هاى ما كه در دانشگاه مى خواهند یك حرف حقى رابزنند،با پلیس خفه شان نمى كردند. دختر را مى زنند، پسر را مى زنند، جوان را مى زنند، حبس ‍ مى كنند، چه مى كنند، این براى این است كه دانشگاه ما استقلالى ندارد. دانشگاه ما نداریم ، دانشگاهى كه یك نفر آدم بر آن حكومت كند،این دانشگاه نمى شود، محیط علم باید محیط آزاد باشد.
مجلس ملى و مصونیت مستشاران نظامى !!
اگر مجلس ما یك مجلس صالحى بود و این ابزار دست صلحا بود، این قوانین را مى گذاشتند بگذرد؟ مصونیت مستشارهاى امریكایى كه ذلت ایران و ننگ ایران است و بود، اینها مى گذاشتند تصویب بشود؟ مجلس ما نداریم ،یك عده اشخاص را ماءمور هستند، هم ماءمور سازمان امنیت اسمش را گذاشته اند مجلس اینها ماءمور هستند همه شان ، اگر اینها آزاد بودند و اگر مجلس ، مجلس ملى بود و مال مردم بود كه نمى گذاشتند اینهمه اسلحه بخرند، نفت ما را بدهند و آهن بخرند، آهنى كه نمى توانند به كار بیندازند، خودشان هم متحیرند باید مستشار آمریكایى و متخصص آمریكایى بیاید نشان بدهد و به اینها هم نشان نمى دهند، آنها یك جانورهایى هستند كه به این حرف ها تسلیم نمى شوند، و آنها آمدند اینجابا حقوق هاى گزاف ، حقوق هاى گزاف كه مااطلاع نداریم و تصورش هم نمى كنیم كه اینها هر یكیشان ماهى چقدر مى گیرند، همین قدر عددشان را مى گویند زیادند مستشارها و تعدادشان چند صد نفر و یا چند هزار نفر من الان نمى دانم و آن وقت (60 هزار نفر ظاهرا گفتند) با چقدر حقوق ، هر یك چقدر حقوق از این ملت مى گیرد، از جیب این فقرا و بیچاره ها در مى آورند و به جیب این گردن كلفت ها مى ریزند و آنوقت اینها مگر به نظامى ما تعلیم نظامى مى دهند؟اینها مى خواهند این نظامى ها را همین طورى نگه دارند كه هر طورى دلشان مى خواهد عمل بكنند.
شاه ، سرمنشاء تمام مفاسد.
اگر ما یك ارتش انگلى نداشتیم و یك ارتش مستقلى داشتیم اجازه نمى داد كه مستشارها بیایند همه چیزها در تحت دستور آنها باشد و اینها صاحب منصب هایشان جز آلت هیچ چیز نباشند براى این كه
ارتش ما هم یك ارتشى نیست ، همه اش در تحت نظر یك آدم است . یك آدم فاسد همه چیز را فاسد كرده است . یك بز فاسد كچل ، مى گویند یك گله را كچل مى كند. این فساد، همه فسادها، منتهى ایران از باب اختناقى كه هست نمى توانند دست بگذارند روى آن كه همه مفسده ها زیر سراوست ، مى گویند ماءمورین ، ماءمورین ، آقا ماءمورین از كى امر دارند كه بكشند مردم را؟ از كى امر دارند كه بریزند توى مدرسه حجتیه و طلبه ها را بكشند؟ از كى امر دارند كه بكشند مردم را؟ از كى امر دارند كه در چهارراه ها مسلسل را بكشند و مردم را بكشند؟ مگر كسى مى تواند امر بدهد الا خود آن مردك ؟ از خود اوست همه این مفاسد. مگر مجلس حق دارد كه یك كلمه اى بگوید بدون اذن این مردك ؟ مگر ارتش حق دارد یك كلمه بگوید بودن اذن این ؟ مگر قضات ما آزادند؟ مگر استقلال قضایى ما داریم ؟ قضات ما هم حربه قضا دستشان است و صلاحیت هم ندارند. اشكال این است كه چرا رفتى قاضى شدى ، مى گویى نمى توانم حكم حق بكنم ، خوب غلط كردى رفتى قاضى شدى رها كن الان اداره مملكت ما هر گوشه اش را دست بگذارید اسلحه دست غیر صالح هاست و سر همه امور هم برمى گردد به دربار و بر مى گردد به این شخص ، این را باید از بین برد.
ملت دیگر بیدار شده است .
من نمى دانم كه این ارتش چرا خواب است ، آخر چرا اینقدر ذلت مى كشد چند روز بیشتر نگذشته بود از رفتن كارتر زهرمارى این بساط را درست كرد، حالا هم اولش است اگر مجال به او بدهند اولش است اگر تنبه پیدا نكرده باشند كه چند نفر را كشتند و یك هیاهویى پیدا شد كه موجش در همه دنیا رفت و همه عالم فهمیدند و رادیو صدایش را به خارج و همه جا برپا كرد. رادیوى خودشان هم هر چه دلشان مى خواهد بگویند، مگر مردم دیگر بازى مى خورند از این حرفها، ملت بیدار شده آقا، مردم بیدار شدند، اگر مردم بیدار نبودند كه بازارها را اینطور نمى بستند. روز جمعه ، روز پنجشنبه از قرارى كه هم نقل شده است و هم مقامات اطلاعات رسمى اطلاع داده اند بازار تهران اعتراضا تعطیل شده . مساءله تعطیل بازار تهران یك امر عادى نیست ، یك امر خلاف عادت است ، هیچ كس نمى تواند این كار را بكند، این احساسات و بیدارى ملت است كه این كار راانجام داده . این آقا كه مى گفت كه (همه با من موافق هستند) این بازار تهران ، آن هم بازار اهواز، آن هم اصفهان آن هم شیراز، این كیفیت زندگى ماست .
اتحاد و تفاهم ملت ، بركننده ریشه هاى استعمار ما.
امیدواریم كه همه طبقات ، چه طبقات علما و مجتهدین و چه طبقات محصلین علوم دینیه و چه بازارى ها، بازرگان و چه لشكرى ها و كشورى ها كه همه خون دل مى خورند از دست این خبیث ما امیدواریم كه تمام اینها دست اتحاد به هم بدهند، احزاب سیاسى ما مستقلا كار نكنند، همه با هم روابط داشته باشند، همانطورى كه اخیرا در این قضیه اخیر هم اظهار تنفر كردند و هم بعضى احزاب سیاسى اظهار تنفر كردند
و هم علماو هم اهل بازار و هم دانشگاهى ها و همه داخلى ها و هم خارجى ها براى ما تلگراف كردند واظهار تنفر خودشان را از دستگاه كردند، از امریكا، از اروپا و آنها بعضى شان نوشتند سیصدنفر در این قضیه از بین رفته اند، من امیدوارم كه همه جبهه ها،همه جبهه ها با هم همدست بشوند واگر ملت به همه ابعادش همدست بشود، این اسلحه از دست این ناصالح ها خلع مى شود و شاخ این گاو شكسته مى شود. تشتت نكنند، اسباب تشتت فراهم نكنند، با بهانه هاى جزئى و بچگانه با هم جنگ نكنند، با هم در نیفتند. این چیزها را آنها درست مى كنند و بین مردم درست مى كنند تا مردم را به هم مشغول كنند و استفاده كنند. بیدار بشوند مردم كه شده اند ان شاء الله و با هم بشوند، مجتمع باشند، تمامشان با هم دست به هم بدهند و ان شاء الله به حول و قوه خدا با دست هم دادن شما به هم و تفاهم همه جبهه ها با هم به زودى قطع مى شود این ریشه ، به زودى ان شاء الله قطع مى شود ان شاء الله . و من از خداى متعال سلامت همه را خواهانم و من تشكر خودم را به همه طبقات ، به همه از اینكه علماى اسلام را تنها نگذاشتند و همه جبهه خصوصا علماى اعلام ، خصوصا بازارى هاى بزرگوار، من تشكر از همه آنها مى كنم و از همه آنها استدعا دارم كه هم دعا به اسلام بكنند و هم جبهه هاى خودشان را محكم كنند و واحد كنند و كلمه واحده باشد و آن كلمه واحده قطع ایادى ظلمه و ایادى اجانب باشد بلكه این مملكت یك سر و سامانى پیدا بكند و دست اجانب از آن كوتاه بشود، منافعى كه خ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بیانات امام خمینى در مورد نقش روحانیت در احیاى اسلام
رژیم پهلوى ، خونخوارتر از مغول .
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوندا! زبان ما را از بیهوده گفتن و جدال و لغو و دروغ حفظ بفرما. (الهى آمین ) خداوندا! قلوب ما را به نور اسلام و روحانیت روشن بفرما. (الهى آمین ) خداوندا! گوش شنوا عنایت بفرما به سلاطین دول اسلام به روساى جمهور دول اسلامى ، به نمایندگان مجلسین دول اسلامى ، به نخست وزیران و وزراى دول اسلامى ، به روساى دانشگاه هاى دول اسلامى ، به كارفرمایان و كارمندان دول اسلامى خداوندا! آنها را قرار بده ....
و این سال براى روحانیت ، از جهتى بسیار بد سالى بود و از جهتى بسیار خوب سالى بود. بد بود براى اینكه یك مملكتى كه باید به دنیا معرفى بشود به اینكه مملكت صحیحى است ، هیاءت حاكمه درستى دارد، دستگاه عدالت دارد، دادگسترى دارد، محاكم قضائى دارد، اقتصادش خوب است ، زراعتش خوب است ، یك مملكتى كه باید به صلاح و به صحت معرفى بشود، در جامعه بشر معرفى شد به مركز فساد و مركز هرچیزى كه شما بخواهید اسمش رابگذارید، از آن برتر بخواهیم بگوییم مثل زمان مغول است ، نمى توانیم همچنین بى احترامى اى رابه مغول بكنیم . آنها یك جمعیتى بودند كفار و شاید مهدور مى دانستند دم ما را و وارد شدند در مملكت براى گرفتن مملكت اجنبى ، آنهم مملكتى كه برخلاف مسلك آنها و دیانت آنها بود و كردند آن كارهایى را كه كردند. اینجا در این قضایا، اینها مدعى اسلام هستند، مدعى ایمان هستند، مدعى تشیع هستند، در عین حال كه با این ادعاها امرار روز مى كنند و امرار حیات مى كنند كارهایشان همان كارهایى است كه مغول باید انجام بدهد، چنگیز باید انجام بدهد. در مراكز علمى مى ریزند، خون بچه هاى 16 ساله و 17 ساله مى ریزند، خراب مى كنند مكتبهاى علمى را، به علما اهانت مى كنند، فحش هاى ناموسى مى دهند، در حبس مى برند، زجر مى كنند، مى كشند، مى زنند، خونخوارى مى كنند، در عین حال نطق مى كنند، اظهار اسلامیت مى كنند، اظهار تشیع مى كنند، اظهار كسب كرامت مى كنند. آنها دیگر نمى گفتند كه ما شیعه هستیم ، دشمن بودند با ما، در حال تهاجم وارد شدند در مملكت ما، اینها با حال دوستى و ادعاى دوستى ادعاى تشیع ،بالاتر از تشیع ، با این ادعاها این اعمال را انجام داده اند و مى دهند.
نقشه رژیم ، نابودى قم شهر جنود حق .
من به شما عرض كنم كه مطلبى نیست كه مال این چند ماهه باشد، این یك مطلب ریشه دار است ، مطلبى است كه مال چندین سال پیش از این است ، اگر نگویم چهل و چند سال پیش از این لااقل بیست سال پیش از این است كه اینها نقشه شان این بود كه قم نباشد. در زمان حیات مرحوم آقاى بروجردى رضوان الله علیه هم نقشه این بود كه ایشان نباشند و قم نباشد. قم را با منافع خودشان مضر مى دانند. قم یك شهر حق است ، جنود ابلیس جنود حق را با مقاصد خودشان مخالف مى دانند. در همان زمان ایشان هم نسبت به ایشان تعبیراتى مى شده است كه من نمى توانم در این منبر عرض كنم . همان وقت بوده است كه ، نقشه خارجى این بوده است كه قم نباشد تا ما هركارى مى خواهیم انجام بدهیم و یك نفس كش در مقابل ما صحبت نكند، حرف نزند، بحث نكند، ایراد نكند، اعتراض نكند. اینها از همان زمان مرحوم آقاى بروجردى (اگر نظر است )چهل و چند سال پیش از این ، از زمان مرحوم آقاى بروجردى این نقشه را داشتند منتهى با بودن ایشان مى دیدند كه مفسده دارد اگر بخواهند كارهایى را انجام بدهند. بعد از اینكه ایشان تشریف بردند به جوار رحمت حق تعالى ، از همان اول اینها شروع كردند به اسم احترام از مركزى ، كوبیدن آن مركز دیگر را، نه از باب اینكه حبى به آن مركز راداشتند، به هیچ مركزى از مراكز دیانت ،اینها احساس ‍ حب نمى كنند، نه از باب اینكه به نجف علاقه داشتند، از باب اینكه قم را نمى خواستند، قم موى دماغ بود، نزدیك بود به اینها، مفاسد را زود ادراك مى كرد و كارهاى اینها زود در آن منتشر مى شد. اینها قم را نمى خواستند منتها نمى توانستند به صراحت لهجه بگویند قم نه ، مى گفتند نجف آره ، مشهد آره . در قم چیزى به نظر نمى خورد، فهمیدند كه چیزهایى به نظر مى خورد، چیزهایى به چشم مى خورد، چیزهایى به دهان مى خورد، به گوش مى خورد، فهمیدند كه نه ، آنطور نبوده است . اینها از آنوقت نقشه كشیدند براى نابودى روحانیت و دنبالش نابودى اسلام و دنبالش به نفع رساندن اسرائیل و عمال اسرائیل .
از اول مطلب اینطور بود. منتهى در پرده بود،اعلان نكرده بودند مطالبشان را، گاهى اعلام مى كردند لكن مضمضه مى كردند مطالب كفر خودشان را. بعد از فوت ایشان ابتدائا یك نقشه شیطانى كشیدند و در بلاد ایران ، آنجاهایى كه من مطلع شدم ، از مردم مى خواستند التزام بگیرند به اینكه شمابه فلان مركز تلگراف كنید و انتخاب كنید فلان مركز را، نه از باب اینكه علاقه به آن مركز داشتند، از باب اینكه این مركز را نمى خواستند. مردم اعتنا نكردند به آنها.
دنبال آن نقشه ها كشیده شد، دولت ها سر كار آمد، نمى دانم به آن دولت ها این پیشنهادها شد و قبول نكردند، یا اینكه نتوانستند اینقدر بى شرافتى بكنند. شاید شریف بودند، عالم بودند، دكتر بودند، مهندس ‍ بودند و نتوانستند با همه مراكز علم مخالفت كنند، تااینكه منتهى شد به اینكه باید دولت ، دولتى باشد كه علم نداشته باشد، قدر علم را نداند، تاكلاس پنج بیشتر درس نخوانده باشد آنهم در كرج تحصیل اجازه نامه با اعمال نفوذ كرده باشد، نداند معناى علم چه است ، نداند معناى دیانت چه هست ، نداند نقش روحانیت در بقاى این مملكت چیست ، نفهمد مطالب را، سربسته و چشم بسته به او دیكته كنند و بگوید و نفهمد چه مى گوید و بكند و نفهمد چه مى كند.
قضیه ، معارضه با اسلام است
دیدیم كه از اولى كه این دولت بیسواد و بى حیثیت روى كار آمد، از اول هدف ، اسلام را قرار داد، در روزنامه ها با قلم درشت نوشتند كه بانوان را حق دخالت در انتخابات داده اند لكن شیطنت بود، براى انعكاس نظر عامه مردم به آن موضوع بود كه نظرشان به الغاى اسلام و الغاى قرآن ، درست نیفتد و لهذا در اولى كه اینجا ما متوجه شدیم و اجتماع شد و آقایان مجتمع شدند با هم براى علاج كار، توجه ما در دفعه اول منعطف شد به همان قضیه ، بعد كه مطالعه كردیم ، دیدیم آقا قضیه ، قضیه بانوان نیست ، این یك امر كوچكى است ، قضیه معارضه با اسلام است . (منتخب و منتخب ، مسلمان لازم نیست باشد، حلف به قرآن لازم نیست باشد، قرآن را میخواهیم چه كنیم ؟!) بعد كه مصادف شدند با تودهنى از ملت مسلم ، تعبیر كردند حرفشان را به اینكه خیر مراد ما از كتاب آسمانى قرآن است . ما هم از آنها پذیرفتیم به حسب ظواهر شرع لكن به مجرد اینكه اینها یك چند نفر عمله را دور خودشان دیدند و یك زنده باد و مرده باد را دیدند، باز همان مسائل خبیثشان را از سر گرفتند، همان مطلبى را كه ابطال كرده بودند دوباره از سر گرفتند، دوباره (تساوى حقوق من جمیع الجهات ) تساوى حقوق من جمیع الجهات پایمال كردن چند تا حكم ضرورى اسلام است ، نفى كردن چند تا حكم صریح قرآن است . بعدش باز دیدند كه مصادف شد با یك ناراحتى ها و یك حرف ها و یك چیزهایى ، حاشا كردند، وزیرشان یك جا حاشا كرد، امیرشان یك جا حاشا كرد. در روزنامه ها به صراحت لهجه نوشتند كه بردن بانوان به سربازى ، تصویبش ‍ در دست تنظیم است لكن بعد از آنكه دیدند كه خیلى فضاحت بار آمد، مردم ناراحت شدند، همان نوكرهاى ارباب به حسب واقع هم ناراحت شدند، وقتى دیدند ناراحت شدند، گفتند اكاذیب است . پرونده سازى خواستند بكنند، پرونده سازى هاى بچگانه ، مضحك بكنند.
حمله عمال رژیم تحت لواى دهقان ها به اسلام و مراكز علم .
این سال بد بود براى اینكه حمله به اسلام زیاد شد، حمله به قرآن زیاد شد، مراكز علم را كوباندند به حسب توهم خودشان ، بچه هاى ما را، عزیزهاى ما را زدند، سرهایشان را شكستند، پاهایشان را شكستند، بعضى شان را كشتند، ازپشت بام ها انداختند. اگر اینها دهقان ها بودند پس چرا این دستگاه انتظامى كمكشان مى كرد؟ اینكه دیگر مخفى نبود، این را صدهزار جمعیت از توى خیابان ها و از توى شهر و از توى مدرسه خوب مى دیدند كه دستگاه شهربانى دارد كمك مستقیم مى كند، این دهقان ها را كمك مى كرد بر ضد اسلام . اگر راست مى گویند كه دهقان ها بودند، پس چرا وقتى كه مرضاى ما را بردند در مریضخانه ها، شهربانى و اینها فرستادند گفتند: (دشمن هاى اعلیحضرت رامى برید در مریضخانه ؟ پدرتان را در مى آوریم ، اینها باید بروند.)
اگر دهقان ها بودند، به اعلیحضرت چه كار دارند؟ اگر كماندوها بودند و آنهایى كه مربوط به خود ایشان است و از دستگاه خود ایشان هست ، با قول ایشان بوده ؟ با فرمان ایشان بوده است و یا بدون اطلاع و بدون فرمان ؟ اگر با اطلاع هست ، خوب بگویند ما تكلیفمان را با ایشان بفهمیم ، خوب بفهمیم ما طرفمان كى هست ؟ یك نفر است اصلا؟ اگر اینطور نیست خوب بگویند تا ما بفهمیم كه این كماندوها سرخود آمدند و همین طور بیخود، بیخودى آمدند یا سازمان امنیت اینها را آورد، یا شهربانى ها آوردند، یا نخست وزیر امر كرد، یا فلان وزیر فلان امیر امر كرد؟ خوب بگویند چه كسى این كارها را كرده ، چرا حاشا مى كنند، پیش هر كسى مى روى ، گردن دیگرى مى گذارند. به هر كسى اعتراض مى كنى ، به دیگرى نسبت مى دهد. دستگاه شهربانى مى گوید كه سازمان امنیت ، سازمان امنیت مى گوید شهربانى ، دوتاى آنها مى گویند امر اعلیحضرت . راست مى گویند كه امر اعلیحضرت است ؟ اعلیحضرت با دیانت اسلام مخالف است ؟ واقعا با قرآن مخالف است اعلیحضرت به حسب قول اینها؟ اگر مخالف هست آن حرفها چى هست دیگر؟ آنهمه كسب و كرامت كجاست ؟ اگر مخالف نیستند پس چرا جلوگیرى نمى كنند از این وحشیگرى ها؟ چرا تو دهنى نمى زنند به این شهربانى ها، به این سازمان ها، به این نخست وزیرها؟ ایشان كه فعال مایشائند، مى توانند یك همچو كارى را بكنند. حالا كه دیگر مطلبى نیست ، برگرد به عصر سابق و قبل از صد سال پیش از این ، حالا كه مطلب اینطورى است ، خوب بزنند تو دهنى به اینهایى كه كار بد مى كنند، كارهاى خلاف اسلام مى كنند، كارهاى خلاف دیانت مى كنند و نسبت مى دهند به ایشان ، تبرئه كند خودش را. آقا، نمى شود سلطان اسلام با اسلام مخالف باشد، نمى شود این . اگر نیستند بگویند،اظهار كنند، اظهار تاسف كنند به اینكه مردك آمده است ریخته مدرسه فیضیه را خراب كرده است . بنده باز مسایل این جوان هاى خودمان را ندیدم و بعد از مباحثه مى روم مى بینم ، اول وقتى است كه مى روم مى بینم ، بروم آنجا یك فاتحه اى بخوانیم براى آنهایى كه كشته شدند، یك اظهار تاثرى بكنم براى آنها، اینها كه نمى گذارند ما فاتحه هم بگیریم . اگر دهقان ها كردند، پس چرا نمى گذارید، فاتحه بگیریم ؟ چرا فاتحه تهران را به هم مى زنید؟
سال 41، سال مفتضح شدن هیاءت حاكمه
سال بدى بود براى اینكه مفتضح شد هیاءت حاكمه ، مفتضح شد دستگاه جبار و ما نمى خواستیم . ما نمى خواهیم كه مملكت ما در خارج معرفى بشود كه همچنین عناصر خبیثى سر كارند، ما نمى خواستیم این را. ما مى خواهیم كه مملكت ما از آن نقطه اولیش تا آن آخرش جورى باشند، طورى سلوك بكنند كه مایه افتخار یك مملكتى باشد، بگویند آقا ما امیر كبیر داریم ، وزراء سابق ، مشاورین سلاطین سابق علما بودند، على بن یقطین بوده است ، گاهى ائمه اطهار علیهم السلام - بوده اند، حالا مشاورین چه كسانى هستند؟ اسرائیل ! مشاورها اسرائیل ! از یهود آن بزرگ شده است . دو هزار نفر بهایى را به اقرار خودشان در روزنامه دنیا (بعد فردا مردك نگوید كه اشاعه اكاذیب است ، در روزنامه دنیا دو هزار نوشته است ) اسرائیل بهایى را، اسم بهائى نیاورده است ، بعضى وابستگان به بعضى از مذاهب (اسمشان را مذهب گذاشت !) دو هزار نفر را و مى گویند پنجهزار است ، دو تایش را اینجا نوشته است (این كه نوشته حالا) اینها با كمال احترام ، نه مثل حاجى هاى بدبخت ما كه وقتى مى خواهند تذكره به آنها بدهند، باید چقدر زحمت بكشند، چقدر رشوه بدهند، چقدر بیچارگى بكشند تااینكه یك چند تااز آنها را رد كنند، چند تاى آنها را قبول بكنند، آن وقت در فرستادنشان چه فضاحت ها باشد، در برگشتشان چه فضاحت ها باشد، وقتى هم مكه میروند در منا، حتى آن نماینده بى عرضه آنجا هم شكایت مى كند كه فلان آقا را بگیرید از باب اینكه اینجا یك حرف حقى زده است گفته اسلام در خطر است از دست یهود، آقا مگر شما یهودید؟
مگر مملكت ما، ممكلت یهود است ؟ دو هزار نفر را با كمال احترام ، با دادن به هر یك از اینها پانصد دلار ارز، به هر یك پانصد دلار از مال این ملت مسلم به بهایى داده اند، ارز داده اند، به هر یك هزار و دویست تومان تخفیف هواپیما، چه بكنند؟ بروند در جلسه اى كه بر ضد اسلام در لندن تشكیل شده است شركت كنند.
سكوت ، موجب پایمال نوامیس مسلمین زیر چكمه عمال اسرائیل است .
واى بر این مملكت ، واى بر این هیاءت حاكمه ، واى بر این دنیا، واى بر ما، واى بر این علماى ساكت ، واى بر این نجف ساكت ، این قم ساكت ، این تهران ساكت ، این مشهد ساكت . این سكوت مرگبار اسباب این شود كه زیر چكمه اسرائیل به دست همین بهایى ها، این مملكت ما، این نوامیس ما پایمال بشود. واى بر دین ما، واى براین اسلام ، واى براین مسلمین . اى علما ساكت ننشینید، نگویید الان مسلك شیخ رضوان الله علیه ، والله شیخ اگر حالا بود تكلیفش این بود امروز سكوت همراهى با دستگاه جبار است ، نكنید سكوت . دو هزار بهایى را با پانصد دلار ارز به هر یك و هزار و دویست تومان تخفیف هواپیما فرستادن به لندن (و اینها در روزنامه دنیاست ) یك شخصى به من گفت كه یك معامله اى كرده است شركت نفت با ثابت پاسال و در این معامله تخفیفى داده است كه بیست و پنج میلیون تومان در این تخفیف نفع برده است ، براى نفع این جمعیتى كه فرستادند به لندن بر ضد اسلام . این وضع نفت ما، این وضع ارز مملكت ما، این وضع هواپیمایى ما، این وضع وزیر ما، این وضع همه ما، سكوت كنیم باز؟! هیچ حرف نزنیم ؟! حرف هم نزنیم ؟! ناله هم نكنیم ؟! خانه هایمان را خراب كنند آخ هم نگوییم ؟! مردك مى فرستد رئیس شهربانى را، رئیس این حكومت خبیث را مى فرستد منزل آقایان ، من راهشان ندادم ، ایكاش راه داده بودم تا آنروز دهنشان را خرد كرده بودم . مى فرستند منزل آقایان كه اگر نفستان در فلان قضیه در آید، فرمودند، اعلیحضرت فرمودند اگر نفس شما در آید، مى فرستم منزل هایتان را خراب مى كنیم ، خودتان را هم مى كشیم ، نوامیستان را هتك مى كنیم . این وضع ماست با این اعلیحضرت ، اگر اینها راست گویند. اگر دروغ مى گویند، پس ایشان بگویند دروغ مى گویند، ایشان بفرمایند، اعلام كنند كه حكومت قم دروغ گفته است تا من پدر حكومت قم را در بیاورم ، بگویند رئیس شهربانى دروغ گفته تا من زیر چكمه اهل علم ، پدرش را در بیاورم د نمى گوید كه .
سال 41، سال اعلام ارزش و موجودیت روحانیت به دنیا.
واما سال خوبى بود براى اینكه روحانیت ارزش خودش را به دنیا اعلام كرد، فهماند كه آن كه صحبت مى كند، باز روحانى است ، آن كه ایستادگى مى كند در مقابل ظلم و جور، ظالم و جاهل ، باز حوزه هاى علمیه است ، كتك مى خورد داد مى زند، كشته مى دهد، فریاد مى كند، مدرسه فیضیه اش را خراب مى كنند اعتنا نمى كند، باز صحبت خودش رامى كند، هر كارى سرش بیاورند این صحبت مى كند. روحانیت موجودیت خودش را به همه عالم اعلام كرد. پس بد بود چون هیاءت حاكمه فضاحت ایران را در همه جا اعلام كرد و خوب بود براى اینكه روحانیت حیثیت خودش را به عالم معرفى كرد، فهماند به عالم كه آدمیم ما، روحانى هستیم ما، همه اش قضیه ذكر و دعا نیست ، ما داد مى زنیم ، ما مى گوئیم نباید بكنید این كارها را، ما نصیحت مى كنیم به شما.
رفراندومى كه حتى زور سرنیزه نتوانست افتضاح آن را جبران كند.
من نصیحت كردم به شاه ، فرستاد آدم آنجا، در آن اول امر قبل از رفراندوم ، به وسیله بهبودى ، به وسیله پاكروان پیغام دادم به او، آقا نكن این كار را، این رفراندوم را نكن ، این خوب نیست براى شما این كار را بكنید، دست به این قانون نزن ، اگر امروز "ارسنجانى " چهار تا رعیت را بیاورد، برقصاند و بگویند زنده باد، فردا چهار تا رعیت مى آیند وگویند مرده باد، نكن این كار را، صلاح نیست بكنى این كار را. گوش ‍ نكرد، دیدید چه جور شد، دو هزار نفر راى نداشتند، باقى اش زور بود، همه مى دانند بازار تهران بسته شد كه راى ندهد، بازار قم بسته شد كه راى ندهد، سایر شهرستان ها راى ندادند، اینها دو هزار تا راى آزاد بدون سرنیزه نتوانستند تهیه كنند. ما نمى خواستیم اینطور مفتضح بشوید، ما نمى خواستیم ملت از تو رویگردان بشوند، ما مى خواستیم شما آدمى باشید كه وقتى یك چیزى را بگوئى ، ملت ، تمام ملت لبیك بگویند، ما میل داریم شاه ما اینجور باشد، ما میل داریم وزیر ما اینجور باشد كه اگر یك مطلبى را گفت تمام ملت با او موافق باشند نه اینكه با حرف هایش (6 میلیون ) (6میلیون ). به جان عزیز شما اگر اینها چند هزار هم داشتند، باقى اش یا پر كردن صندوق شاید به سمع ایشان نرسیده است . شاید آنها گفته اند به او كه (6 میلیون ، اكثریت قاطع ) و الا شاه كه دروغ نمى گوید! نمى شود كه دروغ بگوید. (با اكثریت قاطع ! تمام قاطبه اهل ایران !)پس بازار تهران از اهل ایران نیست ؟! خیابان هاى تهران اهل ایران نیستند؟! قم از اهل ایران نیست ؟! روحانیون از اهل ایران نیستند؟! سایر شهرستان ها ایرانى نیستند؟! این ایران كجاست ؟ این آراء از كجا آمد؟
ایستادگى روحانیت در مقابل ظلم ، عامل احیاى اسلام .
بد شد امسال براى اینكه این مطالب واقع شد و خوب شد براى اینكه شما آقایان زنده كردید اسلام را، ایستادید، در مقابل ظلم ایستادید. اگر نایستاده بودید خدا مى داند كه حالا رفته بودند تا آن آخر، ایستادگى شما اسباب این شد كه حاشا كردند مطالبشان را، گفتند (خیر طلاق به دست مرد است ، كى ما گفتیم ؟) د مردك از حزب مردم است . آن مردك هم كه داد زد تساوى حقوق من جمیع الجهات ، تساوى حقوق من جمیع الجهات از این طرف مى گویند، از آن طرف مى گویند كى ما گفتیم طلاق به دست زن باشد، نخیر طلاق به دست مرد است . از آن طرف مى گویند نخیر كى ما راجع به ارث گفتیم ، نخیر ارث هم همانطورى كه خدا گفته است . از آن طرف هم مى گویند كى ما گفتیم زنان بروند به نظام وظیفه . تو روزنامه هایتان هست آقا.این روزنامه هائى كه دیكته مى كند سازمان امنیت و مى نویسند.
بى حیثیتى مطبوعات .
مى گویند كه مدیر كیهان گفته است ما دیگر راحتیم براى اینكه آنوقت ما مى نوشتیم و اینها نظر مى كردند، حالا خودشان مى نویسند، ما دیگر راحتیم . منتهى این اعتراض هست كه آقا چرا اینقدر بى حیثیت هستید كه آنها بنویسند و شما هم بنویسید؟ چرا باید مطبوعات ما انیقدر بى حیثیت باشند؟
خطر براى اسلام .
خوب بگوئید آقا حرف را، چه مى كنند؟ اگر همه علماى اسلام یك مطلبى را بگویند، حالا كه خطر براسلام وارد شده است و آن خطر یهود است و حزب یهود كه همین حزب بهائیت است ، این خطر كه حالا نزدیك شده است ، اگر آقایان علماى اعلام ، خطبا، طلاب ، همه با هم همصدا بگویند كه آقا ما نمى خواهیم كه یهود بر مقدرات مملكت ما حكومت كند، ما نمى خواهیم كه مملكت ما با مملكت یهود هم پیمان بشود در مقابل پیمان اسلامى آنها، مسلمین با هم ، هم پیمان مى شوند، آقایان بایهود هم پیمان مى شوند! چه وضعى است این مملكت ؟ اگر نوكر هم هستید چرا اینقدر نوكر؟ من سرم درد مى كند و من براى خواندن یك فاتحه لازم مى دانم بروم به مدرسه فیضیه و از خداى تبارك و تعالى مى خواهم كه در این سال و سال هاى بعد، همه سالم باشید، اسلام مؤ ید باشد، اسلام مؤ ید باشد.
سید روح الله خمینى




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


عبدالله بن زبیر دشمن آل محمد صلى الله علیه و آله و سلم

عبدالله به بنى هاشم سخت گرفت ، دشمنى و كینه ورزى با ایشان را به اوج رساند و تا آنجا پیش رفت كه درود بر محمد صلى الله علیه و آله و سلم را از خطبه اش حذف كرد. وقتى از او در این خصوص سوال شد، جواب داد:
- او را خاندان بدى است ، كه هرگاه ذكر او به میان آید گردن كشند و هر گاه نامش را بشنوند خود را بر افرازند.
روزى ابن زبیر، محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس و بیست و چهار مرد از بنى هاشم را گرفت كه با او بیعت كنند. آنان زیر بار نرفتند. ابن زبیر دستور داد:
- آنان را در حجره زمزم زندانى كنید! به خدایى كه جز او خدایى نیست - اگر بیعت نكنند - آنان را آتش مى زنم !
به دستور ابن زبیر مردان بنى هاشم روانه زندان شدند. محمد بن حنفیه به مختار بن ابى عبید نامه نوشت :
((به نام خداوند بخشاینده مهربان
از: محمد بن على و كسانى كه از آل پیامبر خدا نزد وى اند.
به : مختار بن ابى عبید و كسانى كه از مسلمانان همراه اویند.
اما بعد: همانا پسر زبیر ما را گرفته و در حجره زمزم زندانى كرده است به خدا قسم خورده است كه یا باید با او بیعت كنیم و یا ما را آتش مى زند، پس ‍ به فریاد ما برس !))
مختار، ابوعبدالله جدلى را با چهار هزار سوار به كمك ایشان فرستاد. جدلى به مكه رسید و حجره را شكست و به محمد بن على گفت :
- اجازه دهید من با ابن زبیر جنگ كنم .
محمد گفت :
- آنچه را او به من روا داشت ، من به او روا نمى دارم !
محمد بن حنفیه روزى خبر یافت كه پسر زبیر در خطبه خویش على علیه السلام را سّب كرده است . به مسجد الحرام رفت . منبرى درست كرد. سپس روى آن ایستاد و گفت :
- ستایش مخصوص خدایى است كه پروردگار جهانیان است و درود و سلام بر محمد صلى الله علیه و آله و سلم و آل او! و اما بعد، روى ها زشت باد اى گروه قریش ! آیا پیش شما این سخنان گفته مى شود و شما مى شنوید و به خشم نمى آیید!؟ از على بدگویى مى شود و شما خشمگین نمى شوید؟! آگاه باشید كه على تیرى خطاناپذیر بود از تیرهاى خدا بر دشمنانش ... هان كه ما هم بر راه و روش و حال او هستیم و ما را در آنچه مقدر است چاره اى نیست و زود است آنانكه ستم كرده اند بدانند به كجا باز رسید. ابن زبیر گفت :
- پسران فاطمه ها را معذور داشتیم ، پسر كنیز بنى حنفیه را چه مى شود؟
این سخن نیز به گوش محمد رسید. محمد مردم را جمع كرد و گفت :
- اى گروه قریش مرا از پسران فاطمه ها چه چیز جدا كرده است ؟ آیا فاطمه دختر پیامبر خدا، همسر پدرم ، و مادر برادرانم نیست ؟ آیا فاطمه دختر اسد بن هاشم جده پدرم و مادرم جده ام نیست ؟ هان به خدا سوگند اگر خدیجه دختر خویلد نبود در بنى اسد استخوانى نمى گذاشتم مگر آنكه آن را در هم مى شكستم . چرا كه من قبلك التى فیها المعاب خبیر. به همانچه عیب در آنست آگاهم !
بدین وصف ابن زبیر شكست خورد و خود را در مقابل بنى هاشم ناتوان دید. به همین علت آنان را از مكه بیرون كرد و محمد بن حنفیه را به ناحیه رضوى (4) تبعید نمود. عبدالله بن عباس را نیز به طائف تبعید كرد. محمد پس از شنیدن این خبر به عبدالله بن عباس نوشت :
((و اما بعد؛ خبر یافته ام كه عبدالله بن زبیر تو را به طائف رانده است ، خداى اجر تو را افزون گرداند و گناهت را بیامرزد. اى پسر عمو! تنها بندگان شایسته گرفتار مى شوند و بزرگوارى براى نیكان اندوخته مى شود و اگر جز بر آنچه دوست دارى و دوست داریم اجرى نیابى ، اجر اندك شود. پس ‍ شكیبا باش كه خداوند شكیبایان را وعده نیكى داده است .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جنایت مصعب بن زبیر در عراق

سال 68 هجرى بود. عبدالله بن زبیر برادر خود مصعب بن زبیر را به عراق فرستاد تا با مختار نبرد كند. مختار دچار بیمارى اسهال بود و از آن بیمارى به شدت رنج مى برد. با این حال چهار ماه در جنگ با صعب بن زبیر پایدارى كرد. مختار یاران بى وفایى داشت . بسیارى از آنها پنهانى فرار كردند و مختار را تنها گذاشتند. سرانجام مختار به كوفه رفت و در قصر فرود آمد. قصر را به سنگر محكمى تبدیل كرد. هر روز از قصر بیرون مى آمد و در بازارهاى كوفه با اندك یاران خود با سربازان ابن زبیر مى جنگید. وقتى خسته مى شد دوباره به قصر بر مى گشت و جان تازه اى مى گرفت .
روزى بیرون آمد و تا آخرین نفس با سربازان ابن زبیر جنگید. وقتى خسته شد، مردان ابن زبیر ریختند و بى رحمانه او را به قتل رساندند. یاران و ارادتمندان مختار كه شكست او را دیدند به قصر پناه آوردند و از مصعب امان خواستند. مصعب به آنان امان داد و اطمینان داد كه آسیبى به آن ها نخواهد رساند. یاران مختار وقتى یكى یكى از داخل قصر بیرون آمدند. مصعب دستور داد كه گردنهایشان را بزنند. سربازان مصعب هر كس را كه از داخل قصر خارج مى شد بى رحمانه گردن مى زدند و با این كارشان روى همه عقد شكنان تاریخ را سفید مى كردند. مصعب سپس به سراغ زن مختار رفت . اسماء دختر نعمان بن بشیر. از او پرسید:
- درباره مختار چه مى گویى ؟
- مى گویم كه او پرهیزگارى پاكیزه و روزه دار بود.
- اى دشمن خدا! تو هم او را مى ستایى ؟!
مصعب لحظه اى از خشم به خود پیچید، سپس به سربازان دستور داد كه او را نیز گردن بزنند. سربازان مصعب كه به این گونه جنایان عادت كرده بودند، دستهاى اسماء را بستند و او را دست بسته گردن زدند.
عمرو مخزونى - عمرو بن ابى ربیعه - در این مورد به زبان شعر چنین گفته است :
ان من اعجب العجائب عندى قتل بیضا حرة عطبول
قتلوها بغیر جرم الله ان الله درها من قتول
كتب القتل و القتال علینا و على الفنانیات جر الذیول
؛((و از شگفت انگیزترین شگفتیها نزد من كشتن زنى است سفید و آزاد و جواد و زیبا، او را كشتند بى آنكه گناه كرده باشد. خیر خدا بر این كشته باد. كشتن و كشته شدن كار ما مردهاست و زنان شوهردار زیبا باید دامنهایشان را بكشند.))





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


عاقبت على بن اسماعیل به كجا رسید؟

گویند على بن اسماعیل به بغداد مسافرت كرد. او را نزد هارون بردند. هارون از اسماعیل در مورد موسى بن جعفر علیه السلام سوال كرد. او به بدگویى و سعایت از امام پرداخت ، و به دروغ گفت :
- پولها و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر علیه السلام مى آورند...
وقتى كه هارون این دروغها را از او شنید دستور داد دویست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى از نواحى برود و با آن به زندگیش ادامه دهد. على بن اسماعیل به ناحیه اى از مشرق بغداد رفت . پولش تمام شد. كسانى را نزد هارون براى گرفتن پول فرستاد. آنها به دربار هارون براى گرفتن پول رفتند. او در انتظار رسیدن پول دقیقه شمارى مى كرد و در همین ایام روزى به مستراح رفت . آن چنان به اسهال مبتلا شد كه روده هایش بیرون آمد و خودش به زمین افتاد. همراهانش آمدند و هر چه كردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند. نشد. ناگزیر او را با همان حال از مستراح برداشتند و بیرون آوردند و در همان وضع كه در حال جان كندن بود. براى او از جانب هارون پول آوردند و در همان وضع او نگاهى به پول كرد و گفت :
- ((مااصنع به و انا فى الموت ))؛ من در حال مرگ هستم این پول ها را براى چه مى خواهم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مشاهدات افسر ترك از نزول عذاب الهى در هنگام وقوع زلزله تركیه

نشریه اردنى ((شیحان )) در تاریخ ششم دسامبر 1999 برابر با 16 آذر، در بخش خبرى خود اقدام به درج بخشهایى از سخنان عبدالمنعم ابوزنط، از نمایندگان اسلامگراى اردن نمود كه در مسجد مصعب بن عمیر، در استان ((مادبا)) در رابطه با علت وقوع زلزله در تركیه ایراد كرده بود.
به نوشته نشریه ((شیحان )) عبدالمنعم در این جلسه سخنرانى به صراحت اعلام كرد كه علت وقوع زلزله تركیه ، برپایى مجلس رقصى در یك پایگاه نظامى تركیه واقع در سواحل دریاى مدیترانه بوده كه در این مجلس ‍ گروهى از ژنرالها و بلند پایگان نظامى اسرائیلى ، آمریكائى و تركیه اى حضور داشتند. در اثناء این مجلس رقص و پایكوبى ، یك نظامى علیرتبه تركیه اى ، قرآنى را به دست گرفته و در حال مستى شروع به پاره كردن و پرتاب آن به زیر پاى رقاصه ها نمود و با نعره اى مستانه گفت :
- كجاست خدایى كه قرآن را حفظ كند؟
نشریه صبح كه این خبر را نقل كرده است در ادامه مطلب مى افزاید: به دنبال درج این خبر، مردم اردن در تماس با مسؤ ولان نشریه ((شیحان )) خواستار انجام گفت و گوى نشریه با ابوزنط شدند تا این رخداد به صورت مشروح ترى بازگو شود.
عبدالمنعم ابوزنط در این گفت و گو به نقل از یكى از افسران مسلمان تركیه كه از حادثه زلزله جان سالم به در برده است ، اعلام كرد: در مراسمى كه به مناسبت بازنشستگى گروهى از نظامیان عالیرتبه تركیه اى در از پایگاههاى دریایى تركیه بر پا گردید، تعدادى از نظامیان عالیرتبه اسرائیل و آمریكائى به همراه یك گروه از خوانندگان و نوازندگان مشهور اسرائیلى در مجلس ‍ حضور یافته بودند. در اثناء این مراسم یكى از ژنرالهاى ارتش تركیه در خواست قرآن از یكى از سرهنگهاى حاضر در جلسه كرد. سرهنگ پس از آوردن یك جلد از كلام الله مجید، به دستور ژنرال تركیه از مكلف به خواندن آیاتى از قرآن شد. سرهنگ در آن جلسه شروع به تلاوت آیاتى كرد. سپس ژنرال تركیه اى از او خواست تا به تفسیر آیات قرائت شده بپردازد كه در این میان ، سرهنگ به دلیل عدم آشنایى با معارف و معانى كلام وحى ، از ترجمه و تفسیر آیات مزبور عذر خواهى كرد. در این هنگام ژنرال تركیه اى با عصبانیت در حالى كه نعره مى زد: ((كجاست كسى كه این قرآن را نازل كرده و در كتابش گفته : ما قرآن را فرستادیم و ما آن را محافظت خواهیم كرد، بیاید و از كتابش دفاع كند؟)) قرآن را از سرهنگ گرفته و شروع به پاره كردن صفحات و اوراق قرآن كرده و آنها را زیر پاى رقاصه هاى حاضر در مجلس ‍ ریخت .
((ابوزنط)) در ادامه این گفت و گو اظهار داشت : سرهنگ حاضر در مجلس ، در این هنگام دچار ترس و اضطراب شدید و به سرعت از مجلس ‍ خارج شد و خود را به بیرون پایگاه نظامى رساند كه در این هنگام مشاهده مى كند عذاب الهى در حال نزول است .
این سرهنگ در توصیف آن واقعه وحشتناك مى گوید:
- ناگهان نور شدید قرمز رنگى را مشاهده كردم كه تمام فضاى منطقه را فرا گرفته و در یك لحظه دریا شكافته شد و همراه با انفجارى شدید شعله هاى آتش به سوى آسمان زبانه كشید و لحظاتى بعد به دنبال زلزله اى شدید منطقه را فرا گرفت .
اما نكته قابل توجه و تاءمل تر آن است كه تاكنون گروههاى تفحص و تجسس ‍ آمریكا، اسرائیل و تركیه اى نتوانسته اند اثرى از بقایا اجساد نظامیان خود از این پایگاه نظامى بیایند!
در همین حال سردبیر نشریه ((شیحان )) مى گوید:
- اطلاعات دیگرى هم در این ارتباط وجود دارد كه به برخى از آنها در نشریات تركیه اشاره شده است .
در پایان این گفت و گو، شیخ ابوزنط در توصیف این سرهنگ تركیه اى كه از این عذاب الهى جان سالم به در برده ، مى گوید:
- سرهنگ مذكور كه داراى تحصیلات علیه مى باشد به جهت حفظ جان خود و رعایت مسائل امنیتى و ترس از حكومت لائیكها، حاضر به معرفى خود در محافل عمومى نشده است . در عین حال ، افراد آگاه به مطلعى كه به این پایگاه نظامى رفت و آمد داشته مى گویند:
- تعداد نیروهاى حاضر در این پایگاه اعم از سربازان ، گارد حفاظت ، فرماندهان و گروههاى رقاصه ، حدود سه هزار نفر بوده اند كه تمامى آنها در میان شعله هاى عذاب سهمناك الهى معدوم شده اند.
شیخ ابوزنط سخنان خود را با قرائت آیه اى از كدام وحى به پایان برد كه فرمود: ((و اذا اردنا ان نهلك قریه امرنا منز فیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا)) ؛ ((هنگامى كه ما بخواهیم ساكنان شهرى را به هلاكت برسانیم به سرمستان ((از پول و مقام و شهرت )) آنان امر مى كنیم كه به فسق و فجور بپردازند، آنگاه وعده عذاب الهى محقق مى شود كه آن شهر را در هم مى پیچیم .))(30) (سوره اسراء، آیه 16).





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آغاز ابراهیم در صحنه، و مبارزه‏ى او

درخواست ابراهیم از مادر
ابراهیم همچنان در مخفیگاه خود در غار، دور از دید دژخیمان و كارآگاهان جلاد نمرودى، بسر میبرد، مادر شیردل و قهرمانش همچنان هر چند روزى یكبار مخفیانه و گاهى شبانه در تاریكى، از شهر خارج مى‏شد و خود را به فرزند از جان عزیزترش مى‏رساند و از او پرستارى مى‏كرد.
این مادر و پسر، در این دوران وحشت‏زا و بسیار خطرناك با تحمل انواع مشقتها و رنجها، با استقامت بى‏نظیر خود، ماهها و سالها به زندگى ادامه دادند، و حاضر نشدند تسلیم حكومت ستمگر نمرود گردند، و به این ترتیب ابراهیم، سیزده سال زندگى پنهانى خود را گذراند یا در واقع در زندان طبیعت تنها سقف غار و دیوارهاى تاریك و وحشت‏زاى آن را مى‏دید، البته گاهى كه مادر در آنجا نبود سر از غار بیرون مى‏آورد و دشت سرسبز و افق نیلگون و فضاى آزاد و بیابان را مى‏دید و با دیدن مناظر طبیعت بر خداشناسى و فكر باز و روحیه عالى خود مى‏افزود.
جالب اینكه او در این مدت هم از نظر جسمى و هم فكرى، بطور عجیبى رشد كرد اینكه سیزده ساله بود، قد و قامت بلندى داشت كه در ظاهر نشان مى‏داد كه مثلاً بیست سال دارد، فكر درخشنده و عالى او نیز همچون فكر مردان با تجربه صد ساله كار مى‏كرد.25
یك روز كه مادر، همچون روزهاى دیگر، مخفیانه به ملاقات نونهال عزیزش ابراهیم آمده بود، پس از سركشى و احوالپرسى از ابراهیم، همینكه خواست با ابراهیم خداحافظى كند و به شهر برگردد، ابراهیم كه دیگر نمى‏توانست در آن غار جانكاه و طاقت‏فرسا، تنها بماند، دامن مادر را گرفت و گفت:
مادر جان! مرا هم با خود ببر، تنهایى بس است، اینك مى‏خواهم در جامعه باشم و با مردم زندگى كنم...
مادر مى‏دانست كه درخواست ابراهیم یك درخواست طبیعى و لازم است، و همیشه از خود مى‏پرسید كه فرزند عزیزش تا كى در تنهائى بسر برد؟ آنهم در بیابان و كناره كوه و در میان غار تاریك و مكانى كه هر لحظه احتمال خطر درندگان و جانوران و حشرات گزنده وجود دارد؟
اما چه كند؟ او فرزندش را سیزده سال دور از دید جلادان نمرودى نگه داشته و اگر اكنون او را با خود به شهر ببرد، كارآگاهان و جاسوسان متوجه میشوند و او را بدست دژخیمان از خدا بى‏خبر مى‏پرسند و در نتیجه خون پاك فرزند نورانیش بدست آنها ریخته خواهد شد، از این رو در پاسخ درخواست ابراهیم گفت:
عزیزم! چگونه در این شرایط خطرناك تو را همراه خود به شهر ببرم؟ اگر نمرود و دژخیمان او آگاه شوند كه تو در این زمان متولد شده‏اى حتماً تو را مى‏كشند، نه عزیزم، صلاح نیست تو را با خود ببرم، همچنان در اینجا بمان تا خداوند راه گشایشى براى ما باز كند.
ابراهیم از غار بیرون مى‏آید
مادر از اینكه نتوانست به درخواست میوه دلش، ابراهیم، عمل كند، با دلى شكسته و چهره‏اى پریشان از غار بیرون آمد و به شهر برگشت اما با رفتن او ابراهیم تصمیم گرفت به هر عنوان شده از غار بیرون بیاید، از این رو صبر كرد تا غروب بشود، و همین كه هوا تاریك شد در آن غروب خلوت ولى با صفا از غار بیرون آمد. به اطراف نگاه كرد، از یك سو كوههاى سر به فلك كشیده را دید و از سوى دیگر دشت سبز و خرم را مشاهده كرد، سرش را به بالا گرفت و چشمانش را به آسمان دوخت، افق زیبا و ستارگان چشمك زن، فضاى دل باز و صدا و نغمه پرندگان گوناگون از هر سو توجه ابراهیم را به خود جلب مى‏كرد، چشمش خیره شد، وجدان بیدارش، بیدارتر گردید از اعماق دلش پیوند خود را با خداى جهان، آفریدگار این پدیده‏هاى دلربا مستحكم‏تر كرد، هیجان او را فرا گرفت و سراسر وجودش غرق در عشق به خدا شد. با خود مى‏گفت:
‏‏ تو گوئى اختران استاده اندى كه: هان اى خاكیان، بیدار باشید!   دهان با خاكیان بگشاده اندى در این درگه دمى هشیار باشید!
گفتگوى ابراهیم با مشركان‏
از آن پس او دیگر خود را در غار، زندانى نكرد، و در بیرون و نزدیكى غار نیز نماند، قدم فراتر گذاشت و به راهش ادامه داد تا ببیند در دنیا چه مى‏گذرد و چه خبر است؟ همچنان رفت و رفت تا به جائى رسید كه دید جمعیتى با كمال ادب در كنار هم ایستاده یا نشسته‏اند، و ستاره زیبا و درخشان زهره را كه در آسمان در نزدیكى ماه دیده مى‏شد نگاه مى‏كنند آنها ظاهراً((زهره را خداى خود مى‏دانستند و در آن لحظه داشتند آن را مى‏پرستیدند!
ابراهیم در دل، افسوس خورد كه چرا اینها به جاى خداى حقیقى، ستاره زهره را مى‏پرستند، ولى با خود گفت:
افسوس خوردن در دل بدرد نمى‏خورد باید این جمعیت را راهنمائى كنم و از گمراهى نجات دهم، اما چگونه؟ بهتر این است كه نخست خود را در ظاهر با آنها هم عقیده نمایم تا مرا بپذیرند و وقتى پذیرفتند آنگاه در فرصت مناسب به آنها بفهمانم كه ستاره زهره، خدا نیست...
با این تصمیم نزد آنها رفت و گفت:
برادران! خواهران! به به چه ستاره درخشنده و زیبا و دل ربائى! همین خدا است!...
ستاره پرستان، ابراهیم را به جمع خود پذیرفتند و از اینكه یك نوجوان دین آنها را قبول كرده بسیار خوشحال شدند و با آغوش گرم از ابراهیم استقبال كردند.
ابراهیم همچنان در ظاهر با آنها بود و كنار آنها به ستاره زهره نگاه مى‏كرد، كم كم ستاره زهره از نظرها ناپدید گردید، ابراهیم كه فرصت مناسب را بدست آورده بود برخاست و خطاب به آنها گفت:
خیر، من از عقیده‏ام برگشتم، این ستاره خدا نبود، زیرا خدا یك وجود ثابت است نه در حال حركت و تغییر (چرا كه هر حركت و تغییرى، حركت دهنده و تغییر دهنده‏اى میخواهد) من از عقیده شما استعفاد دارم!....
بیانات شیرین و پرشور و منطقى ابراهیم، بسیارى از ستاره پرستان را هاج و واج و سرگشته بر جاى میخكوب كرد همگى در دل نسبت به این خدا یعنى خدا بودن ستاره زهره شك كردند ابراهیم نیز با گفتن چند جمله دیگر از جمع ستاره‏پرستان دور شد.
در برابر ماه‏پرستان!
ابراهیم به راه خود ادامه داد و این بار ناگهان چشمش به جمعیت دیگرى خورد و دید آنها در برابر ماه كه با درخشش خاص بر صفحه زیباى آسمان ظاهر شده بود ایستاده‏اند و دارند ماه را پرستش میكنند! نزد آنها رفت و باز براى اینكه این گروه نیز او را به جمع خود بپذیرند، در ظاهر گفت: به به، چه ماه درخشنده و دلپذیر و زیبائى، خداى من همین است!
این سخن ابراهیم، ماه‏پرستان را بر آن داشت كه با آغوشى باز از ابراهیم استقبال كنند و از او كه به جمع آنها پیوسته صمیمانه تشكر نمایند، ابراهیم در كنار آنها، به چهره درخشان ماه نگاه كرد و در ظاهر، همچون آنها ماه را به عنوان خدا سجده كرد، ولى وقتى ماه نیز مانند ستاره زهره غروب كرد، ابراهیم برخاست با چشمانى نافذ به ماه‏پرستان نگاه كرد و گفت: این خدا نیست چرا كه ماه هم در غروب و حركت و تغییر است، در حالى كه خدا نباید در حال دگرگونى باشد، خداحافظ، من رفتم، و از این عقیده هم برگشتم و اگر خدا مرا هدایت نكند در صف گمراهان قرار خواهم گرفت!...
بدین ترتیب، ابراهیم با استفاده از یك فرصت مناسب و با یك استدلال نیرومند بر فكر و عقیده ماه‏پرستان ضربه زد و آنها را براى قبول خداى حقیقى آماده ساخت...
در جمع خورشیدپرستان‏
ابراهیم در دل شب، تنها در بیابان قدم بر مى‏داشت، در حالى كه دلش سرشار از نور ایمان و پیوند با خداى حقیقى بود، وقتى كه شب به آخر رسید و هوا روشن شد ناگهان نگاهش به جمعیتى خورد كه به صف ایستاده‏اند تا خورشید از پشت كوه سر بر آورد و آنرا پرستش كنند. آنها خورشید را خداى خود مى‏دانستند و آنرا سجده مى‏كردند.
ابراهیم كنار آنها رفت و در ظاهر وانمود كرد كه با آنها هم عقیده است و آنها نیز او را به جمع خود پذیرفتند همه در انتظار طلوع خورشید بودند. وقتى كه خورشید عالمتاب با آن درخشش زیبایش طلوع كرد، ابراهیم فریاد زد:
خداى من همین است و این از همه درخشنده‏تر است...
ابراهیم تا غروب با آنها بود اما همینكه خورشید در افق مغرب پنهان شد خطاب به آنها گفت:
من از عقیده خود برگشتم و از خدا دانستن خورشید صرفنظر كردم زیرا خورشید نیز همچون ستارگان و ماه، در حال حركت و تغییر است، در صورتى كه خدا باید لحظه‏اى از پدیده‏هایش جدا نگردد و اسیر و محكوم قانونهاى طبیعت نباشد، وانگهى هر حركتى، حركت‏دهنده‏اى مى‏خواهد.26
به این ترتیب، ابراهیم با بیان ساده و منطقى خود، خورشیدپرستان را هم دچار تردید كرد و بذر خداشناسى حقیقى را در دل آنها پاشید سپس از آنها جدا شد و در حالیكه آشكارا از این مرامهاى باطل اظهار بیزارى مى‏كرد گفت: من از این خدایان ساختگى بیزارم و خدائى را قبول دارم كه آفریننده همه آسمانها و زمین و ماه و خورشید است من به چنین خدائى رو مى‏كنم و هرگز راه شرك را نمى‏پیماییم.
به این ترتیب ابراهیم در همان سن سال نوجوانى براى راهنمائى مردم قدم به جامعه گذاشت، او بصورتى بسیار عالى و اخلاقى از فرصت‏هاى بدست آمده استفاده كرد، و مردم را از پرستش خدایان ساختگى دور ساخت...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سرآغاز داستان‏

ابراهیم خلیل یكى از پیامبران بزرگ است، آنچنان بزرگ كه او را مى‏توان از بزرگترین قهرمانان دلاور جهان در طول تاریخ بشر خواند.
او در حدود چهارهزار سال قبل مى‏زیست، فرزند تارخ (یا تارح بر وزن آدم) بود، مادرش بونا (یا، نونا) بانوئى شجاع و دلاور بود.
جد هفتمش، حضرت نوح، پیامبر بزرگ و معروف بود، او در آغاز در سرزمین بابل (بخشى از كشور كنونى عراق) زندگى مى‏كرد، سپس در سرزمین فلسطین سكونت گزید و مدتى هم در سرزمین حجاز و مكه رفت و آمد بود.
ابراهیم جد سى‏ام پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) است؛ پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) افتخار مى‏كرد كه جد سى‏امش، ابراهیم است و از نسل پاك ابراهیم به وجود آمده است.
ابراهیم، قامتى درشت و سینه‏اى پهن و پیشانى‏اى بلند و چهره‏اى زیبا و غمگین داشت؛ پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) روزى به یاران خود فرمود: ((اگر مى‏خواهید سیماى ابراهیم را بنگرید، مرا بنگرید، من به او شباهت دارم))19
او 170 سال عمر كرد و سراسر لحظات عمر او در راه خدا و آزادى و رشد و نجات انسانها صرف گردید؛ دوران زندگى او را چنین تقسیم كرده‏اند: (دوره نخست) بنده خدا بود؛ بندگى به معنى واقعى و در تمام ابعادش، (دوره دوم) پیامبر شد؛ (دوره‏ى سوم) رسول (پیامبر بزرگ و داراى مكتب مستقل) گردید، (دوره چهارم) خلیل (دوست مخصوص خدا) شد و سرانجام (در دوره پنجم) به اوج زندگى یك انسان كامل (مقام امامت و رهبرى) رسید.
چهره ابراهیم در قرآن‏
در قرآن مجید، در بیست و پنج سوره، شصت و نه بار از ابراهیم، سخن به میان آمده و یك سوره آن هم به نام سوره‏ى ابراهیم است، و در هر یك از این آیات به یكى از صفات برجسته او اشاره شده است.
از این آیات قرآنى چنین استفاده مى‏شود كه ابراهیم، فرد ((یك بعدى)) نبود، بلكه مرد بزرگى بود كه در تمام ابعاد زندگى نمونه بود؛ او در عین اینكه عابد بود، یك قهرمان مبارز نیز بود؛ و در عین اینكه یك پارسا بود، كشاورز و دامدار هم بود؛ و در عین اینكه نسبت به دشمنان و زشتیها، تند و خشن بود، نسبت به دوستان و خانواده‏اش مهربان و رؤوف بود؛ و در عین اینكه هرگز تسلیم چپاولگران و ستمگران نمى‏شد، كمال تواضع و فروتنى را نسبت به خداپرستان و حق ابراز مى‏داشت و...
از این رو قرآن در سوره نحل آیه‏ى 120 او را به عنوان یك امت معرفى كرده و مى‏فرماید:
ابراهیم یك ملت بود
اگر قرآن، این بزرگترین كتاب انسان‏ساز تاریخ و جهان، اینقدر از ابراهیم سخن به میان آورده، فقط به خاطر همین است كه او در تمام جهات انسانى، كامل بود و براستى كه فردى نمونه و الگو و سرمشق براى همه جهانیان بود و هنوز هست؛ بر همین اساس در قرآن در سوره‏ى ممتحنه آیه‏ى 4 مى‏خوانیم.
((روش و منش ابراهیم و آنانكه در خط ابراهیم هستند براى شما الگو است و لازم است كه حتماً این شیوه را سرمشق زندگى خود قرار دهید
خوانندگان عزیز، باید توجه كنید كه ما نمى‏خواهیم براى شما داستان‏سرائى كنیم، و به تحریر در آوردن زندگى آموزنده‏ى ابراهیم، به عنوان تفریح و سرگرمى نیست بلكه منظور درسهاى تربیتى و آموزشى این داستان است، هدف این است كه با مطالعه این داستان، زندگى قهرمان داستان یعنى ابراهیم را سرمشق و الگوى زندگى خود قرار دهیم.
زندگى كسى را كه همه خداپرستان او را قبول دارند، هر چند یهودیان مى‏خواهند ابراهیم را از آن خود بدانند و به او افتخار كنند و مسیحیان هم مى‏خواهند ابراهیم را از خود بدانند و به او مباهات كنند؛ ولى در قرآن در سوره آل عمران آیه‏ى 67 مى‏گوید:
ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى؛ بلكه او یك مرد خداپرست و تسلیم فرمان خدا بود و هرگز دنبال شرك و انحراف و زشتى نرفت، و به عبارت دیگر او یك انسان كامل بود.
سپس در آیه‏ى 68 سوره‏ى آل عمران مى‏گوید:
سزاوارترین و نزدیكترین مردم نسبت به ابراهیم آنهایند كه در خط او باشند و از او پیروى كنند.
یعنى فقط آنانكه پیوند مكتبى و هدفى با او دارند، مى‏توانند ابراهیم را از خود بدانند؛ این، یك اصل اساسى در قرآن است، كه معیار و ملاك پیوند با پیامبران را نشان مى‏دهد و آن پیوند مكتبى است. چنانكه در سوره هود آیه‏ى 46 قرآن مى‏خوانیم:
حضرت نوح یكى از پیامبران بزرگ، وقتى كه درباره فرزندش دلسوزى كرد و از خدا خواست تا او را در آب غرق نكند و به هلاكت نرساند، از سوى خدا به او امر شد كه آن فرزند از خانواده تو نیست، او كردار ناپاك دارد، او را از خود طرد كن، چون پیوند مكتبى با تو ندارد.
على (علیه السلام) در سخنى مى‏فرماید:
سزاوارترین مردم به پیامبران كسانى هستند كه به دستورات آنها بیش از همه عمل مى‏كنند؛ دوست محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) پیامبر اسلام، كسى است كه از او پیروى كند، اگر چه نسبتش از او دور باشد و دشمن محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) كسى است كه از او نافرمانى كند، اگر چه از خویشان نزدیك او باشد20 امید آنكه ما با خواندن سرگذشت ابراهیم (علیه السلام)، خود را بر آن اساس بسازیم و زندگى خود را شبیه زندگى او كنیم.
ابراهیم در یك خانواده‏ى پاك و اصیل دیده به جهان گشود، پدرش، همانطور كه در پیش گفتیم تارخ (یا تارح بر وزن آدم) به هفت واسطه از نواده‏هاى حضرت نوح (علیه السلام) بود مادرش بونا (یا نونا) (بانوئى پاك و شجاع) دختر یكى از پیامبر به نام لاحج بود و با مادر حضرت لوط و مادر ساره (همسر ابراهیم) خواهر بود، به این ترتیب مى‏بینیم كه ابراهیم از یك خانواده‏ى برجسته و پاك برخاست.
خانواده‏ى ابراهیم، در ردیف خانواده‏هاى مستضعف و طبقه پائین اجتماع زیر سلطه‏ى نمرودیان بود، ابراهیم قبل از آنكه به دنیا بیاید پدرش را از دست داد، در حقیقت تنها مادر دلاور و فضیلت‏پرور ابراهیم بود كه او را پرورش داد. و مسؤولیت آغاز زندگى ابراهیم را در شرایطى بسیار سخت به عهده گرفت.
آرى، گاهى یك زن، به تنهائى آنقدر بلند اندیش و با استقامت و شجاع مى‏شود كه از دامن او ابراهیم، قهرمان توحید بر مى‏خیزد آنهم در سخت‏ترین شرائط.
جو حاكم بر عصر تولد ابراهیم، آكنده از زور و قلدرى بود، نمرود حاكم زمان بود و تنها او و هوادارانش، به دلخواه خود بر مردم حكومت مى‏كردند، مردم در زیر چكمه ظلم او نمى‏توانستند نفس بكشند، خفقان و استبداد همه جا را فرا گرفته بود، و تنها عده‏اى نور چشمى یا به زبان امروز حزب نمرودى به عیش و نوش مشغول بودند و زندگى راحتى داشتند اما سایرین، سخت، در فشار زندگى، بودند.
در آن محیط كه در ظاهر یك نفر خداپرست پیدا نمى‏شد، نمرودیان مردم را سرگرم بت‏پرستى و شخص‏پرستى كرده بودند، نمرود از وضع موجود سوء استفاده مى‏كرد و خود را خداى مردم مى‏دانست، و از آنها مى‏خواست كه او را بپرستند و در برابرش سجده كنند، او در حقیقت یكى از طاغوتهاى بزرگ تاریخ بود و به مردم در همه زشتیها، آزادى عمل داده بود تا آنها را در لاك مفاسد، غرق و سرگرم و غافل كند، هیچكس اجازه نداشت آزاد بیندیشد، یا درباره‏ى خداى حقیقى و عدالت صحبت كند و یا در مورد ظلم حكومت لب به شكایت بگشاید. آرى قبل از آنكه ستاره‏ى وجود ابراهیم طلوع كند و بدرخشد و آن سرزمین طاغوت زده را نجات بخشد، طاغوتیان بر همه جا و همه چیز مسلط بودند، و آوازه‏ى نمرود به همه‏ى جهان رسیده بود، همه‏ى نقاط دنیا در تحت حكومت جبار او به سر مى‏بردند، مركز حكومت نمرود، بابل (در جنوب بغداد) شهر پرجمعیت و زیباى آن زمان بود.21
گزارش منجمین و فرمان نمرود
وضع به همین ترتیب همچنان ادامه داشت، عموى ابراهیم بنام آزر كه خود از بت‏پرستان و هواداران نمرود بود و در علم نجوم و ستاره‏شناسى اطلاعاتى داشت، و از مشاوران نزدیك نمرود به شمار مى‏آمد، با استفاده از علم ستاره‏شناسى به این نتیجه رسید كه امسال پسرى چشم به جهان مى‏گشاید كه سرنگونى نمرود و رژیم او بدست همین پسر اتفاق خواهد افتاد آزر فوراً خود را به حضور نمرود رساند، و این موضوع را به او گزارش داد.
جالب آنكه همزمان با این موضوع، خود نمرود در خواب دید كه ستاره‏اى درخشید و نود آن، بر نور ماه و خورشید غالب شد. او خواب خود را براى منجمین و تعبیركنندگان شرح داد و آنها گفتند كه: تعبیر خواب شما این است كه: بزودى كودكى به دنیا مى‏آید كه سرنگونى امپراطورى و رژیم تو بوسیله‏ى او صورت مى‏گیرد...
این مسأله نمرود را سخت وحشتزده كرد، بطوریكه او پس از مشورت با منجمان و مشاوران خود، تصمیم خطرناكى گرفت و گفت تا دیر نشده باید این تصمیم عملى گردد و تصمیم این بود كه كارى تا آن كودك بدنیا نیابد.
تصمیم خطرناك او به صورت اعلامیه زیر صادر گردید:
... همه‏ى مردم توجه كنند... اخطار شدید مى‏شود..
در این سال هر فرزند پسرى كه از مادر متولد مى‏شود باید كشته و نابود گردد، زنها باید از همسرانشان جدا گردند، ماماها و قابله‏ها با دستیارى سایر زنها، باید همه زنهاى آبستن را تحت نظر شدید بگیرند، تا وقتى كه فرزند آنها به دنیا مى‏آید، اگر دختر بود بماند و اگر پسر بود فوراً كشته شود، این فرمان حتماً باید اجرا گردد چون مجازات شدیدى براى متخلفین از فرمان در نظر گرفته شده است.
حتماً...حتماً...
تولد ابراهیم در غار
طبق فرمان نمرود، در سراسر شهرها و روستاها و حتى بیابانها، كنترل عجیبى آغاز شد، زنها را از همسرانشان جدا كردند و دهها هزار نوزاد پسر را كشتند و خانواده‏هاى بسیارى داغدار گشتند، مأموران نمرود چون جلادانى خون‏آشام، همه جا را تحت‏نظر گرفته و در مجموع، طبق نقل بعضى از تواریخ 77 تا 100 هزار نوزاد كشته شدند.22
ولى از آنجا كه وقتى خدا چیزى را بخواهد، بنده قادر به تغییر آن نخواهد بود و هیچكس برخلاف آن نمى‏تواند كارى انجام دهد، مادر ابراهیم مخفیانه با همسرش تماس گرفت و ابراهیم را باردار شد.
منجمین و ستاره‏شناسان گزارش دادند كه این كودك در رحم مادرش قرار گرفت، نمرود كه از شدت ناراحتى گویا شعله آتش او را فرا گرفته است دستورات اكید و شدیدترى داد كه همه جا را تحت‏نظر بگیرند و قابله‏ها و ماماها و تمام زنها و مأموران همه امكانات خود را براى پیدا كردن این مادر به كار اندازند اما چون این نوزاد را خداى بزرگ براى رسالتى مى‏خواهد و حتماً باید كودك به دنیا بیاید، با اینكه چندین بار ماماها مادر ابراهیم را در جستجوى خود آزمایش كردند، نفهمیدند كه او باردار است و این از این جهت بود، كه خداوند رحم مادر ابراهیم را طورى قرار داده بود كه نشانه باردارى او آشكار نباشد.23 حالا دیگر در تمام سرزمینهاى زیر نفوذ نمرود همچنان سخن از این موضوع است، و نوزادهاى پسر كشته مى‏شوند و جاسوسان نمرود، در هر سو دیده مى‏شوند و مدام در حال پرس و جو هستند.
در این شرائط سخت، پدر ابراهیم از دنیا رفت، و مادر ابراهیم تنها رازدار و سرپرستش را از دست داد و بسیار ناراحت شد و در فشار قرار گرفت كه چه كند؟ هر لحظه فكر مى‏كرد كه چگونه از دست مأموران نجات یابد و چگونه فرزند دلبندش را كه هنوز در رحمش قرار داشت از گزند جلادان خون‏آشام نمرود حفظ نماید؟...
اما او بانوئى شجاع و دلاور بود و گرچه فشار زندگى هر لحظه بر او شدیدتر شد ولى تسلیم نمرود و نمرودیان نشد و همچنان باردارى خود را مخفى نگهداشت او در فكر بود كه به هر وسیله‏اى كه شده فرزندش را به سلامتى بدنیا بیاورد.
سرانجام فكرش به اینجا رسید كه به بهانه قاعدگى)) از شهر خارج گردد، چرا كه طبق قانون آن زمان، هر زنى كه عادت ماهانه مى‏دید مى‏بایست از شهر بیرون رود، او به این بهانه از شهر خارج شد در بیابان، كنار كوهى رفت و در كنار آن كوه، شكاف و غارى پیدا كرد و به میان آن غار رفت و در همان غار، ابراهیم، این نوزاد نورانى را كه نور رسالتى عظیم از چهره‏اش آشكار بود بدنیا آورد.
مادر باز نگران بود كه مبادا این كودك بدست كارآگاهان نمرودى بیفتد، در فكر نجات كودكش بود، سرانجام چنین تصمیم گرفت كه ابراهیم را در پارچه‏اى بپیچد و در میان غار بگذارد با این تصمیم، نوزاد را پیچید و در غار را سنگ چین كرد، تا كودكش هم از گزند جانوران بیابان محفوظ بماند و هم مأموران اصلاً احتمال ندهند كه كسى به این غار رفت و آمد مى‏كند، آنگاه به شهر برگشت ولى هر چند وقتى یكبار با كمال مراقبت، بى‏آنكه كسى مطلع شود، به غار سر مى‏زد و از فرزندش سركشى مى‏كرد.
او مى‏رفت تا به فرزندش شیر بدهد، اما مى‏دید كه به لطف خدا ابراهیم انگشت بزرگش را به دهان گرفته، و از این انگشت به جاى پستان مادر شیر جارى است و مادر تنها اینجا نیز دید كه لطف خدا شامل حال ابراهیم شده است.
مادر وقتى این منظره مى‏دید، دلش آرام مى‏گرفت، رنجها و سختیها را بر خود هموار مى‏كرد، همچنان هر چند وقتى به فرزندش سركشى مى‏نمود ولى هیچكس از مأموران نمرودى به این جریان پى نبردند.24
این جاست كه شاعر مى‏گوید:
اگر تیغ عالم بجنبد ز جاى‏‏   نبرد رگى تا نخواهد خداى
‏ آرى آنان كه در راه خدا حركت مى‏كنند خداوند این چنین آنها را یارى مى‏كنند



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


اسوه و الگو قرار دادن پیامبران

خداوند در قرآن، داستانهاى پیامبران را براى سرگرمى و وقت‏گذرانى انسانها، ذكر نكرده، بلكه هدف از این داستانها، عبرت و درسهاى آموزنده در ابعاد سیاسى، اجتماعى و فرهنگى و... است.
هدف این است كه آنها اسوه و الگو و سرمشق جامعه باشند، چنانچه در مورد ابراهیم (علیه السلام) در آیه 4 سوره‏ى ممتحنه مى‏خوانیم: قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهیم و الذین معه: براى شما همواره لازم است كه زندگى ابراهیم و همراهان و ایمان آورندگان به او (همچون لوط و...) را الگوى خود قرار دهید.
و در آیه‏ى 21 سوره‏ى احزاب در مورد پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) مى‏خوانیم: لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة: حتماً لازم است زندگى پیامبر اسلام را همواره الگوى خود قرار دهید.
قرآن با ذكر فرازهائى از زندگى ابراهیم و نوح و موسى و یوسف و لوط و پیامبر اسلام و...، كه سیاست را با عبادت در آمیخته بودند، و به عنوان جانشینان خدا در روى زمین و حاكمان بر حق، تشكیل حكومت دادند یا بعضى درصدد تشكیل حكومت بودند، و در این راه مبارزه‏ها كردند و شهداى بسیار دادند اینها همه براى اعلاى كلمه توحید، كفرزدائى و طاغوت براندازى و دورى از هرگونه استعمار و استثمار بود، تا ما نیز همان راه را بپیمائیم و به تكامل و سعادت واقعى خود نائل گردیم.
و موضوع امامت و رهبرى ابراهیم، كه آخرین سیر تكاملى او بود، درس بسیار بزرگى براى امت مسلمان است، كه همواره به دنبال رهبر صحیح باشند و در پرتو او، به اجراى احكام خدا بپردازند و این از پایه‏هاى اصلى تكامل است، تا آنجا اهمیت دارد كه حضرت آدم، با جمعیت اندكى كه از فرزندان و نوادگان اطرافش را گرفته بودند، به عنوان خلیفة الله لقب گرفت‏11 تا به فرمان خدا كم‏كم به تشكیل حكومت توحیدى دست زند و در پرتو آن، انسانها را به سوى خوشبختى حقیقى دعوت كند، با توجه به اینكه صفت خلیفه، در نخستین وهله جانشینى از حكومت الهى در زمین را تداعى مى‏كند اكنون چه بهتر در این كتاب از دو نفر استاد و شاگرد، ابراهیم و لوط، دو دلاور مرد و نستوه و خستگى‏ناپذیر تاریخ سخن بگوئیم.
نخست از ابراهیم خلیل خدا، قهرمان توحید و همه‏ى فضائل، بنیانگذار مراسم حج، پیشتاز خداپرستى و انسانیت و ( در یك كلمه) بنده خالص خداى بزرگ!
آرى بخش اول این كتاب (كه قسمت بیشتر این كتاب را تشكیل مى‏دهد) از ابراهیم سخن مى‏گوید، از شخصى سخن مى‏گوید: كه سراسر زندگى‏اش جهاد و مبارزه بود، مبارزه با بت‏پرستها، مبارزه با طاغوتها، مبارزه با حوادث تلخ روزگار در زندانها و در تبعیدگاهها و...
از شخصى سخن مى‏گوید: كه برپا دارنده شعائر توحیدى، و بنیانگذار حج و مراسم حج، و اعلام‏كننده به همه‏ى مردم جهان تا آخر دنیا كه در صورت امكان در حج شركت كنند، و تندیسهاى شیطان را سنگباران نمایند، و گلوى هوا و هوس را در قربانگاه عشق ذبح كنند، و عاشقى دلداده براى خدا باشند.
از شخصى سخن مى‏گوید: كه براى اجراى فرمان خدا، كارد تیز را بر گلوى جوان بسیار عزیزش اسماعیل گذاشت، و از اینكه كارد نبرید، عصبانى شد و كارد را به زمین كوبید از اینكه چرا فرمان خدا به تأخیر مى‏افتد؟!
از شخصى سخن مى‏گوید كه خداوند در قرآن در 25 سوره 69 بار از او سخن به میان آورده است.
از شخصى سخن مى‏گوید: كه سیاست را با عبادت درآمیخته بود، و همیشه در صحنه، حضور داشت و مى‏خواست خداپرستى از مرزها بگذرد، لذا به زادگاهش بابل (عراق) قناعت نكرد، به شام و شامات و سپس حجاز رفت و آمد مى‏كرد و در هر جا از توحید و دورى از شرك سخن مى‏گفت.
از شخصى سخن مى‏گوید: كه آنچنان نام نیكش افتخار آفرین بود كه یهود او را از آن خود مى‏دانستند، مسیحیان او را از آن خود، تا اینكه خدا در قرآن آیه 68 سوره آل عمران فرمود:
ان اولى الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبى و الذین آمنوا و الله ولى المؤمنین
نزدیكترین و شایسته‏ترین مردم به ابراهیم آنها هستند كه از او پیروى كردند (و راه او را كه راه توحید است مى‏پیمایند) مانند پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) و ایمان‏آورندگان به او، و خداوند ولى و سرپرست مؤمنان است.
یعنى معیارهاى برترى، پیوند مكتبى با ابراهیم است و این پیوند در پیامبر اسلام و مسلمانان وجود دارد.12
بالاخره این كتاب از شخصى سخن مى‏گوید كه بفرموده‏ى امام باقر (علیه السلام): ابراهیم (علیه السلام) روزى بامداد برخاست و در ریش خود یك دانه موى سفیدى دید گفت: الحمد لله الذى بلغنى هذا المبلغ و لم اعص الله طرفة عین سپاس خداوندى را كه مرا به این سن وسال رسانید در حالى كه به اندازه‏ى یك چشم بهم زدن گناه نكردم.13
این كتاب از شخصى سخن مى‏گوید: كه خداوند در قرآن، چندین بار مى‏فرماید او از مشركان نبود14 و در هیچ بعدى شرك نداشت.
و در یك كلمه این كتاب از شخصى سخن مى‏گوید كه خداوند در قرآن او و پیروانش را اسوه و الگوى همه قرار داده (چنانچه كه خاطرنشان شد).
این كتاب داستان و ماجراى حقیقى دو نفر از پیامبران است، و با توجه به اینكه، همه كس، از فیلسوف و محقق و دانشمند گرفته تا دانش‏آموز، مى‏تواند استفاده كند و یك كتاب همگانى است، به زبان مردم نوشته شده تا نوجوانان و دانش‏آموزان نیز بهره‏مند گردند.
امید آنكه همه ما در هر كجا كه هستیم، در صف ابراهیمیان در برابر نمرودیان باشیم، و ابراهیم گونه در صحنه حضور یابیم و تا پایان عمر، در این صف، استوار بمانیم، چنانچه حضرت لوط این خط را پیمود.
ابراهیم آنچنان بزرگ بود و آوازه‏ى شخصیتى عظیم در میان تمام قبائل داشت، كه همگان حتى بت‏پرستان خود را به او منتسب مى‏كردند، و خود را پیرو آئین او مى‏دانستند.
تكرار قرآن بر اینكه او از مشركان نبود، یك جهتش این است كه انتساب آنها را به ابراهیم (علیه السلام) نفى و رد كند.
آرى ابراهیم (علیه السلام) در آئین خالص توحیدى بود كه خداوند در قرآن اعلام مى‏كند:
قل صدق الله فاتبعوا ملة ابراهیم حنیفاً و ما كان من المشركین
بگو خدا راست گفته بنابراین از آیین ابراهیم پیروى كنید كه به حق گرایش داشت و از مشركان نبود.15
حضرت لوط دست‏پرورده و شاگرد ممتاز ابراهیم بود، او كه به مقام پیامبرى رسید نیز در همین راه حركت مى‏كرد و براساس برنامه‏ى ابراهیم گام بر مى‏داشت.
باز تكرار مى‏كنیم: سرگذشت پر شور ابراهیم خلیل‏الله بى‏شك از سازنده‏ترین و حركت آفرین‏ترین سرگذشتها براى همگان از پیر و جوان و میانسال و نوجوان است و مى‏تواند عالیترین زندگى واقعى را بیاموزد.
سرگذشتى كه سراسر، عبرت و پند و درس در ابعاد گوناگون زندگى است، و یك داستان واقعى و در عین حال شیرین است.
این داستان را در بیست فصل ترتیب دادیم، تا هر فصلى كلاس درسى باشد، و كلاس به كلاس به پیش رویم، با توجه به اینكه هر چه پیش مى‏رویم، داستان، اوج مى‏گیرد و به قسمتهاى حساس و تكان‏دهنده مى‏رسد، و اشتیاق انسان را بر خواندن، و هماهنگ شدن با مفاهیم آن بر مى‏انگیزد.
این كتاب در دو بخش تنظیم گردید:
بخش اول این كتاب در مورد حضرت ابراهیم (علیه السلام) است كه در بیست فصل تنظیم شده، و در هر فصل آن فرازى از زندگى پرماجرا و سازنده‏ى ابراهیم، سخن به میان آمده و سپس در موارد بسیار به نكات و درسهاى آن اشاره شده است.
از آنجا كه حضرت لوط (یكى از پیامبران خدا) شاگرد و دست‏پرورده و پسر برادر یا پیر خاله ابراهیم بود، و در فراز و نشیبها یار مخلص و شاگرد صدیق و باوفا و نستوه براى ابراهیم بود و چنانچه شرح خواهیم داد جزء اولین ایمان آورندگان به ابراهیم بود و در قرآن به عنوان اسوه و الگو یاد شده‏16 و چنانكه قرائن نشان مى‏دهد، در بیشتر حوادث زندگى ابراهیم (علیه السلام) همراه ابراهیم (علیه السلام) بوده، و مى‏توان گفت حضرت لوط چون برادر یا فرزندى وفادار و لایق براى ابراهیم خلیل بود، و خود نیز پیامبر خدا است كه مى‏توان او را پیامبر مظلوم تاریخ لقب گذاشت.
بخش دوم این كتاب به زندگى این پیامبر - (لوط) از آغاز تا وقتى كه با قوم آلوده‏اش روبرو شد و سرانجام عذاب قومش، در ضمن شش فصل تنظیم گردید. پیامبرى كه خداوند در قرآن 27 بار نام او را برده و در آیه 133 صافات او را از رسولان دانسته است.
امید آنكه: زندگى پرشور و سازنده‏ى این دلاور مردان و این راست قامتان جاودانه‏ى تاریخ، شور و نشاطى در ما ایجاد كرده و بر سطح فكر و عمل و روحیه‏ى توحیدى ما بیفزاید.
ضمناً باید توجه داشت كه پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) در میان پیامبران در سطحى قرار دارد كه بالاترین مقام نسبت به تمام پیامبران است، علاوه بر اینكه پیرو آئین حنیف ابراهیم بود، در احكام و مسائل آنرا تكمیل كرد، و دینى آورد كه تا روز قیامت، شایستگى هماهنگى با تكامل بشر داشته باشد، و در این مورد امام صادق (علیه السلام) فرمود: ان الله تبارك و تعالى اعطى محمداً شرایع نوح و ابراهیم و موسى و عیسى - الى ان قال - و ارسله كافة لابیض و الاسود و الجن و الانس.
خداوند بزرگ، به محمد (صلى الله علیه و آله و سلم)، شرایع نوح و ابراهیم و موسى و عیسى را عطا كرد - تا اینكه فرمود او را رسول بر همه از سفید و سیاه و جن و انس قرار داد.17
چنانكه در قرآن در موارد متعدد به جهانى و جاودانى بودن آئین محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) اشاره شده است.18
و چنانكه در داستان به آتش افكندن ابراهیم (علیه السلام) خواهیم گفت، آن حضرت در آن لحظه، محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) و آلش را در خانه خدا واسطه قرار داد.
بنابراین اكنون بزرگترین و آخرین و كاملترین الگو را دارد و آن پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) است.
امید آنكه همه‏ى ما مسلمانان راستین باشیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 هدف از فرستادن پیامبران و امامان‏

ما وقتى كه قرآن و روایات را بررسى مى‏كنیم مى‏بینیم هدف از بسیج پیامبران، و فرستادن كتابهاى آسمانى از طرف خدا، در یك كلمه براى تكامل انسانها در همه‏ى ابعادش (كه هدف از آفرینش آنها است) مى‏باشد، نهایت اینكه این هدف در پنج موضوع زیر بیان شده (و به عبارت دیگر تكامل در تمام ابعادش در پرتو این پنج موضوع بدست مى‏آید).
الف: هدف پیامبران و امامان، بالا بردن سطح معلومات و اندیشه‏هاى بشر و دانش و بینش آنها بوده است، چنانكه در روایتى امام موسى بن جعفر (علیه السلام) به هشام بن حكم فرمود:
یا هشام ما بعث الله انبیائه و رسله عباده الا لیعقلوا عن الله، فاحسنهم استجابه احسنهم معرفة و اعلمهم بامر الله احسنهم عقلاً.
اى هشام! خداوند پیامبران و رسولانش را بسوى بندگانش نفرستاد جز براى اینكه آنها درباره‏ى خدا (و عظمت قدرت خدا) بیندیشند، نیكوترین آنها در استجابت فرمان خدا آنانند كه عقل و فكرشان نیكوتر است‏8.
ب: هدف پیامبران (و سپس اوصیاء آنها) آزاد كردن مردم از چنگال طاغوتیان و خرافات و بت‏پرستى و هرگونه شرك و آلودگى و استعمار و استثمار، بوده است، چنانچه در قرآن آیه 157 سوره اعراف مى‏خوانیم:
الذین یتبعون الرسول النبى الامى الذى یجدونه مكتوباً عندهم فى التوراة و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهیهم عن المنكر و یحل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت علیهم...
آنها (رحمت شدگان) كسانى هستند كه از فرستاده‏ى خدا پیامبر امى (درس نخوانده) پیروى مى‏كنند، كسى كه صفاتش را در تورات و انجیل كه نزدشان است مى‏یابند، آنها را امر به معروف و نهى از منكر مى‏كند، پاكیزه‏ها را براى آنها حلال مى‏شمرد، ناپاكیها را تحریم مى‏كند، و بارهاى سنگین و زنجیرهائى كه بر آنها بود (مانند تحت سیطره‏ى ظالمان بودن، غرق در خرافات و بت‏پرستى بودن را) از آنها بر مى‏دارد.
قرآن در داستان موسى (علیه السلام)، آزادى صحیح را در شمار نعمتهاى بزرگى كه بر بنى‏اسرائیل ارزانى داشته آورده و در آیه 49 سوره‏ى بقره مى‏فرماید:
و اذ نجیناكم من آل فرعون یسومونكم سوء العذاب یذبحون ابنائكم و یستحیون نسائكم و فى ذلكم بلاء من ربكم عظیم.
به خاطر بیاور زمان (موسى) را كه شما (بنى‏اسرائیل) را از چنگال فرعونیان، آزاد ساختیم، كه همواره شما را شكنجه مى‏دادند، پسران شما را مى‏كشتند، و زنهاى شما را (براى كنیزى) نگه مى‏داشتند، و در این، آزمایش سختى از طرف پروردگار براى شما بود.
ج: هدف پیامبران از پاكسازى و نوسازى (انقلاب اسلامى) در همه‏ى زمینه‏ها بود، در این مورد به این آیه توجه كنید:
هو الذى بعث فى الامیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و یزكیهم و یعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبین.
او خدائى است كه در میان درس نخواندگان، رسولى از خودشان برانگیخت كه كتاب و حكمت (استدلالهاى قوى) را بر آنها مى‏خواند و آنها را پاك مى‏سازد و آموزش كتاب و حكمت مى‏دهد، كه قبلاً در گمراهى آشكار بودند9.
آیه 157 سوره اعراف كه ذكر شد، نیز دلیل این مطلب است.
بر اساس این آیه هدف از فرستادن پیامبران، تزكیه و تعلیم (پاكسازى و نوسازى) ذكر شده است.
و در آیه اول سوره‏ى ابراهیم خداوند به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) خطاب كرده مى‏فرماید:
كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور: قرآن را بر تو فرو فرستاد (تا در پرتو آن) مردم را از تاریكیها بسوى نور بیرون آورى.
و به همین مضمون در آیه 5 سوره ابراهیم در مورد ارسال حضرت موسى (علیه السلام) نیز خاطر نشان شده است.
این نور همان نور پاكى و هدایت و تكامل ابعاد است.
د: هدف پیامبران، اجراى عدالت و قسط و راهنمائى مردم براى بوجود آوردن اقتصاد سالم در تولید و توزیع كه یكى از شاخه‏هاى عدالت اجتماعى است بوده است‏10 چنانچه در آیه 25 سوره‏ى حدید مى‏خوانیم:
لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الكتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط و انزلنا الحدید فیه بأس شدید و منافع للناس.
ما رسولان را با دلائل روشن فرستادیم، و به آنها كتاب و میزان (معیار سنجش) دادیم، تا مردم به عدالت و قسط، قیام نمایند، و آهن (شمشیر مجازات) را فرستادیم كه در آن عذاب شدید (براى مجرمان و ظالمان و بازدارندگان از عدالت) و سعادت و منافع براى جامعه است.
ه: هدف پیامبران تكمیل نفوس و بالا بردن سطح اخلاق بوده است چنانكه پیامبر اسلام در آن حدیث معروف مى‏فرماید:
بعثت لاتمم مكارم الاخلاق: من به پیامبرى مبعوث شدم تا اخلاق انسانها را تكمیل كنم.
به این ترتیب نتیجه مى‏گیریم كه هدف از بسیج هزاران پیامبر، و دهها كتاب آسمانى از طرف خدا به سوى بشر، تفكر، و آزادى صحیح، و پاكسازى و نوسازى، و عدالت و قسط و تكمیل اخلاق و نفوس بوده است، كه در پرتو این موضوعات، تكامل واقعى بدست مى‏آید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


1 - بسیج هزاران پیامبر براى راهنمائى بشر

از آنجا كه بشر نه فرشته است كه محكوم به اطاعت و عبادت باشد و نه حیوان است كه محكوم غرائز حیوانى باشد، بلكه داراى گوهرهاى گرانمایه‏ى عقل و درك و اختیار است، و به اصطلاح نیمى فرشته و نیمى حیوان محكوم به غرائز نفسانى، طبعاً در دو راهى قرار گرفته، كه اگر به راه راست برود، به راه فرشتگان خدا رفته و اگر به راه كج برود، به راه حیوانات رفته، در صورت اول از فرشتگان بالاتر است، زیرا با داشتن غرائز نفسانى جهاد اكبر و مبارزه با این غرائز كرده و به راه آنها رفته است، و در صورت دوم از حیوانات پست‏تر است‏1 زیرا با داشتن چراغ پرفروغ عقل (كه در حیوانات نیست) به راه حیوانات رفته است، و از راهنمائیهاى عقل (كه حجت باطن است) غافل مانده است.
بر این اساس علاوه بر عقل (حجت باطن) نیاز به حجتهاى ظاهر (پیامبران و امامان معصوم) دارد كه این دو حجت، قلب او را قوى و اراده او را خلل‏ناپذیر كنند تا در برابر شیطان و وسوسه‏هاى او ایستادگى نماید.
بفرموده‏ى على (علیه السلام) به شریح قاضى (كه خانه‏ى 80 دینارى خریده بود) قباله خانه‏اى برایت بنویسم كه چهار حد دارد، یك سوى آن بلاها است، سوى دیگرش حوادث تلخ روزگار است، سوى سومش هوا و هوس است، و سوى چهارمش اغوا و گمراه كردن شیطان، و در این خانه از همین سو (اغواى شیطان) گشوده مى‏شود.2
با توجه به سخن عمیق على (علیه /) مى‏بینیم هوا و هوس و اغواى شیطان در دو طرف انسان قرار گرفته‏اند، اینك بشر باید براستى جهاد اكبر (كه در روایات به عنوان مبارزه با نفس تعبیر شده) نماید، و از راهنمائیهاى عقل و پیامبران و امامان كمك بگیرد، تا راه تكامل در تمام ابعادش را كه هدف از آفرینش او است، بدون دست‏انداز بپیماید.
بر همین اساس خداوند هزاران پیامبر، و اوصیاء آنها را براى رهبرى بشر در طول تاریخ فرستاد.
معروف در روایات این است كه: خداوند 124 هزار پیامبر براى راهنمایى بشر فرستاده است، و در بعضى از روایات تعداد پیامبران، هشت هزار نفر ذكر شده است كه چهار هزار نفرشان از بنى‏اسرائیل و بقیه از دیگران بوده‏اند.3
و از ابوذر غفارى نقل شده كه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند 124 هزار پیامبر كه 313 نفر از آنها رسول (داراى مكتب و حكومت مستقل) و بقیه پیامبر بودند4.
بعضى از این پیامبران داراى كتاب نیز بوده‏اند مانند زبور داود، صحف ابراهیم، تورات موسى، انجیل عیسى، و قرآن محمد (صلى الله علیه و آله و سلم)...
و در قرآن آیه 78 سوره‏ى مؤمن مى‏خوانیم: اى پیامبر اسلام ما به یقین قبل از تو پیامبرانى فرستادیم كه سرگذشت بعضى از آنها را براى تو بازگو كردیم، و سرگذشت بعضى را بازگو نكردیم و هیچ پیامبرى نبود كه آیه و معجزه‏اى بدون اذن خدا بیاورد، و هنگامى كه فرمان خدا آمده براستى و حق، حكم شد، (در نتیجه) باطل‏گویان و باطل‏گرایان زیانكار شدند5.
طبق این آیه، داستان بعضى از پیامبران براى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) ذكر شده است و در قرآن غیر از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) نام 25 پیامبر آمده است مانند:
1- آدم 2- ادریس 3- نوح 4- ابراهیم 5- لوط 6- هود 7- صالح 8- اسماعیل 9- اسحاق 10- یعقوب 11- یوسف 12- شعیب 13- موسى 14- طالوت 15- داوود 16- سلیمان 17- زكریا 18- یحیى 19- یونس 20- ایوب 21- عزیز (یاارمیا) 22- ذوالكفل 23- یسع 24- الیاس 25- عیسى‏6.
امام موسى بن جعفر (علیه السلام) به هشام بن حكم فرمود:
ان الله على الناس حجتین حجة ظاهرة و حجة باطنة فاما الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمة (علیهم السلام) و اما الباطنة فالعقول.
براى خدا بر مردم دو حجت است: 1- حجت آشكار 2- حجت پنهان، اما حجت آشكار همان رسولان و پیامبران و امامان (علیهم السلام) هستند و اما حجت پنهان، عقلها است‏7.
نتیجه اینكه اگر بشر در دو راهى قرار دارد خداوند با حجتهاى ظاهر و حجت باطن او را راهنمائى كرده و هرگونه راه بهانه و عذر را به روى او بسته است و به اصطلاح اتمام حجت نموده است



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/10/8 :: نویسنده : افشین علی بالازاده

آمد کنار بستر زهرا علی نشست

آهی کشید و آینه اش را نگاه کرد

خورشید آسمان ولایتِ ستاره ریخت

تا یک نگه به هالۀ اطراف ماه کرد

گفت : ان سیاه دل که به تو راه را گرفت

روی تُرا ، نه – روز علی را سیاه کرد


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/10/8 :: نویسنده : افشین علی بالازاده

جای برای کوثر و زمزم درست کن

اسما برای فاطمه مرهم درست کن

تابوت کوچکی که بمیرم درون آن

با چند تخته چوب برایم درست کن

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود

تابوتی از لطافت شبنم درست کن

مثل شروع زندگی مرتضی و من

بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن

از جنس هیزمی که در خانه سوخت ، نه

از چند چوب و تختۀ محرم درست کن

طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش

مثل هلال لاله کمی خم درست کن


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/10/8 :: نویسنده : افشین علی بالازاده

اظهار درد دل به زبان آشنا نشد

دل شد ز خون لبالب و این غنچه وا نشد

آن جا از آن زمان که جدا از تنم شده است

یکدم سر من از سر زانو جدا نشد

با آنکه دست دشمن دون بازویم شکست

دیدی که دامن تو ز دستم رها نشد

شرمنده ام ، حمایت من بی نتیجه ماند

دستم شکست و بند ز دست تو وا نشد

بسیار دیده اند که پیران خمیده اند

اما یکی چو من به جوانی دو تا نشد

از ما کسی سراغ ندارد غریب تر

در این میانه درد ز پهلو جدا نشد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/10/8 :: نویسنده : افشین علی بالازاده

نه تنها، روز کس بر دیدن زهرا نمی آید

که بر دیدار چشمم خواب هم شب ها نمی آید

به موج اشک من الفت گرفته مردم چشمم

چنان ماهی که بیرون از دل دریا نمی آید

مریز اینقدر پیش چشم زهرا اشک مظلومی

ببین ای دست حق ، دستم دگر بالا نمی آید

نگوید کس چرا بانو گرفته دست بر زانو

به روی پا ستادن دیگر از زهرا نمی آید

چو می بینند حال مادر خود کودکان گویند

که می سوزیم و غیر از سوختن از ما نمی آید

شما ای اهل یثرب می شوید آسوده از دستم

صدای نالۀ زهرا دگر فردا نمی آید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/10/8 :: نویسنده : افشین علی بالازاده

امشب به نخل آرزویم برگ پیداست

در چهرۀ زردم نشان مرگ پیداست

امشب مرا در بستر خود واگذارید

بیمار بیت و حی را تنها گذارید

دوران هجرم رو به اتمام است امشب

خورشید عمرم بر لب بام است امشب

بیرون برید از خانه زینب را که حاشا

مادر دهد جان و کند دختر تماشا

گوئید مولا را که در مسجد نشیند

تا مرگ یارش را به چشم خود نبیند

خجلت زده از اشک فرزندان خویشم

اسما تو تنها وقت مردن باش پیشم

پیش حسن از اشک ماتم رخ نشوئی

جان حسینم با علی حرفی نگوئی

چون روز آخر بود، کار خانه کردم

گیسوی فرزندان خود را شانه کردم

دیدی چه حالی در نمازم بود اسماء؟

این آخرین راز و نیازم بود اسماء

آخر نگاه خویش را سویم بیفکن

می خوابم اینک پرده بر رویم بیفکن

بنشین کناری ناله از دل در خفا زن

بانوی خود را لحظه ای دیگر صدا زن

دیدی اگر خامش به بستر خفته ام من

راحت شدم ، پیش پیمبر رفته ام من

آیند چون اطفال معصومم به خانه

پرسند از مادر خبر داری تو یا نه؟

دیدند اگر خاموش و بی تاب است مادر

آهسته با آن ها بگو خواب است مادر

چون سوی حجره کودکانم رو نهادند

یکباره روی جسم رنجورم فتادند

مگذار ساعت ها تنم در بر بگیرند

مگذار آنان هم کنار من بمیرند

بفرست مسجد آن دو طفل نازنین را

کارند بالینم امیرالمؤمین را

شب ها برایم بزم اشک و غم بگیرند

در خانۀ آتش زده ماتم بگیرند

از من بگو با زینب آزادۀ من

برچیده مگذاری شود سجادۀ من

من رفتم اما یادگارم زینب اینجاست

تکرار آهنگ دعایم هر شب اینجاست


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/10/8 :: نویسنده : افشین علی بالازاده
قرآن در آیه 83 سوره‏ى هود، پس از بیان عذاب سخت قوم لوط مى‏فرماید: و ما هى من الظالمین ببعید آن (اینگونه عذابها) از ستمگران دور نیست.
در روایتى آمده جبرئیل به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: و ما هى یا محمد عن الظالمین من امتك ببعید: اى محمد اینگونه عذابها بر ظالمان از امت تو دور نیست‏210.
و در سوره‏ى قمر (كه از آیه 34 تا 41 آن مربوط به عذاب قوم لوط است) در آیه 40 مى‏خوانیم: و لقد یسرنا القران للذكر فهل من مدكر ما قرآن را با بیان آسان و روشن براى یادآورى و تذكر (غافلان) قرار دادایم، آیا پند گیرنده‏اى هست؟!.
از دو آیه فوق و از آیات دیگر به روشنى مى‏یابیم كه هدف از ذكر داستان قوم لوط، درس عبرت گرفتن، و خوف از خدا و دورى از گناه، و اندیشیدن درباره‏ى عواقب گناه و عذاب الهى در دنیا و آخرت است.
آیه نخست (83 - هود) صریحاً اعلام مى‏دارد كه اینگونه عذابها براى ستمگران در هر امتى دور نیست، یعنى اگر ما در هر بعدى ستم كنیم، و راه طغیان و ظلم را بپیمائیم سرانجام كار ما عذاب سخت الهى خواهد بود.
پس باید عبرت گرفت، و تا مهلت و فرصت است، خودسازى كرد، و با آب توبه حقیقى، آلود گناهان سابق را شست.
بهتر این است كه در اینجا سخنى از بیان شیواى على (علیه السلام) بشنوید.
او در نهج‏البلاغه پس از عنوان كردن آیه سوره‏ى انفطار یا ایها الانسان ما غرك بربك الكریم اى انسان چه چیز ترا به پرودگار بزرگت مغرور ساخت مى‏فرماید: این آیه كوبنده‏ترین دلیل در برابر شنونده و قطع كننده‏ترین عذر شخص مغرور است كه جهالت و نادانیش او را خوشحال ساخته (كه به این معنى است) اى انسان چه چیزى تو را بر گناه جرأت داده؟ و چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور نمود؟ و چه چیز تو را بر هلاكت خویش مغرور ساخته است؟ مگر این بیمارى تو بهبودى نمى‏یابد؟ و یا این خوابت بیدارى ندارد؟ همانگونه كه به دیگرى رحم مى‏كنى به خود رحم كن تو كه هرگاه كسى را در دل آفتاب سوزان بیابى بر او سایه مى‏افكنى و هرگاه بیمار ناتوانى را ببینى كه سخت ناتوان گشته، از روى ترحم بر او مى‏گریى، پس چه چیز تو را بر این بیمارى (معنوى) شكیبا و بر این مصائب، صبور ساخته؟ و چه چیز تو را از گریه بر خویشتن تسلى داده؟ در حالى كه هیچ چیز براى تو عزیزتر از خودت نیستى.211
آرى همانگونه كه در پایان آیات عذاب قوم لوط خواندیم: اینگونه عذابها براى ستمگران دور نیست
جالب اینكه در همان سرزمین لوط، سالها قوم سبا مى‏زیستند، این قوم آنچنان در ناز و نعمت و امنیت فرو رفته بودند كه نظیر نداشت، از شام به یمن و مكه، آبادیهاى پر درخت و میوه به هم متصل شده بود، كه اگر زنى سبدى خالى بر سر مى‏گذاشت و از زیر درختان رد مى‏شد، خود بخود سبد، پر از میوه مى‏شد، اما آنها كفران نعمت كردند، از پیامبران اطاعت ننمودند، كه به نقلى خداوند سیزده پیامبر براى هدایت آنها فرستاد212 ولى از غرور و غفلت و گناه دست برنداشتند در نتیجه خداوند موشهاى صحرائى را مأمور سوراخ كردن زیر سد عرم‏213 كرد، وقتى كه این سد سوراخ شد، كم‏كم سوراخش بزرگتر شد و این موشها سنگ بزرگى را از بالا انداختند و آن همه آب سد سرازیر آبادیها و شهرهاى این قوم ناسپاس گردید، همه‏ى باغها و خانه‏ها ویران شدند، و جز چند درخت تلخ و شوره گز و سدر باقى نماند، چنانكه قرآن مى‏فرماید: ذلك جزیناهم بما كفروا و هل نجازى الا الكفور این كیفر كفران آنها بود، و آیا جز افراد ناسپاس را مجازات مى‏نمائیم؟214.
به این ترتیب این قوم آنچنان مستأصل شدند كه هر كسى به سوئى رفت و پراكنده شدند، و وضع آنها مایه عبرت و مثل براى دیگران گردید و هرگاه كسى پراكنده و از هم متلاشى مى‏شدند مى‏گفتند: تفرقوا ایادى سبا همچون قوم سبا از هم پراكنده شدند كه به نقلى شش طایفه آنها به نقاط مختلف یمن، و چهار طایفه آنها به نقاط شام رفتند و پراكنده شدند.
قوم سبا كه چندین طایفه بودند مانند مذحج، اشعرون، ازد، انمار، عامله، جزام، لخم و غسان از هم پاشیدند.215
و بفرموده‏ى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) قبل از پراكندگى 700 امت طایفه از آنها (400 صحرائى و 300 دریائى) مسخ شدند.216
و به نقلى آنها هنگام وفور نعمت، كار كفرانشان به جائى رسید كه (العیاذ بالله) با نان استنجاء مى‏كردند، كه خرمن‏هائى از این نانها به وجود آمده بود، و بعد از بلا و نقمت، كار بجائى رسید كه همان نانها را خوردند، و عجیب اینكه براى خوردن آن نانها، در صف نوبت مى‏ایستادند.217
در اینجا به دو فراز از اشعار عربى و فارسى توجه كنید:
‏‏ فاجهشت للثوبان حین رأیته فقلت له این الذین رایتهم فقال مضى فاستودعونى بلادهم   و كبر للرحمن حین رانى بجنبك فى خفض و طیب زمان و من ذا الذى یبقى على الحدثان
‏ یعنى: به كوه ثوبان وقتى كه آنرا دیدم فریاد زدم، او وقتى مرا دید تكبیر خدا گفت.
به او گفتم: كجایند آنان را كه دیده بودم در كنار تو با كمال خوشى و آسایش، جاى گرفته بودند گفت: آنها رفتند و این مكانها را به من سپردند.
‏‏ امیر ارسلان خانه‏اى سخت داشت چنان نادر افتاده در روضه‏اى شنیدم كه مردى مبارك حضور ملك گفت: چندانكه گردیده‏اى؟ بخندید كین خانه خرم است كه قبل از تو گردنكشان داشتند   كه گردن بر الوند بر مى‏فراشت كه بر لاجوردین قدح بیضه‏اى به نزدیك شه آمد از راه دور چنین جاى محكم دگر دیده‏اى؟ ولیكن نپندارمش محكم است به حسرت بمردند و بگذاشتند
‏ امید آنكه این سر گذشتها مایه عبرت و توبه و انابه و بازگشت ما به سوى خدا گشته و از آنها بهترین درسها را بیاموزیم.
عظمت خدا و كوچكى ما
براى اینكه عظمت خداوند را در حد توان خود ترسیم كنیم و در برابر، كوچكى بشر را بیابیم به مثال و مطالب زیر توجه كنید:
وقتى كه آمریكائیها آپولو 11 را به كره ماه فرستادند، اعلام كردند كه رفت و برگشت آن هشت شبانه روز شد، بعد محاسبه كردند كه اگر به فرض محال همین آپولو با همین سرعت به نزدیكترین ستاره‏ى ثابت فرستاده شود، دویست هزار سال طول مى‏كشد تا به آن برسد (با توجه با اینكه این ستارگان ثابت كه ما در آسمان مى‏بینیم، در آسمان اول است).
از سوى دیگر در روایات مى‏خوانیم: تمام آسمانها و زمین و آنچه در بین آنها است نسبت به كرسى خدا، همچون حلقه انگشترى است كه در بیابان بسیار وسیع افتاده باشد، و كرسى خدا نسبت به عرش همچون حلقه‏ى انگشترى است كه در بیابان بسیار وسیع افتاده باشد218 این است عظمت خدا، كه نشانگر قدرت عظیم الهى است.
اما درباره‏ى كوچكى و ذره بودن ما، كافى است كه به روایت زیر توجه كنید:
امام حسن عسكرى (علیه السلام) نقل مى‏كند: روزى پیامبر (صلى الله علیه و آله) و على (علیه السلام) در مكانى نشسته بودند، شنیدند یكى مى‏گوید: هر چه خدا بخواهد و محمد بخواهد، و دیگرى مى‏گوید: هر چه خدا بخواهد و على بخواهد.
پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: محمد و على را در ردیف خدا قرار ندهید، بلكه بگوئید: آنچه خدا بخواهد و سپس محمد (صلى الله علیه و آله) بخواهد، آنچه خدا بخواهد و سپس على (علیه السلام) بخواهد، مشیت و خواست خدا غالب و قاهر است و هیچ چیز همتا و قرین او نیست، و ما محمد فى دین الله و فى قدرته الا كذبابة تطیر فى هذه الممالك الواسعة و ما على فى دین الله و فى قدریه الا كبعوضة فى جملة هذه الممالك محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) در برابر دین و قدرت خدا همچون مگسى است كه در این ممالك وسیع پرواز مى‏كند، و على (علیه السلام) در برابر دین قدرت خدا همچون پشه‏اى است در میان این ممالك.219
اینك با توجه به این مطالب، آیا سزاوار است كه ما مغرور گردیم، و فرمان خداى بزرگ را نادیده گرفته و راه شیطان برویم و به خود ظلم كنیم؟!، در جائى كه محمد و على (علیهماالسلام) بزرگترین انسانهاى تاریخ چنین باشند ما چه مى‏گوئیم؟ اینجاست كه به خوبى معنى این آیه را مى‏فهمیم: یا ایها الانسان ما غرك بربك الكریم اى انسان چه چیز تو را به خداى بزرگ مغرور كرد؟! (انفطار - 6).
یك آیه عبرت دیگر در قرآن‏
در قرآن آیه 70 سوره‏ى توبه مى‏خوانیم:
الم یأتهم نبا الذین من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین و المؤتفكات اتنهم رسلهم بالبینات فما كان الله لیظلمهم ولكن كانوا انفسهم یظلمون
آیا خبر كسانى كه پیش از آنها (منافقان دو رو) بودند، به آنان نرسیده، قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین (قوم شعیب) و شهرهاى زیر و رو شده (قوم لوط) كه پیامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند (ولى به دعوت پیامبران اعتنا نكردند) خداوند به آنها ستم نكرد، اما خودشان بر خویش ستم مى‏كردند (همگى با اختیار خود به هلاكت رسیدند، قوم نوح با طوفان و غرق شدن، قوم عاد (قوم هود) با طوفانهاى تند، قوم ثمود (قوم صالح) با زلزله و صاعقه، قوم ابراهیم با نابودى نعمت و هلاكت نمرودیان و قوم مدین (قوم شعیب) به وسیله ابر آتشبار، و قوم لوط با واژگونى شهرها و سنگبارانى‏شدنشان نابود شدند.220
درباره‏ى جمله‏ى مؤتفكات (شهرهاى زیر و رو شده) گفته‏اند منظور شهرهاى واژگون شده قوم لوط است.
مرحوم طبرسى صاحب تفسیر مجمع‏البیان گوید: سه شهر از مؤتفكات است كه قوم لوط در آن هلاك شدند.
شهر سدوم بود كه قوم لوط در آن مى‏زیستند.221
نتیجه اینكه: عاقبت‏اندیش باشیم، تا خداوند مهلت داده خود را اصلاح كنیم، و به جاى رضوان و بهشت خدا، مشمول غضب و دوزخ پر عذاب الهى نگردیم.
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا - و لا تكلنا الى انفسنا طرفة عین ابداً.
الحمد لله رب‏العالمین‏





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/10/8 :: نویسنده : افشین علی بالازاده

1- دستور اصلاح  

(ابوحنیفه ) مدیر حجاج و دامادش در زمان امام صادق علیه السلام بر سر ارث دعوا داشتند گوید: مفضل بن عمر كوفى (از اصحاب خاص امام ) از كنار ما مى گذشت ، نزاع ما را بدید و ایستاد و بعد فرمود:
با من تا درب منزلم بیایید؛ ما هم تا درب منزل او رفتیم او وارد خانه اش شد و كیسه پولى به مقدار چهار صد در هم آورد به ما داد و بین ما را اصلاح داد، و بعد گفت :
این مال از من نیست از امام صادق علیه السلام است ، امام فرمود: هر گاه میان دو نفر از





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1390/10/8 :: نویسنده : افشین علی بالازاده
: اصلاح  

قال الله الحكیم : (و ان طائفتان من المؤ منین اقتتلوا فاصلحوا بینهما
: اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به دشمنى برخیزند بین آنها صلح برقرار كنید)(46)
قال الصادق علیه السلام : لان اصلح بین اثنین احب الى من اءن اتصدق بدینارین
: صلح دادن بین دو نفر مردم از دو دینار صدقه دادن بهتر است )(47)
شرح كوتاه :
همانطورى كه اصلاح و وارسى نفس از واجبات است و تا شخص خود را اصلاح نكند، نتواند دیگران را اصلاح كند؛ اصلاح بین برادران دینى ، فامیل ، همسایه و... از صفاتى است كه خداوند آن را دوست دارد.
براى وحدت و هماهنگى و ارتباط، و عدم جدائى و تفرقه ، هر نوع عملى كه سبب آن شود لازم است ، حتى اگر دروغ مصلحت آمیز هم ضرورت پیدا مى كند، گفتنش عیبى ندارد گاهى واجب هم مى شود، تا فتنه و فساد خاموش و از بین برود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درس شانزدهم: صناعات خمس

در درسهای گذشته، مکرر درباره مواد قیاسها بحث کردیم مثلا در قیاس:

سقراط انسان است.

هر انسانی فانی است.

پس سقراط فانی است.

دو قضیه صغری و کبری ماده قیاس را تشکیل می‏دهند، ولی این دو قضیه در اینجا شکل خاص دارند، و آن اینکه اولا حد وسط تکرار شده، و ثانیا حد وسط محمول در صغری و موضوع در کبری است و ثالثا صغری موجبه است و رابعا کبری کلیه است این چگونگی‏ها به این دو قضیه شکل خاص داده است و اینها صورت قیاس را تشکیل می‏دهند.

قیاسات از نظر اثر و فائده پنج گونه مختلفند و این پنج گونگی قیاسات مربوط است به ماده، نه به صور آنها. انسانها که قیاس می‏کنند و استدلال قیاسی می‏آورند هدف‏های مختلفی دارند، هدف انسانها از قیاسها یکی از آثار پنجگانه‏ای است که بر قیاسها مترتب است.

اثری که بر قیاس مترتب می‏شود و هدفی که از آن منظور است گاهی یقین است، یعنی منظور قیاس کننده این است که واقعا مجهولی را برای خود و یا برای مخاطب خود تبدیل به معلوم کند و حقیقتی را کشف کند. در فلسفه و علوم معمولا چنین هدفی منظور است و چنین نوع قیاساتی تشکیل می‏شود.

البته در این وقت‏حتما باید از موادی استفاده شود که یقین آور و غیر قابل تردید باشد.

ولی گاهی هدف قیاس کننده مغلوب کردن و به تسلیم وادار کردن طرف است. در این صورت ضرورتی ندارد که امور یقینی استفاده شود، و می‏توان از اموری استفاده کرد که خود طرف قبول دارد ولو یک امر یقینی نباشد.

و گاهی هدف اقناع ذهن مخاطب است برای اینکه به کاری وادار شود و یا از کاری باز داشته شود، در این صورت کافی است که از امور مظنون و غیر قطعی دلیل آورده شود، مثل اینکه می‏خواهیم شخصی را از کار زشتی باز داریم، مضرات احتمالی و مظنون آن را بیان می‏کنیم.

گاهی هدف استدلال کننده صرفا این است که چهره مطلوب را در آئینه خیال مخاطب زیبا یا زشت کند، در این صورت با پوشاندن مطلوب به جامه‏های زیبا یا زشت‏خیالی استدلال خویش را زینتی می‏دهد.

و گاهی هدف صرفا اشتباه کاری و گمراه کردن مخاطب است. در این صورت یک امر غیر یقینی را بجای یقینی و یا یک امر غیر مقبول را بجای مقبول و یا یک امر غیر ظنی را بجای یک امر ظنی به کار می‏برد و اشتباهکاری می‏نماید.

پس هدف انسان از استدلالهای خود یا کشف حقیقت است، یا به زانو در آوردن طرف و بستن راه است بر فکر او، و یا اقناع ذهن اوست برای انجام یا ترک کاری، و یا صرفا بازی کردن با خیال و احساسات طرف است، که نازیبائی را در خیال او زیبا و یا زیبا را نازیبا و یا زیبائی را زیباتر و یا نازیبائی را نازیباتر سازد، و یا هدف اشتباهکاری است.

به حکم استقراء قیاسات از نظر اهداف منحصر به همین پنج نوع است. و مواد قیاسات از نظر تامین این هدفها مختلفند.

1- قیاسی را که بتواند حقیقتی را کشف کند «برهان‏» نامیده می‏شود.

ماده چنین قیاسی یا باید از محسوسات باشد مثل اینکه می‏گوئیم «خورشید یک جسم نور دهنده است‏» و یا باید از مجربات باشد مثل اینکه «پنی سلین کانون چرکی را در بدن از بین می‏برد» و یا از بدیهیات اولیه است مثل اینکه «دو شی‏ء مساوی با شی‏ء سوم، خودشان مساوی یکدیگرند» و غیر از این سه نوع نیز قضایای یقینی داریم و حاجت به ذکر نیست.

2- قیاسی که بتواند طرف را وادار به تسلیم کند باید از موادی تشکیل شود که مقبول طرف است، اعم از آنکه یقینی باشد یا نباشد مقبول عموم باشد یا نباشد، این نوع قیاس را «جدل‏» می‏خوانند. مانند اینکه شخصی اقوال یک حکیم یا فقیه را قبول دارد، به استناد قول این حکیم یا فقیه که مورد قبول آن شخص است او را محکوم می‏کنیم در صورتی که خود ما ممکن است قول آن حکیم یا فقیه یا مطالب مورد اعتراف او را قبول نداشته باشیم. امثله فراوانی برای این مطالب می‏توان ذکر کرد، ما به ذکر یک داستان که مشتمل بر مثالی است می‏پردازیم.

در مجلس مباحثه‏ای که مامون برای علمای مذاهب و ادیان تشکیل داده بود و حضرت رضا(ع) نماینده مسلمانان بود. بین حضرت رضا و عالم مسیحی درباره الوهیت‏یا عبودیت عیسی(ع) بحث درگرفت عالم مسیحی برای عیسی مسیح مقام الوهیت و فوق بشری قائل بود. حضرت رضا(ع) فرمود: عیسی مسیح همه چیزش خوب بود جز یک چیز و آن اینکه بر خلاف سایر پیامبران به عبادت علاقه‏ای نداشت؟ عالم مسیحی گفت از تو این چنین سخن عجیب است، او از همه مردم عابدتر بود.

همین که حضرت رضا اعتراف عبادت عیسی را از عالم مسیحی گرفت، فرمود: عیسی چه کسی را عبادت می‏کرد؟ آیا عبادت دلیل عبودیت نیست، آیا عبودیت دلیل عدم الوهیت نیست.

به این ترتیب حضرت رضا با استفاده از امری که مقبول طرف بود البته مقبول خود امام هم بود او را محکوم کرد.

3- قیاسی که هدف از آن اقناع ذهن طرف و ایجاد یک تصدیق است ولو ظنی باشد و منظور اصلی وادار ساختن طرف بسوی کاری یا بازداشتن او از کاری باشد «خطابه‏» نامیده می‏شود. در خطابه باید از موادی استفاده شود که حداقل ایجاد ظن و گمان در طرف بنماید. مانند اینکه می‏گوئیم «دروغگو رسوای خلق است‏» «آدم ترسو محروم و ناموفق است‏».

4- قیاسی که هدف آن صرفا جامه زیبای خیالی پوشاندن باشد «شعر» نامیده می‏شود. تشبیهات، استعارات، مجازات همه از این قبیل است. شعر مستقیما با خیال سر و کار دارد. و چون میان تصورات و احساسات رابطه است‏یعنی هر تصوری بدنبال خود احساس را بیدار می‏کند، شعر از این راه احساسات را در اختیار می‏گیرد. و احیانا انسان را به کارهای شگفت وامی‏دارد یا از آنها باز می‏دارد.

اشعار رودکی درباره شاه سامانی و تاثیر آنها در تشویق او برای رفتن به بخارا که معروف است بهترین مثال است:

ای بخارا شاد باش و شاد زی شاه زی تو میهمان آید همی شاه سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی شاه ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی

5- قیاسی که هدف اشتباه کاری است «مغالطه‏» یا «سفسطه‏» نامیده می‏شود.

دانستن فن مغالطه نظیر شناختن آفات و میکروب‏های مضره و سمومات است که از آن جهت لازم است تا انسان از آنها احتراز جوید، و یا اگر کسی خواست او را فریب داده و مسموم کند فریب نخورد، و یا اگر کسی مسموم شده باشد بتواند او را معالجه کند.

دانستن و شناختن انواع مغالطه‏ها برای این است که انسان شخصا احتراز جوید و آگاهی یابد تا دیگران او را از راه نفریبند و یا گرفتاران مغالطه را نجات دهند.

منطقیین سیزده نوع مغالطه ذکر کرده‏اند. ما در اینجا نمی‏توانیم بطور تفصیل همه آنها را ذکر کنیم منتها به بعضی از اقسام آن اشاره می‏کنیم.

مغالطه بطور کلی بر دو قسم است‏یا لفظی است و یا معنوی.

مغالطه لفظی آن است که منشا مغالطه لفظ باشد. مانند اینکه لفظ مشترکی که دارای دو معنی مختلف است‏حد وسط قیاس قرار دهند، در صغرای قیاس یک معنی را در نظر بگیرند و در کبری قیاس معنی دیگر را، و قهرا آنچه مکرر شده فقط لفظ است نه معنی، و نتیجه‏ای که گرفته می‏شود قهرا غلط است.

مثلا می‏دانیم که لفظ «شیر» در فارسی مشترک است میان «مایع‏» سفید و آشامیدنی که از پستان حیوانات دوشیده می‏شود، و میان حیوان درنده معروف جنگلی. حال اگر کسی بگوید:

مایعی که در پستان حیوانها وجود دارد شیر است.

و شیر درنده و خونخوار است.

پس مایعی که در پستانها موجود است درنده و خوانخوار است.

«مغالطه‏» است. یا اینکه از باب مجاز و استعاره به یک انسان قوی گفته می‏شود فلانی فیل است. حال اگر کسی قیاسی به این صورت تشکیل دهد.

زید فیل است.

هر فیلی عاج دارد.

پس زید عاج دارد.

اینهم مغالطه است.

مغالطه معنوی آن است که به لفظ مربوط نیست، بلکه به معنی مربوط است. مثل آنچه قبلا در نفی ارزش قیاس از قول دکارت و غیره نقل کردیم که گفتند:

«در هر قیاس اگر مقدمات معلوم است نتیجه خودبخود معلوم است و نیازی به قیاس نیست، و اگر مقدمات مجهول است قیاس نمی‏تواند آنها را معلوم کند، پس بهر حال قیاس بی فایده است‏».

مغالطه اینجاست که می‏گوید اگر مقدمات معلوم باشد نتیجه خواه ناخواه معلوم است.

در صورتی که معلوم بودن مقدمات موجب معلوم شدن قهری نتیجه نیست، معلوم بودن مقدمات بعلاوه اقتران آن معلومات با یکدیگر، سبب معلوم شدن نتیجه می‏گردد، آنهم نه هر اقترانی، بلکه اقتران به شکل خاص که منطق عهده‏دار بیان آن است. پس این مغالطه از اینجا پیدا شد که یک مطلب نادرست با ماسک یک مطلب درست در قیاس بالا جای گرفته است.

شناختن انواع مغالطه‏ها، و تطبیق آنها به موارد که از چه نوع مغالطه‏ای است ضروری و لازم است. می‏توان گفت قیاس مغالطه بیشتر از قیاس صحیح در کلمات متفلسفان وجود دارد. از این رو شناختن انواع مغالطه‏ها و تطبیق آنها بموارد که از چه نوع مغالطه‏ای است ضروری و لازم است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درس پانزدهم: ارزش قیاس(3)

در درس پیش ایرادهائی که بر مفید بودن منطق ارسطوئی گرفته‏اند ذکر کردیم. اکنون ایرادهائی که بر درستی آن گرفته و آن را پوچ و باطل و غلط دانسته‏اند به ترتیب ذکر می‏کنیم. البته یاد آوری می‏کنیم که در اینجا هر چند لازم می‏دانیم اکثریت قریب به اتفاق آن ایرادها را، برای روشن شدن ذهن دانشجویان عزیز که از هم اکنون بدانند چه حملاتی به منطق ارسطوئی شده است ذکر نمائیم، اما در اینجا فقط به پاسخ بعضی از آنها مبادرت می‏کنیم زیرا پاسخ بعضی دیگر نیازمند به دانستن فلسفه است ناچار در فلسفه باید به سراغ آنها برویم.

1- ارزش منطق بسته به ارزش قیاس است، زیرا قواعد درست قیاس کردن را بیان می‏کند، عمده قیاسات قیاس اقترانی است، و در قیاسات اقترانی که به چهار شکل صورت می‏گیرد، عمده شکل اول است زیرا سه شکل دیگر متکی به این شکل می‏باشند، شکل اول که پایه اولی و رکن رکین منطق است دور است و باطل پس علم منطق از اساس باطل است.

بیان مطلب این است هنگامی که در شکل اول مثلا می‏گوئیم:

هر انسان حیوان است (صغری)

هر حیوان جسم است (کبری)

پس انسان جسم است (نتیجه)

قضیه «هر انسان جسم است‏» به حکم اینکه مولود و نتیجه دو قضیه دیگر است، زمانی معلوم ما خواهد شد که قبلا به هر دو مقدمه، از آن جمله کبری، علم پیدا کرده باشیم. به عبارت دیگر: علم به نتیجه موقوف است بر علم به کبری، از طرف دیگر: قضیه کبری به حکم اینکه یک قضیه کلیه است آنگاه معلوم ما خواهد شد که قبلا هر یک از جزئیات آن معلوم شده باشد، پس قضیه «هر حیوان جسم است‏» آنگاه برای ما معلوم و محقق خواهد شد که قبلا انواع حیوانات و از آن جمله انسان را شناخته و علم پیدا کرده باشیم که جسم است، پس علم به کبری (هر حیوان جسم است) موقوف است بر علم به نتیجه.

پس علم به نتیجه موقوف است بر علم به کبری و علم به کبری موقوف است بر علم به نتیجه، و این خود دور صریح است. این ایراد همان است که بنا به نقل نامه دانشوران(1) ابو سعید ابو الخیر بر ابو علی سینا هنگام ملاقاتشان در نیشابور ایراد کرد و بو علی بدان پاسخ گفت: نظر به اینکه پاسخ بو علی مختصر و خلاصه است و ممکن است برای افرادی مفهوم نباشد ما با توضیح بیشتر و با اضافاتی پاسخ می‏دهیم سپس عین پاسخ بو علی را ذکر می‏کنیم. پاسخ ما این است:

اولا خود این استدلال قیاسی است به شکل اول. زیرا خلاصه‏اش این است.

شکل اول دور است.

و دور باطل است.

پس شکل اول باطل است.

از طرف دیگر چون شکل اول باطل است. به حکم یک قیاس که هر مبتنی بر باطلی باطل است. همه اشکال قیاسی دیگر هم که مبتنی بر شکل اول است باطل است.

چنانکه می‏بینیم استدلال ابو سعید بر بطلان شکل اول قیاسی است از نوع شکل اول.

اکنون می‏گوئیم اگر شکل اول باطل باشد استدلال خود ابو سعید هم که به شکل اول بر می‏گردد باطل است. ابو سعید خواسته با شکل اول شکل اول را باطل کند و این خلف است.

«ثانیا» این نظر که علم به کبرای کلی موقوف است به علم به جزئیات آن، باید شکافته شود که منظور این است که علم به کبری موقوف است به علم تفصیلی به جزئیات آن، یعنی باید اول یک یک جزئیات را استقراء کرد تا علم به کلی حاصل شود، اصل نظر درست نیست زیرا راه علم به یک کلی منحصر به استقراء جزئیات نیست بعضی کلیات را ما ابتداء و بدون سابقه تجربی و استقرائی علم داریم، مثل علم به اینکه دور محال است و بعضی کلیات را از راه تجربه افراد معدودی از جزئیات به دست می‏آوریم و هیچ ضرورتی ندارد که سایر موارد را تجربه کنیم مانند علم پزشک به خاصیت دوا و جریان حال بیمار. وقتی یک کلی از راه تجربه چند مورد معدود به دست آمد با یک قیاس به سایر موارد تعمیم داده می‏شود.

اما اگر منظور این است که علم به کبری علم اجمالی به همه جزئیات و از آن جمله نتیجه است و به اصطلاح علم به نتیجه در علم به کبری منطوی است، مطلب درستی است ولی آنچه در نتیجه مطلوب است و قیاس به خاطر آن تشکیل می‏شود علم تفصیلی به نتیجه است نه علم بسیط اجمالی و انطوائی، پس در واقع در هر قیاسی علم تفصیلی به نتیجه موقوف است به علم اجمالی و انطوائی به نتیجه در ضمن کبری، و این مانعی ندارد و دور نیست زیرا دو گونه علم است.

پاسخی که بو علی به ابو سعید داد همین بود که علم به نتیجه در نتیجه تفصیلی است و علم به نتیجه در ضمن کبری اجمالی و انطوائی است و اینها دو گونه علمند.

2- هر قیاس یا تکرار معلوم است و یا مصادره به مطلوب، زیرا آنگاه که قیاس تشکیل داده می‏گوئیم:

هر انسان حیوان است.

و هر حیوان جسم است.

پس هر انسان جسم است.

یا این است که در ضمن قضیه «هر حیوان جسم است‏» (کبری) می‏دانیم که انسان نیز که یکی از انواع حیوانات است جسم است، یا نمی‏دانیم؟ اگر می‏دانیم پس نتیجه قبلا در کبری معلوم بود. و بار دیگر تکرار شده است پس نتیجه تکرار همان چیزی است که در کبری معلوم است و چیز جدیدی نیست، و اگر مجهول است پس ما خودش را که هنوز مجهول است دلیل بر خودش دانسته در ضمن کبری قرار داده‏ایم و این مصادره بر مطلوب است‏یعنی شک شی‏ء مجهول خودش دلیل بر خودش واقع شده است.

این ایراد از استوارت میل فیلسوف معروف انگلیسی است که در قرن هیجدهم میلادی می‏زیسته است. (1)

چنانکه می‏بینیم این استدلال حاوی مطلب تازه‏ای نیست، با ایراد ابو سعید ابو الخیر ریشه مشترک دارد و آن اینکه علم به کبری آنگاه حاصل است که قبلا علم به نتیجه (از راه استقراء) حاصل شده باشد.

پاسخش همان است که قبلا گفتیم. اینکه می‏گوید آیا نتیجه در ضمن کبری معلوم است‏یا مجهول؟ پاسخش همان است که بو علی به ابو سعید داد که نتیجه معلوم است اجمالا، و مجهول است تفصیلا، لهذانه تکرار معلوم لازم می‏آید و نه مصادره به مطلوب.

3- منطق ارسطوئی منطق قیاسی است، و اساس قیاس بر این است که سیر فکری ذهن همواره «نزولی‏» و از بالا به پائین است، یعنی انتقال ذهن از کلی به جزئی است، در گذشته چنین تصور می‏شد که ذهن ابتداء کلیات را درک می‏کند و بوسیله کلیات به درک جزئیات نائل می‏شود.

اما تحقیقات اخیر نشان داده که کار، کاملا بر عکس است. سیر ذهن همواره صعودی و از جزئی به کلی است. علیهذا روش قیاسی از نظر مطالعات دقیق علم النفسی جدید روی ذهن و فعالیتهای ذهن، محکوم و مطرود است. به عبارت دیگر، تفکر قیاسی به اساس است و یگانه راه تفکر، استقراء است.

این اشکال بیان عالمانه مطلبی است که ضمن اشکالات گذشته گفته می‏شد. پاسخش این است که محصور ساختن حرکت ذهن به حرکت صعودی به هیچ وجه صحیح نیست. زیرا اولا چنانکه مکرر گفته‏ایم خود تجربه و نتیجه‏گیری علمی از امور تجربی بهترین گواه است که ذهن هم سیر صعودی دارد هم سیر نزولی. زیرا ذهن از آزمایش در چندین مورد یک قاعده کلی استنباط می‏کند و به این وسیله سیر صعودی می‏کند.

سپس در سایر موارد همین قاعده کلی را بصورت قیاسی تعمیم می‏دهد و سیر نزولی و قیاسی می‏نماید.

بعلاوه همه اصول قطعی ذهن انسان تجربی و حسی نیستند حکم ذهن به اینکه دور باطل است و یا یک جسم در آن واحد در دو مکان مختلف محال است وجود داشته باشد، و دهها امثال اینها که حکم مورد نظر امتناع یا ضرورت است. به هیچ وجه نمی‏تواند حسی، استقرائی یا تجربی بوده باشد.

عجبا خود این استدلال که می‏گوید قیاس انتقال از کلی به جزئی است و انتقال از کلی به جزئی، غلط و نا ممکن است، یک استدلال قیاسی است و از نوع سیر نزولی است. چگونه استدلال کننده می‏خواهد با قیاس که علی الفرض در نظر او باطل است قیاس را ابطال کند؟ ! اگر قیاس باطل است این قیاس هم باطل است پس دلیلی بر بطلان قیاس وجود ندارد.

4- منطق ارسطوئی چنین فرض کرده که همواره رابطه دو چیز در یک قضیه بصورت «اندراج‏» است لهذا قیاس را منحصر کرده بر استثنائی و اقترانی و قیاس اقترانی را منحصر کرده به چهار شکل معروف و حال آنکه نوعی رابطه دیگری غیر از رابطه اندراج وجود دارد و آن رابطه «تساوی‏» یا «اکبریت‏» یا «اصغریت‏» است که در ریاضیات به کار برده می‏شود. مثل اینکه می‏گوئیم:

زاویه الف مساوی است با زاویه ب.

و زاویه ب مساوی است با زاویه ج.

پس زاویه الف مساوی است با زاویه ج.

این قیاس با هیچ یک از شکلهای چهار گانه منطق منطبق نیست، زیرا حد وسط تکرار نشده است.

در قضیه اول محمول عبارت است از مفهوم «مساوی‏» و در قضیه دوم موضوع عبارت است از «زاویه‏» نه «مساوی‏» و در عین حال این قیاس منتج است.

این ایراد را منطقیون ریاضی جدید مانند برتراند راسل و غیره ذکر کرده‏اند.

پاسخ این است که منطقیین - لا اصل منطقیین اسلامی - این قیاس را شناخته‏اند و آن را قیاس مساوات نام نهاده‏اند ولی آنها معقتدند که قیاس مساوات در واقع چند قیاس اقترانی است که رابطه‏ها همه «اندراجی‏» می‏شوند تفصیل مطلب را از کتب منطق مانند اشارات و غیره باید جستجو کرد.

5- این منطق از نظر صورت نیز ناقص است، زیرا میان قضایای حملیه واقعی «هر انسان دارای قلب است‏» که در قوه این است که گفته شود «اگر چیزی وجود یابد و انسان باشد ضرورتا باید قلب داشته باشد» فرق نگذاشته است و این فرق نگذاشتن منشاء اشتباهات عظیم در ماوراء الطبیعه شده است.

پاسخ این است که منطقیین اسلامی کاملا به این نکته توجه داشته‏اند و فرق گذاشته‏اند و با توجه به آن فرق، شرائط قیاس را ذکر کرده‏اند و این بحث چون دامنه دراز دارد ما در اینجا از ذکر آن خودداری می‏کنیم.

6- منطق ارسطوئی بر اساس مفاهیم و کلیات ذهن نهاده شده است در صورتی که مفهوم کلی حقیقت ندارد. تمام تصورات ذهن جزئی است و کلی یک لفظ خالی بیش نیست.

این ایراد نیز از استورات میل است. این نظریه بنام نومینالیسم معروف است.

پاسخ این نظریه در فلسفه بخوبی داده شده است.

7- منطق ارسطوئی بر اساس «هویت‏» است که می‏پندارد همواره هر چیز خودش است از این رو مفاهیم در این منطق ثابت و جامع و بی‏حرکتند. در صورتی که اصل حاکم بر واقعیتها و مفاهیمی، حرکت است که عین دگرگونی یعنی تبدیل شدن شی‏ء به غیر خود است. لهذا این منطق با واقعیت تطبیق نمی‏کند.

یگانه منطق صحیح آن است که مفاهیم را تحرک ببخشد و از اصل هویت دوری جوید و آن منطق دیالکتیک است.

این ایراد را پیروان منطق هگل خصوصا پیروان مکتب ماتریالیسم دیالکتیک ذکر کرده‏اند و ما در جلد اول و دوم اصول فلسفه در این باره بحث کرده‏ایم.

تحقیق در آن نیز از عهده این درسها بیرون است.

8- این منطق بر اصل امتناع تناقض بنا شده است، و حال آنکه اصل تناقض مهمترین اصل حاکم بر واقعیت و ذهن است.

پاسخ این ایراد نیز در جلد اول و دوم اصول فلسفه داده شده است در یکی از درسهای گذشته نیز درباره آن گفتگو خواهیم کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درس چهاردهم: ارزش قیاس(2)

مفید یا غیر مفید بودن منطق

گفتیم کسانی که ارزش منطق ارسطوئی را نفی کرده‏اند، یا فائده‏اش را نفی کرده‏اند و یا صحتش را. ما نخست به منشاء مفید بودن منطق می‏پردازیم ایرادهائی که از این راه وارد کرده‏اند عبارت است از:

1- اگر منطق مفید بود می‏بایست علماء و فلاسفه‏ای که مجهز به این منطق بوده‏اند اشتباه نکنند و خودشان هم یکدیگر اختلاف نداشته باشند و حال آنکه می‏بینیم همه آنها اشتباهات فراوان کرده‏اند و به علاوه آراء متضاد و متناقضی داشته‏اند.

پاسخ این است که اولا منطق عهده‏دار صحت صورت و شکل قیاس است نه بیشتر، منشا خطای بشر ممکن است مواد اولیه‏ای باشد که قضایا از آنها تشکیل می‏شود و ممکن است آن مواد اولیه درست باشد و منشا خطا نوعی مغالطه باشد که در شکل و نظم و ساختمان فکر به کنار رفته است.

منطق - همانطوری که از تعریفش که در درسهای اول گفتیم پیدا است - ضامن درستی فکر از نظر دوم است. اما از نظر اول هیچ قاعده و اصلی نیست که صحت فکر را تضمین کند. تنها ضامن، مراقبت و دقت‏شخص فکر کننده است. مثلا ممکن است از یک سلسله قضایای حسی یا تجربی قیاساتی تشکیل شود اما آن تجربه‏ها به عللی ناقص و غیر یقینی باشد و خلاف آنها ثابت بشود. این جهت بر عهده منطق ارسطوئی که آن را به همین لحاظ منطق صورت می‏نامند نیست، آنچه بر عهده این منطق است این است که این قضایا را به صورت صحیحی ترتیب دهد که از نظر سوء ترتیب منشاء غلط و اشتباه نگردد.

ثانیا مجهز بودن به منطق کافی نیست که شخص، حتی از لحاظ صورت قیاس نیز، اشتباه نکند، آنچه ضامن حفظ از اشتباه است به کار بستن دقیق آن است. همچنان که مجهز بودن به علم پزشکی برای حفظ الصحة یا معالجه کافی نیست، به کار بردن آن لازم است. اشتباهات منطقی علمای مجهز به منطق به علت نوعی شتابزدگی و تسامح در بکار بستن اصول منطقی است.

2- می‏گویند منطق ابزار علوم است. اما منطق ارسطوئی به هیچ وجه ابزار خوبی نیست، یعنی مجهز بودن به این منطق به هیچ وجه بر معلومات انسان نمی‏افزاید. هرگز منطق ارسطوئی نمی‏تواند مجهولات طبیعت را بر ما معلوم سازد. ما اگر بخواهیم ابزاری داشته باشیم که واقعا ابزار باشد و ما را به کشفیات جدید نائل سازد آن ابزار «تجربه‏» و «استقراء» و مطالعه مستقیم طبیعت است نه منطق و قیاس. در دوره جدید که منطق ارسطو به عنوان یک ابزار طرد شد و به جای آن از ابزار استقراء و تجربه استفاده شد موفقیتهای پی در پی و حیرت انگیز حاصل گردید.

کسانی که این ایراد را ذکر کرده‏اند و در واقع این مغالطه را آورده‏اند چند اشتباه کرده‏اند. گمان کرده - و یا چنین وانمود کرده‏اند - که معنی اینکه منطق ابزار علوم است این است که «ابزار تحصیل علوم‏» است‏یعنی کار علم منطق این است که برای ما اطلاعات و علومی فراهم می‏کند و به عبارت دیگر گمان کرده‏اند که منطق برای فکر بشر نظیر تیشه است برای هیزم شکن که مواد را جمع و تحصیل می‏کند و حال آنکه منطق صرفا «آلت‏سنجش‏» است‏یعنی درست و نادرست را باز می‏نماید، آن هم آلت‏سنجش صورت و شکل فکر، نه ماده و مصالح فکر، لهذا آن را به شاقول و طراز بنا تشبیه کرده‏اند. بنا وقتی که دیواری را بالا می‏برد عمودی آن را با شاقول و افقی بودن را با طراز تشخیص می‏دهد. شاقول و طراز نه ابزار تحصیل آجر و خاک و آهک و سیمان و غیره می‏باشند و نه وسیله سنجش درستی و نادرستی این مصالح که فی المثل سالمند یا ناسالم و معیوب.

وسیله تحصیل مواد فکری همانهاست که قبلا گفتیم یعنی قیاس، استقراء، تمثیل، و چنانکه قبلا اشاره کردیم اینها هیچ کدام جزء منطق نیستند. منطق قواعد اینها را بیان می‏کند و ارزش شان را تایید می‏نماید.

اینجا ممکن است گفته شود که کسانی که منکر منطق ارسطوئی به عنوان ابزار تحصیل علم شده‏اند مقصودشان انکار ارزش قیاس است و همچنانکه قبلا گفته شد اگر مسائل منطق، قواعد مربوط به قیاس است پس هر چند خود منطق ارسطوئی ابزار سنجش است نه ابزار تحصیل، ولی ابزار سنجش قیاس است و قیاس را به عنوان یگانه ابزار تحصیل علوم می‏شناسد، اما قیاس به دلائل خاصی که بعدا خواهیم گفت هیچگونه کارآئی در تحصیل علم جدید ندارد، یگانه ابزار کسب و تحصیل علم تجربه و استقراء است.

این بیان بهترین توجیه سخن معترضین است ولی همچنان که قبلا گفتیم منطق ارسطو قیاس را یگانه ابزار کسب تحصیل علوم نمی‏داند بلکه یکی از ابزارها می‏شناسد، همچنانکه در درس پیش گفتیم و در درسهای آینده نیز روشن‏تر خواهد شد. ابزار کسب و تحصیل بودن قیاس غیر قابل انکار است.

از نظر طرفداران قیاس ارزش قیاس ارزش تعیینی است، یعنی قیاس در حوزه خود نتیجه جدید بار می‏آورد آنهم به صورت تعیینی.

ارزش تمثیل ارزش ظنی است و ارزش استقراء اگر کامل باشد یقینی است و اگر ناقص باشد ظنی است. و اما تجربه که غالبا آن را با استقراء اشتباه می‏کنند ارزش یقینی دارد. هر تجربه متضمن قیاسی است. تجربه از مقدمات قیاسهای آشکار است و خود متضمن قیاسی پنهان است. تجربه همچنان که بوعلی در شفا تصریح کرده است (1) آمیخته‏ای است از عمل حس و مشاهده مستقیم و عمل فکر که از نوع قیاس است نه از نوع استقراء و یا تمثیل، نوع چهارمی هم علیرغم ادعای منطقییون ریاضی وجود ندارد.

منطق ارسطوئی ارزش تجربه را به هیچ وجه منکر نیست تجربه که متظمن نوعی قیاس است، مانند خود قیاس گرچه جزء منطق نیست ولی منطق ارسطوئی بر اساس ارزش تجربه بنا شده است. همه منطقیین تصریح کرده‏اند که تجربه جزء مبادء یقینی است و یکی از مبادء شش گانه برهان است. (2)

موفقیت علماء جدید مولود طرز منطق ارسطوئی نبود، مولود حسن انتخاب روش استقرائی به جای روش قیاسی و روش تجربی (که آمیخته‏ای است از روش حسی، استقرائی و روش قیاسی خالص) در شناخت طبیعیت بوده، آنچه موجب رکود کار علمای پیشین شده است این بود که در شناخت طبیعت نیز مانند مسائل ماوراء الطبیعی از روش قیاسی خالص استفاده می‏کردند نه روش قدما، طرد روش استقرائی و تجربی به پیروی از منطق ارسطوئی بود، نه روش متاخران طرد منطق ارسطوئی است. زیرا منطق ارسطوئی یگانه روش صحیح را در همه علوم، روشی قیاسی نمی‏داند تا رو آوردن به روش استقرائی و تجربی طرد منطق ارسطوئی به شمار آید. (3)

3- در منطق ارسطوئی ارزش عمده از آن قیاس است، و قیاس از دو مقدمه تشکیل می‏گردد، مثلا قیاس اقترانی از صغرا و کبرا تشکیل می‏شود. قیاس مفید فائده‏ای نیست، زیرا اگر مقدمتین قیاس معلوم باشد نتیجه خود به خود معلوم است و اگر مقدمتین مجهول باشد نتیجه مجهول است پس فائده قیاس چیست؟ جواب این است که صرف معلوم بودن مقدمتین کافی نیست برای معلوم بودن نتیجه، نتیجه آنگاه معلوم می‏گردد که مقدمتین «اقتران‏» پیدا کنند اقتران که مولد نتیجه است نظیر آمیزش جنسی نر و ماده است که بدون آمیزش، فرزند پدید نمی‏آید. چیزی که هست اگر اقتران به طرز صحیحی صورت گیرد نتیجه درست است و اگر به طرز ناصحیحی صورت گیرد نتیجه غلط بدست می‏آید، کار منطق این است که اقتران صحیح را از اقتران نا صحیحی باز نماید.

4- در قیاس اگر مقدمتین درست باشد نتیجه درست است، و اگر مقدمتین غلط باشد نتیجه خواه ناخواه غلط است، پس این منطق نمی‏تواند تاثیری در تصحیح خطاها داشته باشد زیرا درست و نادرست بودن نتیجه صرفا تابع درست و ناد ست بودن مقدمتین است و نه چیز دیگر.

جواب این است که ممکن است مقدمتین صد در صد درست باشد اما نتیجه به واسطه غلط بودن شکل و نادرست بودن اقتران غلط باشد. منطق جلو اینگونه خطاها را نمی‏گیرد. این ایراد نیز مانند ایراد پیش از این، از عدم توجه به نقش صورت و شکل و ساختمان فکر در درست و نادرست بودن نتیجه پیدا شده است. ایراد سوم و چهارم همانها است که از کلمات دکارت فرانسوی استفاده می‏شود. (4)

5- حداکثر هنر منطق این است که جلو خطای ذهن را در صورت قیاس بگیرد. اما منطق ضابطه و قاعده‏ای برای جلوگیری از خطا در ماده قیاس ندارد. پس منطق، فرضا بتواند از نظر صورت قیاس به ما اطمینان بدهد، قادر نیست که از نظر ماده قیاس ما را مطمئن سازد، پس راه خطا باز است و منطق بی‏فایده. درست مثل این است که در فصل زمستان خانه‏ای دو در داشته باشیم و ما فقط یک در را ببندیم. بدیهی است که با باز بودن در دیگر سرما همچنان خواهد آمد و بستن یک در به کلی بی فائده است.

این ایراد همان است که سیرافی نحوی متکلم به متی بن یونس گرفت و امین استر آبادی در فوائد المدینه آن را به خوبی تشریح کرده است.

جواب این است که جلوگیری از خطای در صورت قیاس، خود یک فائده نسبی است. جلوگیری از خطای در ماده قیاس هر چند با قواعد و ضوابط منطقی میسر نیست ولی با دقت و مراقبت زیاد می‏توان نسبت به آن مطمئن شد. پس با مراقبت کامل در مواد قیاسات و با رعایت قواعد منطق در صورت قیاسات، می‏توان از وقوع در خطا مطمئن گشت. تشبیه راه یافتن خطا از طریق صورت و ماده به راه یافتن سرما از دو در، به نوبه خود یک مغالطه است، زیرا هر یک از دو در به تنهائی می‏تواند به قدر دو در هوای اطاق را سرد کند یعنی هوای اطاق را تقریبا همسطح هوای فضای مجاور قرار دهد پس بستن یک در فائده ندارد، ولی محال است که خطاهای صورت از راه ماده راه یابند و یا خطاهای ماده از راه صورت وارد گردند. پس فرضا ما به هیچ وجه قادر به جلوگیری از خطاهای ماده نباشیم، از راه جلوگیری خطاهای صورت، از یک فائده نسبی بهره‏مند می‏گردیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


.

درس سیزدهم: ارزش قیاس(3) (1)

از جمله مسائلی که لازم است ضمن کلیات منطق بیان شود ارزش منطق است و چون غالب تردید و انکارها در مورد ارزش منطق درباره ارزش قیاس بوده است ما آن را تحت عنوان ارزش قیاس بحث می‏کنیم و به همین دلیل این بحث را که مربوط به فائده منطق است و طبق معمول باید در اول کار بدان توجه شود ما پس از بحث قیاس قرار دادیم.

قیاس چنانکه قبلا دانستیم، نوعی عمل است اما عمل ذهن، قیاس نوعی خاص تفکر و سیر ذهن از معلوم به مجهول برای تبدیل آن به معلوم است. بدیهی است که قیاس خود جزء منطق نیست، همچنان که جزء هیچ علم دیگر نیست، زیرا «عمل‏» است نه «علم‏» (اما عمل ذهن) داخل در موضوع منطق است، زیرا قیاس یکی از انواع حجت است و حجت‏یکی از دو موضوع منطق است. آنچه جزء منطق است و بنام باب قیاس خوانده می‏شود قواعد مربوط به قیاس است که قیاس باید چنین و چنان و دارای فلان شرایط باشد.

همچنان که بدن انسان است جزء هیچ علمی نیست، بلکه مسائل علمی مربوط به بدن انسان است که جزء علم فیزیولوژی یا پزشکی است.

دو نوع ارزش:

ارزش منطق از دو نظر مورد بحث صاحب نظران قرار گرفته است:

1- از نظر صحت 2- از نظرا افاده:

برخی اساسا قواعد منطق را پوچ و غلط و نادرست دانسته‏اند. برخی دیگر گفته‏اند غلط نیست اما مفید فایده‏ای هم نیست، دانستن و ندانستین آنها علی السویه است، آن فائده‏ای که برای منطق ذکر شده یعنی، «آلت‏» بودن و «ابزار علوم‏» بودن و بالاخره نگهداری ذهن از غلط بر آن مترتب نمی‏شود پس صرف وقت در آن بیهوده است.

هم در جهان اسلام و هم در جهان اروپا، بسیار کسان ارزش منطق را یا از نظر صحت و یا از نظر مفید بودن نفی کرده‏اند.

در جهان اسلام در میان عرفا، متکلمین، محدثین از این کسان می‏بینیم از آن میان از ابو سعید ابو الخیر، سیرافی، ابن تیمیه جلال الدین سیوطی، امین استرآبادی باید نام برد. عرفا بطور کلی «پای استدلالیان را چوبین می‏دانند» آنچه از ابو سعید ابو الخیر معروف است ایراد «دور» است که بر شکل او وارد کرده و بو علی به آن جواب داده است (ما بعدا آن را نقد و تحلیل خواهیم کرد) سیرافی هر چند شهرت بیشترش به علم نحو است اما متکلم هم هست. ابو حیان توحیدی در کتاب «الامتاع و المؤانسه‏» مباحثه عالمانه او را بامتی ابن یونس فیلسوف مسیحی در مجلس دیو ابن الفرات درباره ارزش منطق نقل کرده است و محمد ابو زهره در کتاب «ابن تیمیه‏» آن را باز گو نموده است. خود ابن تیمیه که از فقها و محدثین بزرگ اهل تسنن و پیشوای اصلی وهابیه به شمار می‏رود کتابی دارد به نام «الرد علی المنطق‏» که چاپ شده است.

جلال الدین سیوطی نیز کتابی دارد به نام «صون المنطق و الکلام عن المنطق و الکلام‏» که در رد علم منطق و علم کلام نوشته است. امین استر آبادی که از علمای بزرگ شیعه و راس اخباریین شیعه و معاصر با اوایل صفویه است، کتابی دارد به نام «فوائد المدینه‏» در فصل یازدهم و دوازدهم آن کتاب بحثی دارد درباره بی فائده بودن منطق.

در جهان اروپا نیز گروه زیادی بر منطق ارسطو هجوم برده‏اند، از نظر بعضی این منطق آنچنان منسوخ است که هیئت بطلمیوسی، اما صاحب نظران می‏دانند که منطق ارسطو بر خلاف هیئت بطلمیوسی مقاومت کرده و نه تنها هنوز هم طرفدارانی دارد، مخالفان نیز اعتراف دارند که لا اقل قسمتی از آن درست است. منطق ریاضی جدید علیرغم ادعای بعضی از طرفداران آن متمم و مکمل منطق ارسطوئی و امتداد آن است نه فسخ کننده آن، ایرادهائی که منطقیون ریاضی بر منطق ارسطوئی گرفته‏اند فرضا از طرف خود ارسطو به آن ایرادها توجهی نشده باشد، سالها قبل از این منطقیون، از طرف شارحان و مکملان اصیل منطق ارسطوئی مانند ابن سینا بدانها توجه شده و رفع نقص شده است.

در جهان اروپا افرادی که در مبارزه با منطق ارسطوئی شاخص شمرده می‏شوند زیادند و از آنها: فرنسیس بیکن، دکارت، پوانکاره، استوارت مین و در عصر ما برتراند راسل را باید نام رد.

ما در اینجا ناچاریم قبل از آنکه به طرح ایرادها و اشکالها و جواب آنها بپردازیم، بحثی را که معمولا در ابتدا طرح می‏کنند و ما عمدا تاخیر انداخیتم طرح نمائیم، و آن تعریف فکر است. از آن جهت لازم است تعریف و ماهیت فکر روشن شود که قیاس خود نوعی تفکر است، و گفتیم که عمدتا بحثهای طرفداران یا مخالفان منطق ارسطوئی درباره ارزش قیاس است و در واقع درباره ارزش این نوع تفکر است. مخالفان برای این نوع تفکر صحیح ارزشی قائل نیستند، و طرفداران مدعی هستند که نه تنها تفکر قیاسی با ارزش است، بلکه هر نوع تفکر دیگر، ولو به صورت پنهان و نا آگاه مبتنی بر تفکر قیاسی است.

تعریف فکر

فکر یکی از اعمال ذهنی بشر و شگف انگیزترین آنها است. ذهن، اعمال چندی انجام می‏دهد. ما در اینجا فهرست وار آنها را بیان می‏کنیم تا عمل فکر کردن روشن شود و تعریف فکر مفهوم مشخصی در ذهن ما بیاید.

1- اول عمل ذهن تصویر پذیری از دنیای خارج است. ذهن از راه حواس با اشیاء خارجی ارتباط پیدا می‏کند و صورتهائی از آنها نزد خود گرد می‏آورد. حالت ذهن از لحاظ این عمل حالت‏یک دوربین عکاسی است که صورتها را بر روی یک فیلم منعکس می‏کند. فرض کنید ما تاکنون به اصفهان نرفته بودیم و برای اولین بار رفیتم و بناهای تاریخی آنجا را مشاهده کردیم، از مشاهده آنها یک سلسله تصویرها در ذهن ما نقش می‏بندد. ذهن ما در این کار خود صرفا «منفعل‏» است‏یعنی عمل ذهن از این نظر صرفا «قبول‏» و «پذیرش‏» است.

2- پس از آنکه از راه حواس، صورتهائی در حافظ خود گرد آوردیم، ذهن ما بیکار نمی‏نشیند، یعنی کارش صرفا انبار کردن صورتها نیست، بلکه صورتهای نگهداری شده را به مناسبتهائی از قرارگاه پنهان ذهن به صحفه آشکار خود ظاهر می‏نماید نام این عمل یادآوری است، یادآوری بی حساب نیست، گوئی خاطرات ذهن ما مانند حلقه‏های زنجیر به یکدیگر بسته شده‏اند، یک حلقه که بیرون کشیده می‏شود پشت‏سرش حلقه دیگر، و پشت‏سر آن، حلقه دیگر ظاهر می‏شود و به اصطلاح علماء روانشناسی، معانی یکدیگر را «تداعی‏» می‏کند. شنیده‏اید که می‏گویند: الکلام یجر الکلام، سخن از سخن بشکافد، این همان تداعی معانی و تسلسل خواطر است.

پس ذهن ما علاوه بر صورت گیری و نقش پذیری که صرفا «انفعال‏» است و علاوه بر حفظ و گرد آوری، از «فعالیت‏» هم برخوردار است، و آن این است که صور جمع شده را طبق یک سلسله قوانین معین که در روانشناسی بیان شده است به یاد می‏آورم. عمل «تداعی معانی‏» روی صورت‏های موجود جمع شده صورت می‏گیرد بدون آنکه دخل و تصرفی و کم و زیادی صورت گیرد.

3- عمل سوم ذهن تجزیه و ترکیب است. ذهن علاوه بر دو عمل فوق یک کار دیگر هم انجام می‏دهد و آن اینکه یک صورت خاص را که از خارج گرفته تجزیه می‏کند، یعنی آن را به چند جزة تقسیم و تحلیل می‏کند، در صورتی که در خارج به هیچ وجه تجزیه‏ای وجود نداشته است. تجزیه‏های ذهن چند گونه است. گاهی یک صورت را به چند صورت تجزیه می‏کند، وگاهی یک صورت را به چند معنی تجزیه می‏کند. تجزیه یک صورت به چند صورت، مانند اینکه یک اندام که دارای مجموعی از اجزاء است، ذهن در ظرفیت‏خود آن اجزاء را از یکدیگر جدا می‏کند و احیانا با چیز دیگر پیوند می‏زند. تجزیه یک صورت به چند معنی مثل آنجا که خط را می‏خواهد تعریف کند که به کمیت متصل دارای یک بعد، تعریف می‏کند یعنی اهیت‏خط را به سه جزء تحلیل می‏کند: کمیت، اتصال، بعد واحد. و حال آنکه در خارج سه چیز وجود ندارد، و گاهی هم ترکیب می‏کند، آنهم انواعی دارد، یک نوع آن این که چند صورت را با یکدیگر پیوند می‏دهد مثل اینکه اسبی با چهره انسان تصویر می‏کند. سر و کار فیلسوف با تجزیه و تحلیل و ترکیب معانی است، سر و کار شاعر یا نقاش با تجزیه و ترکیب صورتها است.

4- تجرید و تعمیم. عمل دیگر ذهن این است که صورتهای ذهنی جزئی را که بوسیله حواس دریافت کرده است، تجرید می‏کند یعنی چند چیز را که در خارج همیشه با هم اند، و ذهن هم آنها را با یکدیگر دریافت کرده، از یکدیگر تفکیک می‏کند. مثلا عدد را همواره در یک معدود و همراه یک شی‏ء مادی دریافت می‏کند، ولی بعد آن را تجرید و تفکیک می‏کند. بطوری که اعداد را مجزا از معدود تصور می‏نماید. از عمل تجرید بالاتر عمل تعمیم است.

تعمیم یعنی اینکه ذهن صورتهای دریافت‏شده جزئی را در داخل خود بصورت مفاهیم کلی در می‏آورد مثلا از راه حواس، افرادی از قبیل زید و عمرو و احمد و حسن و محمود را می‏بیند ولی بعدا ذهن از اینها همه یک مفهوم کلی و عام می‏سازد به نام «انسان‏».

بدیهی است که ذهن هیچگاه انسان کلی را بوسیله یکی از حواس ادراک نمی‏کند بلکه پس از ادراک انسانهای جزئی یعنی حسن و محمود و احمد، یکی صورت عام و کلی از همه آنها بدست می‏دهد.

ذهن در عمل تجزیه و ترکیب، و همچنین در عمل تجرید و تعمیم روی فرآورده‏های حواس دخل و تصرف می‏کند، گاهی به صورت تجزیه و ترکیب و گاهی بصورت تجرید و تعمیم.

5- عمل پنجم ذهن همان است که مقصود اصلی ما بیان آن است، یعنی تفکر و استدلال که عبارت است از مربوط کردن چند امر معلوم و دانسته برای کشف یک امر مجهول و ندانسته. در حقیقت فکر کردن نوعی ازدواج و تولد و تناسل در میان اندیشه‏هاست. به عبارت دیگر: تفکر نوعی سرمایه گذاری اندیشه است برای تحصیل سود و اضافه کردن بر سرمایه اصلی، عمل تفکر خود نوعی ترکیب است اما ترکیب زاینده و منتج بر خلاف ترکیب‏های شاعرانه و خیالبافانه که عقیم و نازا است.

این مسئله است که باید در بار ارزش قیاس مورد بحث قرار گیرد که آیا واقعا ذهن ما قادر است از طریق ترکیب و مزدوج ساختن معلومات خویش به معلوم جدیدی دست بیابد و مجهولی را از این راه تبدیل به معلوم کند یا خیر، بلکه یگانه راه کسب معلومات و تبدیل مجهول به معلوم آن است که از طریق ارتباط مستقیم با دنیای خارج بر سرمایه معلومات خویش بیفزاید، از طریق مربوط کردن معلومات را درون ذهن نمی‏توان به معلوم جدیدی دست‏یافت.

اختلاف نظر تجربیون و حسیون از یک طرف، و عقلیون و قیاسیون از طرف دیگر در همین نکته است. از نظر تجربیون راه منحصر برای کسب معلومات جدید تماس مستقیم با اشیاء از طریق حواس است. پس یگانه راه صحیح تحقیق در اشیاء «تجربه‏» است. ولی عقلیون و قیاسیون مدعی هستند که تجربه یکی از راههای است. از طریق مربوط کردن معلومات قبلی نیز می‏توان به یک سلسله معلومات جدید دست‏یافت، مربوط کردن معلومات برای ست‏یافتن به معلومات دیگر همان است که از آنها به «حد» و «قیاس‏» یا «برهان‏» تعبیر می‏شود.

منطق ارسطوئی، ضمن اینکه تجربه را معتبر می‏داند و آنرا یکی از مبادی و مقدمات شش گانه قیاس می‏شمارد، ضوابط و قواعد قیاس را که عبارت است از بکار بردن معلومات برای کشف مجهولات و تبدیل آنها به معلومات، بیان می‏کند. بدیهی است که اگر راه تحصیل معلومات منحصر باشد به تماس مستقیم با اشیاء مجهوله و هرگز معلومات نتواند وسیله کشف مجهولات قرار گیرد، منطق ارسطوئی بلا موضوع و بی معنی خواهد بود.

ما در اینجا یک مثال ساده‏ای را که معمولا برای ذهن دانش آموزان به صورت یک «معما» می‏آورند از نظر منطقی تجزیه و تحلیل می‏کنیم تا معلوم گردد چگونه گاهی ذهن از طریق پله قرار دادن معلومات خود به مجهولی دست می‏یابد.

فرض کنید: پنج کلاه وجود دارد که سه تای آن سفید است و دو تا قرمز. سه نفر به ترتیب روی پله‏های نردبانی نشسته‏اند و طبعا آنکه بر پله سوم است دو نفر دیگر را می‏بیند و آنکه در پله دوم است تنها نفر پله اول را می‏بیند و نفر سوم هیچکدام از آن دو را نمی‏بیند و نفر اول و دوم مجاز نیستند که پست‏سر خود نگاه کنند. در حالی که چشمهای آنها را می‏بندند بر سر هر یک از آنها یکی از آن کلاهها را می‏گذارند و دو کلاه دیگر را محفی می‏کنند و آنگاه چشم آنها را باز می‏کنند و از هر یک از آنها می‏پرسند که کلاهی که بر سر تو است چه رنگ است نفر سوم که بر پله سوم است پس از نگاهی که به کلاههای دو نفر دیگر می‏کند فکر می‏کند و می‏گوید من نمی‏دانم. نفر پله دوم پس از نگاهی به کلاه نفر اول که در پله اول است کشف می‏کند که کلاه خودش چه رنگ است و می‏گوید که کلاه من سفید است. نفر اول که بر پله اول است فورا می‏گوید: کلاه من قرمز است.

اکنون باید بگویم نفر اول و دوم با چه استدلال ذهنی - که جز از نوع قیاس نمی‏تواند باشد - بدون آنکه کلاه سر خود را مشاهده کند، رنگ کلاه خود را کشف کردند، و چرا نفر سوم نتوانست رنگ کلاه خود را کشف کند؟

علت اینکه نفر سوم نتوانست رنگ کلاه خود را کشف بکند این است که رنگ کلاههای نفر اول و دوم برای او دلیل هیچ چیز نبود، زیرا یکی سفید بود و دیگری قرمز پس غیر از آن دو کلاه سه کلاه دیگر وجود دارد که یکی از آنها قرمز است و دو تا سفید و کلاه او می‏تواند سفید باشد و می‏تواند قرمز باشد لهذا او گفت من نمی‏دانم. تنها در صورتی او می‏توانست رنگ کلاه خود را کشف کند که کلاههای دو نفر دیگر هر دو قرمز می‏بود، در این صورت او می‏توانست فورا بگوید کلاه من سفید است زیرا اگر کلاه آن دو نفر را می‏دید که قرمز است، چون می‏دانست که دو کلاه قرمز بیشتر وجود ندارد، حکم می‏کرد که کلاه من سفید است ولی چون کلاه یکی از آن دو نفر قرمز بود و کلاه دیگری سفید بود، نتوانست رنگ کلاه خود را کشف کند. ولی نفر دوم همی که از نفر سوم شنید که گفت من نمی‏دانیم، دانست که کلاه خودش و کلاه نفر او هر دو تا قرمز نیست، و الا نفر سوم نمی‏گفت من نمی‏دانم. بلکه می‏دانست که رنگ کلاه خودش چیست، پس یا باید کلاه او و نفر اول هر دو سفید باشد و یا یکی سفید و یکی قرمز، و چون دید که کلاه نفر اول قرمز است، کشف کرد که کلاه خودش سفید است. یعنی از علم به اینکه هر دو کلاه قرمز نیست (این علم از گفته نفر سوم پیدا شد) و علم به اینکه کلاه نفر اول قرمز است، کشف کرد که کلاه خودش سفید است.

و علت اینکه نفر اول توانست کشف کند که رنگ کلاه خودش قرمز است این است که از گفته نفر سوم علم حاصل کرد که کلاه خودش و کلاه نفر دوم هر دو قرمز نیست و از گفته نفر دوم که گفت کلا من سفید است علم حاصل کرد که کلاه خودش سفید نیست، زیرا اگر سفید می‏بود نفر دوم نمی‏توانست رنگ کلاه خودش را کشف کند، از این دو علم، برایش کشف شد که کلاه خودش قرمز است.

این مثال اگر چه یک معمای دانش آموزانه است، ولی مثال خوبی است برای اینکه ذهن در مواردی بدون دخالت مشاهده، صرفا با عمل قیاس و تجزیه و تحلیل ذهنی به کشف مجهولی نائل می‏آید. در واقع در این موارد ذهن، قیاس تشکیل می‏دهد و به نتیجه می‏رسد. انسان اگر دقت کند می‏بیند در این موارد ذهن تنها یک قیاس تشکیل نمی‏دهد بلکه قیاسهای متعدد تشکیل می‏دهد، ولی آنچنان سریع تشکیل می‏دهد و نتیجه می‏گیرد که انسان کمتر متوجه می‏شود که ذهن چه اعمال زیادی انجام داده است. دانستین قواعد منطقی قیاس از همین جهت مفید است که راه صحیح قیاس به کار بردن را بداند، و دچار اشتباه که زیاد هم رخ می‏دهد نشود.

طرز قیاسهائی که نفر دوم تشکیل می‏دهد و رنگ کلاه خود را کشف می‏کند این است:

اگر رنک کلاه من و کلاه نفر اول هر دو قرمز می‏بود نفر سوم نمی‏گفت نمی‏دانم، لکن او گفت من نمی‏دانم، پس رنگ کلاه من و کلاه نفر اول هر دو قرمز نیست. (قیاسی است استثنائی و نتیجه‏اش تا اینجا این است که کلاه نفر اول و دوم قرمز نیست).

حالا که رنگ کلاه من و رنگ کلاه اول هر دو دو قرمز نیست، یا هر دو سفید است و یا یکی سفید است و دیگری قرمز، اما هر دو سفید نیست، زیرا می‏بینیم که کلاه نفر اول قرمز است، پس یکی سفید است و دیگری قرمز است.

از طرفی، یا کلاه من سفید است و کلاه نفر اول قرمز است و یا کلاه نفر اول سفید است و کلاه من قرمز است، لکن کلاه نفر اول قرمز است، پس کلاه من سفید است.

اما قیاسات ذهنی که نفر اول تشکیل می‏دهد: اگر کلاه من و کلاه نفر دوم هر دو قرمز بود نفر سوم نمی‏گفت نمی‏دانم، لکن گفت نمی‏دانم، پس کلاه من و کلاه نفر دوم هر دو قرمز نیست (قیاس استثنائی).

حالا که هر دو قرمز نیست‏یا هر دو سفید است و یا یکی سفید است و دیگری قرمز لکن هر دو سفید نیست. زیرا اگر هر دو سفید بود نفر دوم نمی‏توانست کشف کند که کلاه خودش سفید است، پس یکی قرمز است و یکی سفید (ایضا قیاس استثنائی).

حالا که یکی سفید است و یکی قرمز، یا کلاه من سفید است و کلاه نفر دوم قرمز، و یا کلاه نفر اول قرمز است و کلاه من سفید، لکن اگر کلاه من سفید می‏بود نفر دوم نمی‏توانست، کشف کند که کلاه خودش سفید است، پس کلاه من سفید نیست، پس کلاه من قرمز است.

در یکی از سه قیاسی که نفر دوم بکار برده است، مشاهده یکی از مقدمات است، ولی در هیچ یک از قیاسات نفر اول مشاهده دخالت ندارد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درس دوازدهم: اقسام قیاس

قیاس در یک تقسیم اساسی، منقسم می‏گردد به دو قسم: اقترانی و استثنائی.

قبلا گفتیم که هر قیاسی مشتمل بر لا اقل دو قضیه است، یعنی از یک قضیه قیاس تشکیل نمی‏شود و بعبارت دیگر یک قضیه هیچ گاه مولد نیست. و نیز گفتیم دو قضیه آنگاه قیاس تشکیل می‏اهند و مولد می‏گردند که با نتیجه مورد نظر بیگانه نبوده باشند همانطوری که فرزند وارث پدر و مادر است و هسته اصلی او از آنها بیرون آمده است همین طور است نتیجه نسبت به مقدمتین. چیزی که هست نتیجه گاهی به صورت پراکنده در مقدمتین موجود است‏یعنی هر جزء (موضوع و یا محمول در حملیه و مقدم یا تالی در شرطیه) در یک مقدمه قرار گرفته است، و گاهی یک جا در مقدمتین قرار گرفته است. اگر بصورت پراکنده در مقدمتین قرار گیرد «قیاس اقترانی‏» نامیده می‏شود و اگر یکجا در مقدمتین قرار گیرد «قیاس استثنائی‏» نامیده می‏شود. اگر بگوئیم:

آهن فلز است(صغرا)

هر فلزی در حرارت منبسط می‏شود. (کبرا)

پس آهن در حرارت منبسط می‏شود (نتیجه).

در اینجا سه قضیه داریم: قضیه اول و دوم را «مقدمتین‏» و قضیه سروم را «نتیجه‏» می‏خوانیم. نتیجه به نوبه خود از دو جزء اصلی ترکیب شده است: موضوع و محمول.

موضوع نتیجه را اصطلاحا «اصغر» می‏نامند و محمول آن را «اکبر» می‏خوانند و چنانکه می‏بینیم اصغر در یک مقدمه قیاس سابق الذکر قرار دارد و اکبر در مقدمه دیگر آن.

مقدمه‏ای که مشتمل بر اصغر است، اصطلاحا «صغری‏» قیاس نامیده می‏شود و مقدمه‏ای که مشتمل بر اکبر است، اصطلاحا «کبری‏» قیاس نامیده می‏شودء.

ولی اگر قیاس به نحوی باشد که «نتیجه‏» یک جا در متقدمتین قرار گیرد، با این تفاوت که با کلمه‏ای از قبیل «اگر» «هر زمان‏» و یا «لیکن‏» یا «اما» توام است مثلا ممکن است چنین بگوئیم:

اگر آهن فلز باشد در حرارت منبسط می‏شود.

لکن آهن فلز است.

پس در حرارت منبسط می‏گردد.

قضیه سوم که نتیجه است‏یک جا در مقدمه اول قرار دارد و به اصطلاح مقدمه اول، یک قضیه شرطیه است و نتیجه قیاس، «مقدم‏» آن شرطیه است.

قیاس استثنائی

بحث‏خود را از قیاس استثنائی شروع می‏کنیم: مقدمه اول قیاس استثنائی همواره یک قضیه شرطیه است، خواه متصله و خواه منفصله و مقدمه دوم یک استثناء است. استثناء بطور کلی به چهار نحو ممکن است صورت گیرد، زیرا ممکن است مقدم استثناء شود و ممکن است تالی استثناء شود. و در هر صورت یا این است که به صورت مثبت استثنا می‏شود و یا به صورت منفی مجموعا چهار صورت می‏شود:

1- وضع (اثبات) مقدم

2- رفع (نفی) مقدم.

3- وضع تالی.

4- رفع تالی. (1)

قیاس اقترانی:

چنانکه دانستیم در قیاس اقترانی، نتیجه در مقدمتین پراکنده است، مقدمه‏ای که مشتمل بر اصغر است، صغرا نامیده می‏شود و مقدمه‏ای که مشتمل بر اکبر است کبرا خوانده می‏شود و البته همانطوری که قبلا اشاره شد، خود مقدمتین که مولد نتیجه هستند نمی‏توانند نسبت به یکدیگر بیگانه باشند، وجود یک «رابط‏» یا «حد مشترک‏» ضرورت دارد. و نقش اساسی به عهده «حد مشترک‏» است‏یعنی حد مشترک است که اصغر و اکبر را به یکدیگر پیوند می‏دهد. این رابط و حد مشترک، اصطلاحا «حد وسط‏» نامیده می‏شود. مثلا در قیاس ذیل:

آهن فلز است.

فلز در حرارت منبسط می‏شود.

پس آهن در حرارت منبسط می‏شود.

«فلز» نقش رابط و حد وسط و یا حد مشترک را دارد. حد وسط یا حد مشترک ضرورتا باید در صغرا و کبرا تکرار شود، یعنی هم باید در صغرا وجود داشته باشد و هم در کبرا. و چنانکه می‏بینیم مجموعا صغرا و کبرا از سه رکن تشکیل می‏شوند که اینها را «حدود قیاس‏» می‏نامند.

1- حد اصغر.

2- حد اکبر.

3- حد وسط یا حد مشترک.

حد وسط; رابطه و پیوند اکبر به اصغر است، و هم او است که در هر دو مقدمه وجود دارد و سبب می‏شد که مقدمتین با یکدیگر بیگانه نباشند.

اکنون می‏گوئیم قیاس اقترانی به اعتبار نحوه قرار گرفتن حد وسط در صغرا و کبرا چهار صورت و شکل مختلف پیدا می‏کند که به شکلهای چهار گانه معروف است.

شکل اول:

اگر حد وسط محمول در صغرا و موضوع در کبرا قرار گیرد شکل اول است.

مثلا اگر بگوئیم: «هر مسلمانی معتقد به قرآن است و هر معتقد به قرآن اصل تساوس نژادها را که قرآن تایید کرده است قبول دارد; پس هر مسلمانی اصل تساوی نژادها را قبول دارد» شکل اول است، زیرا حد وسط (معتقد به قرآن) محمول در صغرا و موضوع در کبرا است، و این طبیعی‏ترین شکلهای قیاس اقترانی است. شکل اول بدیهی الانتاج است، یعنی اگر دو مقدمه صادق باشند و شکل آنها نیز شکل اول باشد، صادق بودن نتیجه بدیهی است. و بعرات دیگر: اگر ما علم به مقدمتین داشته باشیم و شکل مقدمتین از نشر منطقی شکل اول باشد، علم به نتجیه قهری و قطعی است. علیهذا نیازی نیست که برای منتج بودن شکل اول اقامه برهان بشود. بر خلاف سه شکل دیگر که منتج بودن آنها به حکم برهان اثبات شده است.

شرایط شکل اول:

شکل اول به نوبه خود شرایطی دارد. اینکه گفتیم شکل اول بدیهی الانتاج است به معنی این است که با فرض رعایت‏شرایط، بدیهی الانتاج است. شرایط شکل اول دو تا است:

الف - موجبه بودن صغرا - پس اگر صغرا سالبه باشد قیاس ما منتج نیست.

ب - کلی بودن کبرا - پس اگر کبرا جزئیه باش قیاس ما منتج نیست.

علیهذا اگر گفته شود، انسان فلز نیست و هر فلزی در حرارت منبسط می‏شود، قیاس عقیم است و مولد نیست. زیرا قیاس ما شکل اول است و صغرای قیاس سالبه است در حالی که باید موجبه باشد. همچنین اگر بگوئیم: انسان حیوان است، بعضی حیوانها نشخوار کننده‏اند باز هم قیاس ما عقیم است، زیرا شکل اول است و کبرا جزئیه است و حال آنکه کبرای شکل اول باید کلیه باشد.

شکل دوم:

اگر حد وسط در هر دو مقدمه محمول واقع شود شکل دوم است.

اگر بگوئیم «هر مسلمانی معتقد به قرآن است; هر کس آتش را تقدیس کند معتقد به قرآن نیست پس هیچ مسلمانی آتش را تقدیس نمی‏کند شکل دوم است.

شکل دوم بدیهی نیست، به حکم برهان اثبات شده که با رعایت‏شرایطی که ذیلا ذکر می‏کنیم منتج است. از ذکر برهان مزبور صرف نظر می‏کنیم و به شرایط آن می‏پردازیم.

شرایط شکل دوم:

شرایط شکل دوم دو چیز است.

الف - اختلاف مقدمتین (صغرا و کبرا) در کیفت، یعنی «ایجاب و سلب‏»

ب - کلیت کبرا:

علیهذا اگر دو مقدمه موجبه یا سالبه باشد و یا اگر کبرا جزئیه باشد قیاس ما منتج نیست مثلا:

هر انسانی حیوان است; و هر اسبی حیوان است. منتج نیست زیرا هر دو مقدمه موجبه است و باید یکی موجبه و دیگر سالبه باشد و همچنین، هیچ انسانی علفخوار نیست، و هیچ کبوتری علفخوار نیست منتج نیست، زیرا هر دو مقدمه سالبه است، و همچنین: هر انسانی حیوان است; و بعضی از اجسام حیوان نیست: عقیم است زیرا کبری قیاس جزئیه است و باید کلیه باشد.

شکل سوم و شکل چهارم

شکل سوم و شرایط آن:

اگر حد وسط موضوع در هر دو مقدمه باشد شکل سوم است (2) شرایط شکل سوم عبارت است از:

الف - موجبه بودن صغرا.

ب - کلیت‏یکی از دو مقدمه.

علیهذا قیاس ذیل، هیچ انسانی نشخوار کننده نیست، هر انسانی نویسنده است، عقیم است، زیرا صغرا سالبه است. و همچنین بعضی از انسانها عالمند و بعضی از انسانها عادلند عقیم است، زیرا هر دو مقدمه جزئیه است و لازم است‏یکی از دو مقدمه کلی باشد.

شکل چهارم و شرایط آن:

شکل چهارم آن است که حد وسط موضوع در صغرا و محمول در کبرا باشد، و این دورترین اشکال از ذهن است. ارسطو که مدون منطق است این شکل را (شاید به علت دوری آن از ذهن) در منطق خویش نیاورده است، بعدها منطقیین اضافه کرده‏اند. شرایط این شکل یکنواخت نیست، یعنی به دو صورت می‏تواند باشد به این نحو که:

1- هر دو مقدمه موجبه باشد.

2- صغرا کلیه باشد.

و یا به این نحو که:

1- مقدمتین در ایجاب و سلب اختلاف داشته باشند.

2- یکی از دو مقدمه کلیه باشد.

برای احتراز از تطویل از ذکر مثالهای منتج و عقیم خودداری می‏کنیم زیرا هدف ما بیان اصول و کلیات منطق است، نه درس منطق. در اینجا خوب است دو بیت معروفی را که چهار شکل را تعریف کرده، برای بهتر به خاطر ماندن آنها ذکر کنیم.

اوسط اگر حمل یافت در بر صغرا و باز وضع به کبرا گرفت‏شکل نخستین شمار حمل به هر دو دوم، وضع بهر دو سوم رابع اشکال را عکس نخستین شمار

هم خوب است بیت معروف دیگری که شرائط اشکال چهار گانه را با علائم رمز، یعنی با حروف بیان کرده است برای ضبط نقل کنیم.

مغکب اول خین کب ثانی و مغ کاین سوم در چهارم مین کغ، یاخین کاین شرط دادن

علائم رمزی باین شرح است:

م موجبه بودن

غ صغرا

ک کلیت

ب کبرا

خ اختلاف مقدمتین در ایجاب و سلب

ین مقدمتین

این احدی المقدمتین (یکی از دو مقدمه)

پی‏نوشتها

1- اکنون ببینیم اگر پرسش شود که آیا قیاس در همه صور، یعنی خواه مقدمه اولش متصله باشد و خواه منفصله، و خواه استثناء متوجه مقدم باشد و یا متوجه تالی، و خواه اثبات کند مقدم و یا تالی را و خواه نفی، آیا در همه این صور منتج است؟ و یا تنها در برخی از این صور منتج است. پاسخ این است که فقط در برخی از صور منتج است به تفصیلی که اینجا گنجایش ذکر ندارد.

2- مثل اینکه بگوئیم هر انسانی فطرتا علم دوست است، هر انسانی فطرتا عدالتخواه است، پس بعضی علم دوستان عدالتخواهند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درس یازدهم: قیاس

مباحث قضایا مقدمه‏ای است برای مبحث «قیاس‏»، همچنانکه مباحث کلیات خمس مقدمه‏ای بود برای مبحث «معرف‏»

ما در درس دوم گفتیم که موضوع منطق «معرف‏» و «حجت‏» است بعدا خواهیم گفت که عمده‏ترین حجتها قیاس است. پس همه مباحث منطق در اطراف این معرف و قیاس دور می‏زند.

در یکی از درسها گفتیم که مساله تعریفات بطوری که بتوان اشیاء را تعریف تام و تمام کرد و به اصطلاح «حد تام‏» اشیاء را کشف کرد، از نظر فلاسفه امری دشوار و در برخی موارد نا ممکن است، و لهذا منطقیین چندان توجهی به باب «معرف‏»، ندارند. علیهذا با توجه به اینکه موضوع منطق «معرف‏» و «حجت‏» است و با توجه به اینکه مباحث «معرف‏» کوتاه و ناچیز است و با توجه به اینکه عمده حجتها «قیاس‏» است معلوم می‏شود که محور منطق «قیاس‏» است.

قیاس چیست؟

در تعریف قیاس گفته‏اند: قول مؤلف من قضایا بحیث‏یلزم عنه لذاته قول آخر، یعنی قیاس مجموعه‏ای فراهم آمده از چند قضیه است که بصورت یک واحد در آمده و به نحوی است که لازمه قبول آنها، قبول یک قضیه دیگر است.

بعدا که درباره ارزش قیاس بحث می‏کنیم، فکر را به تفصیل تعریف خواهیم کرد، اینجا ناچاریم اشاره کنیم که: فکر عبارت است از نوعی عمل ذهن روی معلومات و اندوخته‏های قبلی برای دست‏یابی به یک نتیجه و تبدیل یک مجهول به یک معلوم. بنا بر این از تعریفی که برای قیاس کردیم معلوم شد که قیاس خود نوعی فکر است.

فکر اعم است از اینکه در مورد تصورات باشد و یا در مورد تصدیقات، و در مورد تصدیقات هم فکر به سه نحو می‏تواند صورت گیرد که یکی از آن سه صورت قیاس است پس فکر اعم از قیاس است. به علاوه «فکر» به عمل ذهن از آن جهت که نوعی کار و فعالیت است اطلاق می‏شود. اما قیاس به محتوای فکر که عبارت است از چند قضیه با نظم و ارتباط خاص اطلاع می‏گردد.

اقسام حجت: حجت به نوبه خود بر سه قسم است، یعنی آنجا که می‏خواهیم از قضیه یا قضایائی معلومه، به قضیه‏ای مجهول دست بیابیم سیر ذهن ما به سه گونه ممکن است:

1- از جزئی به جزئی و بعبارت بهتر از متباین به متباین. در اینحال سیر ذهن ما افقی خواهد بود. یعنی از نقطه‏ای به نقطه هم سطح آن عبور می‏کند.

2- از جزئی به کلی، و به عبارت بهتر از خاص به عام، در این حال سیر ذهن ما صعودی ست‏یعنی از کوچکتر و محدودتر به بزرگتر و عالی‏تر سیر می‏کند و بعبارت دیگر از «مشمول‏» به «شامل‏» عبور می‏کند.

3- از کلی به جزئی و به عبارت بهتر از عام به خاص، در این حال سیر ذهن ما «نزولی‏» ست‏یعنی از بزرگتر و عالی‏تر به کوچکتر و محدودتر سیر می‏کند و به عبارت دیگر «از شامل‏» و در بر گیرنده به «مشمول‏» و در بر گرفته شده منتقل می‏شود.

منطقیین سیر از جزئی به جزئی و از متباین به متباین را «تمثیل‏» می‏نامند و فقها و اصولیین آن را قیاس می‏خوانند. (اینکه معروف است ابو حنیفه در فقه «قیاس‏» را بکار می‏برد، مقصود تمثیل منطقی است) سیر از جزئی به کلی را منطقیین «استقراء» می‏خوانند و سیر از کلی به جزئی در اصطلاح منطقیین و فلاسفه به نام «قیاس‏» خوانده می‏شود (1) از مجموع آنچه تا کنون گفته شد چند چیز معلوم شد:

1- اکتساب معلومات یا از طریق مشاهده مستقیم است که ذهن عملی انجام نمی‏دهد صرفا فرآورده‏های حواس را تحویل می‏گیرد و یا از طریف تفکر بر روی مکتسبات قبلی است که ذهن بنوعی عمل و فعالیت می‏کند. منطق به قسم اول کاری ندارد، کار منطق این است که قوانین درست عمل کردن ذهن را در حین تفکر بدست دهد.

2- ذهن تنها در صورتی قادر به تفکر است (اعم از تفکر صحیح یا تفکر غلط) که چند معلوم در اختیار داشته باشد، یعنی ذهن با داشتن یک معلوم قادر به عمل تفکر (ولو تفکر غلط) نیست، ذهن حتی در مورد «تمثیل‏» نیز بیش از یک معلوم را دخالت می‏دهد.

3- معلومات قبلی آنگاه زمیه را برای تفکر و سیر ذهن (ولو تفکر غلط) فراهم می‏کند که با یکدیگر بیگانه محض نبوده باشند.

اگر هزارها معلومات در ذهن ما اندوخده شود که میان آنها «جامع‏» یا «حد مشترک‏» در کار نباشد محال است که از آنها اندیشه جدیدی زاده شود.

اکنون می‏گوئیم لزوم تعدد معلومات و همچنین لزوم وجود جامع و حد مشترک میان معلومات، زمینه را برای عمل تفکر فراهم می‏کند و اگر هر یک از این دو شرط نباشد ذهن قادر به حرکت و انتقال نیست ولو به صورت غلط.

اما یک سلسله شرایط دیگر هست که آن شرایط «شرایط صحیح حرکت کردن فکر» است‏یعنی بدون این شرایط هم ممکن است ذهن حرکت فکری انجام دهد، ولی غلط انجام می‏دهد و غلط نتیجه‏گیری می‏کند. منطق این شرایط را بیان می‏کند که ذهن در حین حرکت فکری به غلط و اشتباه نیفتد (2).

پی‏نوشتها

1- اینجا جای یک پرسش است و آن این که قسم چهارمی هم فرض می‏شود، و آن سیر از کلی به کلی است، پس اگر ذهن از کلی به کلی سیر کرد چه نامی باید به او داد و اعتبارش چیست؟ پاسخ این است که دو کلی یا متباینند و یا متساوی و یا عام و خاص مطلق و یا عام و خاص من وجه. از این چار قسم، قسم اول داخل در تمقیل است زیرا همانطوری که اشاره کردیم تمثیل اختصاص به جزئی ندارد، انتقال از جزئی به جزئی از آن جهت تمثیل خوانده می‏شود که انتقال از متباین به متباین است علیهذا اگر دو کلی عام و خاص مطلقند اگر سیر ذهن از خاص به عام باشد داخل استقراء است و اگر از عام به خاص باشد داخل در قیاس است.

پس باقی می‏ماند آنجا که دو کلی متساوی باشند یا عام و خاص من وجه اکنون می‏گوئیم اگر دو کلی مساوی باشند داخل در باب قیاسند و اگر عام و خاص من وجه باشند داخل در تمثیلند.

2- اینجا، جای یک پرسش هست و آن ایت است که بنا بر آنچه گذشت کسب معلومات ما یا از طریق مشاهده مستقیم است‏یا از طریق تفکر، و تفکر ما از نوع قیاس است و یا تمثیل و یا استقراء، پس تکلیف تجربه چه می‏شود؟ تجربه داخل در کدام یک از اینها است؟. پاسخ این است که تجربه از نوع تفکر قیاسی است به کمک مشاهده. ولی قیاسی که آنجا تشکیل می‏شود همانطوری که اکابر منطقیین گفته‏اند قیاسی خفی است که اذهان خود بخود انجام می‏دهند و ما در فرصتی دیگر درباره آن بحث‏خواهیم کرد. کسانی از نویسندگان جدید که پنداشته‏اند تجربه از نوع استقراء است اشتباه کرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
تکتیراندازان
درباره وبلاگ

از کاربران اینترنتی که علاقمند به نویسنده شدن و استفاده از مزایای آن در این سایت هستند به سایت www.cyb24.ir مراجعه کنند




مدیر وبلاگ : رضا فرجی
مطالب اخیر
صفحات جانبی
نظرسنجی
ختم 12000 صلوات با معنیش برای تعجیل در ظهور امام زمان (عج) - خدایا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست






آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :